با سرعت در اتوبان میراند.
دستش بیوقفه روی بوق بود. عجله داشت؛ میخواست به جایی برسد ، اما کجا؟ خودش هم نمیدانست.
صدایشان هنوز در گوشش میپیچید:
«اون دیگه مرده… نمیشه کاری کرد… متأسفیم، ولی کاری از دست ما برنمیاد.»
اشکها بیامان سرازیر شد. زیر لب تکرار میکرد:
نه… نه… دختر من نمرده. هنوز زندهست.
باورش نمیشد عزیزترین آدم زندگیاش، دختر پنجسالهاش، او را ترک کرده باشد.
میان ماشینها ویراژ میداد. نفسنفس میزد.
«همهی اون دکترا گفتن مرده… گفتن برنمیگرده… ولی من میدونم دروغ میگن.»
مشتش را به فرمان کوبید:
«مگه نگفتین سرطانش خوب شده؟ مگه نگفتین دیگه مشکلی نداره؟!»
پایش را بیشتر روی گاز فشار داد.
«من مطمئنم زندهست…»
شب سرد و خیابانها خلوت بودند؛ انگار شهر زودتر از او تسلیم شده بود.
به چهارراه رسید. چراغ قرمز را ندید—یا نخواست ببیند.
اشک دیدش را تار کرده بود.
ناگهان نوری از سمت راست نزدیک شد.
و بعد… هیچ.
چشمانش را که باز کرد، نمیدانست چه شده.
سرش تیر میکشید، شیشهخردهها روی پاهایش پخش بود.
با زحمت درِ ماشین را باز کرد و خودش را از آن بیرون کشید و کف خیابان انداخت...
هیچ کس نبود که به دادش برسد.
دستش را روی بدنه سرد ماشین گذاشت و به سختی ایستاد ،
داخل را نگاه کرد؛ صندلی خونی بود.
خون خودش بود؟
دست کشید به سر و صورتش؛ همهجا زخم و خون.
ناگهان قطرهای روی کف دستش چکید.
باران نبود.
خون بود.
دستش را با لباس پاک کرد که صدایی شنید:
«بابا…»
قلبش ایستاد.
صدا را میشناخت.
«این فقط توهمه… دختر من مرده.»
اما صدا دوباره آمد:
«بابا! حواست کجاست؟ من اینجام.»
سرش را به سمت صدا چرخاند.
آن سوی خیابان، دخترکی ایستاده بود.
لباس صورتی پفدار و موهای قهوهای فر که روی شانه هایش ریخته بودند ، درست همانطور که به یاد داشت.
میدانست نباید نزدیک شود.
میدانست اگر لمسش کند، محو میشود.
دستش را جلو برد… مکث کرد.
حتی اگر توهم بود، میخواست برای آخرین بار سیر نگاهش کند.
اما نتوانست.
زانو زد و کودک را در آغوش گرفت.
گرم بود.
واقعی.
نفس عمیقی کشید.
«فقط یه کابوس بود…»
دخترک متعجب گفت:
«بابا، زخمی شدی؟»
مرد سر و صورت خونی اش را با گوشه لباسش پاک کرد .
لبخند لرزانی زد:
«نه عزیزم… حالم خوبه.»
دختر دستش را گرفت:
«نه بابا، خوب نیستی. بیا.»
بی هیچ حرفی، دنبالش رفت.
چشمانش سیاهی می رفتند و درد در تمام بدنش می پیچید.
میدانست کجا میروند. همیشه می رفتند.
پارک.
اما نزدیک پارک، دختر مسیرش را عوض کرد.
مرد ایستاد:
«کجا؟ پارک اونطرفه.»
دختر گفت:
«این بار نه.»
مرد متعجب به دنبال دخترک می رفت.
به او نگاه می کرد ، می خواست از تک تک ثانیه های با او بودن لذت ببرد.
چند دقیقه بعد، روبهروی بیمارستان بودند.

دخترک مکثی کرد. چیزی از موهایش باز کرد؛ گلسر صورتیرنگ کوچکی بود.
آن را در مشت مرد گذاشت.
«نگهش دار.»
مرد دستش لرزید.
نگاهش روی گلسر ثابت ماند.
وحشتزده خم شد:
«چرا اومدی بیمارستان؟ حالت بده؟»
دختر لبخند زد:
«من خوبم. یکی دیگه حالش بده.»
«کی؟»
اشاره کرد:
«اونجاست… اون دیوونه شده.»
مرد نگاهش را به آن سمت برد.
غیر از چند پزشک و پرستار کس دیگری نبود.
مطمئن شد حال دخترش خوب نیست...
مرد به داخل دوید.
پزشکان با تعجب نگاهش کردند.
«توروخدا کمکم کنین! دخترم حالش بده!»
یکی پرسید:
«دخترت کجاست؟»
«بیرونه… همینجا بود…»
همه برگشتند.
هیچکس نبود.
دیوانهوار به سمت بیرون دوید. خیابان خالی بود.
با خود گفت شاید دختر رفته داخل بیمارستان و او ندیده.
برگشت داخل
دخترش را صدا می زد ، اما هیچ ردی از او نبود.
روی زمین افتاد ، نفس نفس می زد ، تقلا می کرد بلند شود.
دورش را گرفتند.
پزشکی فریاد زد:
«این آقا تصادف کرده، خونریزی داره!»
همان لحظه مردی جوان نزدیک شد.
«نیم ساعته دنبالت میگردم…»
مکث کرد.
«دیدم با یکی حرف میزدی… ولی کسی کنارت نبود.»
مرد باورش نمی شد ... دنیا دور سرش می چرخید.
صدای پچ پچ مردم را می شنید:
«این مرد دیوونه شده »
مرد دست از تقلا کشید و با صورت روی زمین افتاد
فریاد می زد :« من دیدمش ، من با همین چشمام دیدمش»
کسی اما باور نکرد ، در نگاه همه ترحم و بهت نسبت به او دیده می شد.
درد امانش را بریده بود.
، دیگر هیچ چیز نمی شنید ، صدا ها دور و دور تر می شدند.
فقط صدای گریه و نفس نفس های خودش می آمد.
دیگر نمی توانست ، دیگر نمی خواست.
ناگهان چیزی به ذهنش رسید...
او دقیقاً همانجا بود…
همان جایی که دخترک به آن اشاره کرده و گفته بود:
«اون دیوونه شده.»

صدایی از بالای سرش آمد:
«سریع منتقلش کنین! اگه چند دقیقه دیرتر رسیده بود، کار از کار گذشته بود.»
مرد نیمههشیار بود. پلکهایش سنگین شده بودند.
دستش بیاختیار به جیبش رفت.
چیزی کوچک زیر انگشتهای لرزانش لمس شد.
گلسر صورتی.
نفسش برید.
تصویر دخترک از ذهنش گذشت؛ دستهای کوچکی که او را کشانکشان تا اینجا آورده بودند.
نمیدانست واقعی بود یا نه.
فقط میدانست اگر دستش را رها می کرد ، حالا اینجا نبود.
انگشتهایش دور گلسر صورتی جمع شد.
و درست همانجا، روی تخت سرد اورژانس، این سؤال در ذهنش ماند:
اگر توهم بود…
چطور هنوز در جیبش نفس میکشید؟
منتظر شنیدن نظراتتون هستم:)