
نور روز، قدرت عجیبی دارد.
چیزهایی را که شب واقعی به نظر میرسند، کوچک میکند.
چاه.
خون.
آن حسِ حضور.
همهشان، در روشنایی صبح، شبیه واکنشِ بیشازحدِ ذهنِ خسته بودند.
تا وقتی بوی نم را دوباره حس کردم.
نه در خواب.
در آشپزخانه.
برای چند ثانیه، همان بوی سرد و مانده برگشت.
نه شبیه خاطره—
شبیه چیزی که هنوز… اینجا حضور داشت.
آنقدر واقعی که ناخودآگاه برگشتم پشت سرم را نگاه کردم.
هیچچیز نبود.
اما همان لحظه، دوباره همان حسِ راهرو برگشت.
انگار هنوز نتوانسته بودم عمارت را پشت سر بگذارم.
نمیدانم چرا.
فقط حس میکردم چیزی در آن درست نیست.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چه چیزی تغییر کرده.
جمله همان بود:
«آنچه پایین دفن شد، نباید دوباره…»
اما این بار، پایینِ جمله، خطی کمرنگ دیده میشد.
آنقدر کمرنگ که مطمئن نبودم دیشب آنجا بوده یا نه.
انگار کسی با مداد چیزی نوشته…
و بعد پاکش کرده بود.
کاغذ را نزدیکتر آوردم.
فقط چند کلمه خوانده میشد:
«…مهرگان…»
و پایینتر:
«…بیدار میشود.»
قسم میخوردم دیشب این نوشتهها آنجا نبودند.
اما هرچه بیشتر فکر میکردم،
کمتر مطمئن میشدم.
مدتی به کلمات خیره ماندم.
کمکم حس کردم قبلاً جایی دیدهامشان.
نه خودِ کلمه را—
حسی که با خودش میآورد.
چیز خاصی پیدا نشد.
چند شرکت و صفحهٔ متروکه بالا آمد— اما هیچچیز به عمارت یا آن کاغذ ربطی نداشت.
هرچه بیشتر میگشتم،
بیشتر حس میکردم دنبال چیزی میگردم که نباید پیدا شود.
خودم هم نمیدانستم دنبال چه میگردم.
فقط حس میکردم باید چیزی باشد.
کتابخانه تقریباً خالی بود.
صدای کولر قدیمی در سکوت میپیچید.
پشت میز بایگانی، پیرمردی نشسته بود که انگار سالهاست از جایش تکان نخورده.
اسم «مهرگان» را که شنید، چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
«قدیمیه؟ اسمش آشناست... شاید توی روزنامههای محلی دیده بودمش.»
بعد بلند شد و بدون حرف، به سمت قفسههای بایگانی رفت.
وقتی برگشت، چند پوشهٔ خاکگرفته همراهش بود.
روزنامهها را ورق زدم.
بیشترش خبرهای معمولی بود.
تصادف.
خشکسالی.
دعواهای محلی.
تا اینکه تیتر کوچکی را دیدم:
«گزارش اهالی از تغییر رنگ آبِ چاه قدیمی»
گلویَم خشک شد.
مقاله کوتاه بود.
خیلی کوتاهتر از چیزی که انتظار داشتم.
«ساکنان آبادی دشترو، طی روزهای گذشته از خروج مایعی سرخرنگ از چاهی قدیمی خبر دادهاند.
برخی اهالی، آن را خون توصیف کردهاند، اما پزشک محلی، احتمال وجود املاح معدنی در آبهای زیرزمینی را مطرح کرده است.
پس از افزایش شایعات، زمین مذکور به دستور حاج مرتضی فرهمند خریداری شد و قرار است درمانگاه مهرگان در محل آن ساخته شود.
همچنین، چاه قدیمی برای جلوگیری از نگرانی عمومی، پُر خواهد شد.»
همین.
نه توضیح بیشتری.
نه نتیجهای.
اما زیر مقاله، چیزی با خودکار نوشته شده بود.
«دفنش کردند.
اشتباه بود.»

برای چند ثانیه، فقط به جمله خیره ماندم.
بعد گوشیام را برداشتم و به سامان زنگ زدم.
سامان اول خندید.
طبیعی بود.
«یعنی الان تو جدیجدی فکر میکنی یه چاه خونآلود نفرینشده پیدا کردی؟»
اما وقتی مقاله را دید، کمکم ساکت شد.
و وقتی خوابم را تعریف کردم، دیگر نخندید.
فقط گفت:
«این خوابو بعد از اون خونه دیدی؟»
سر تکان دادم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«خب… این قسمتشه که آدم عاقل بیخیال میشه.»
پرسیدم: «و ما؟»
لبخند کوتاهی زد.
«ما که هیچوقت آدم عاقل نبودیم.»
این بار تنها نبود.
امیر همراهش بود؛ یکی از دوستهای قدیمی سامان که معمولاً آخرِ هر دردسر عجیبی سروکلهاش پیدا میشد.
و کنار او، نیلوفر.
قبلاً چندبار توی دانشگاه دیده بودمش، اما هیچوقت واقعاً با هم حرف نزده بودیم.
آرام بود.
نه خجالتی—
فقط انگار چیزهایی را میدید که ما حواسمان بهشان نبود.
وقتی ماجرا را توضیح میدادیم، امیر چندبار خندید.
اما نیلوفر، تمام مدت ساکت گوش داد.
بعد پرسید:
«اون مقاله هنوز هست؟»
گفتم:
«آره.»
«میخوام ببینمش.»
وقتی جملهٔ دستنویس را خواند، حالت نگاهش عوض شد.
خیلی جزئی بود.
اما از چشمم دور نماند.
پرسیدم: «چی شد؟»
کمی مکث کرد.
«هیچی.»
اما انگشتش هنوز روی آن جمله مانده بود—
انگار جدا شدن از آن جمله، کار سادهای نبود.

کاغذ وسط بود.
مقاله کنار دستمان.
و برای اولین بار، هیچکدام چیزی برای گفتن نداشتیم.
نیلوفر دوباره به جمله نگاه کرد.
بعد خیلی آرام پرسید:
«شما مطمئنید این نوشته دیشب همینطوری بود؟»
هیچکدام جواب ندادیم.
و همان لحظه فهمیدم—
همهمان به یک چیز فکر میکنیم.
اینکه شاید نوشتهها،
آرامآرام،
دارند تغییر میکنند.
یا شاید،
ما تازه داریم
چیزهایی را میبینیم
که از اول آنجا بودهاند.
→ فصل بعد: «درمانگاهِ متروکه»
← فصل قبل: «خوابِ اول»