ویرگول
ورودثبت نام
دختری از آن سو
دختری از آن سوعزیزم ؛ این غم است که که مارا به یکدیگر محرَم میکند
دختری از آن سو
دختری از آن سو
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ ساعت پیش

فانوس شب🕯️

آن روزها آنقدر هر روز حالم بدتر میشد که دلم برای دیروز تنگ میشد ، عجیب است گمانم باید اوضاع روز به روز بهتر میشد اما برای من هر روز کابوسی بدتر از دیروز شده بود ، دست و پنجه نرم کردن با دیو درون یا با دیوهای بیرون !؟ کدام یک را این دخترک باید شکست میداد !؟
آن روزها آنقدر هر روز حالم بدتر میشد که دلم برای دیروز تنگ میشد ، عجیب است گمانم باید اوضاع روز به روز بهتر میشد اما برای من هر روز کابوسی بدتر از دیروز شده بود ، دست و پنجه نرم کردن با دیو درون یا با دیوهای بیرون !؟ کدام یک را این دخترک باید شکست میداد !؟

بخش اول :

طلوعی دیگر و بله صبح شده گمانم باید ترتیبش را میداد ، از تشک کهنه و فرسوده اش بلند میشود که مثل همیشه دچار سرگیجه میشود کمی خودش را با نان و مربا راضی نگه میدارد ،گوشه چشمش مدام به بیرون است ، مبادا سر برسند و ببعلندش.

صدایی همچون خرخر حیوانی می‌شنود ، گوشه در کلبه را باز کرده و یک چشمش را روانه منظره میکند ،‌ناگهان زمان می‌ایستد این خون اوست که در رگهایش منجمد شده ، یکی از آن صبیک هاست یکی از آن هاست، دست و پا گم کرده در را می‌بندد و سراسیمه خود را به گوشه دیوار رسانده آنجا مچاله میشود صدا نزدیک و نزدیک تر میشود او دم کلبه است، اشک ها از چشم دخترک روانه می‌شود در کلبه به آرامی باز میشود و موجود از ریخت افتاده وارد میشود ، نوبت به نوبت رود از چشمان دخترک میریزد ، صبیک نابینا از بخت خوش دخترک کمی در کلبه پرسه می‌زند ، دستانش را سپر دهانش کرده مبادا صدایی از او سر بدهد و اورا به باد دهد ، کمی بعد صبیک خارج میشود ،

-هوففف، نفسی آسوده

مشغول انجام کارهای روزمره اش میشود از شستن همان یک تکه لباس و کمی برهنه ماندن و منتظر نور آفتاب ، تا با نگرانی جمع کردن فندق های گوشه درخت برای شام هرچند ناکافی ، شب که میشود فورا به کلبه برگشته و روی تشک می‌شنید، کتابی باز می‌کند پرواز کن

خیلی عنوان این کتاب را دوست دارد ، کاش او

نیز می‌توانست پرواز کند و از اینجا برود اما افسوس ، کم‌کم نور شمع ضعیف میشود این یعنی وقت خوابیدن است ، اما کدام خواب دخترک که عادی نیست ، او اکنون باید سردرد مزمنی که امانش را میبرد تحمل کند وقتی کوچک تر بود طبیب به او گفته بود که بیماری عجیب و لاعلاجی دارد و مجبور است تحملش کند به امید اینکه روزی برود ،مثل هرشب چند سرفه و یک لخته سیاه در دستمال ، شب را با فکر صبیک ها می‌گذراند و فردا و فردا های آن روز را مثل امروز ، دخترک به این منوال زندگی عادت دارد گاهی نامش را فراموش میکند ،اماده است صدایی بشنود گویی بدنش آماده هر گونه مبارزه با کل‌ نیرویش سپر به دست است ، امروز برف می‌بارد و اورا یاد خاطرات خوشش میندازد ، به راستی باید گریه کند بابت لحظات از دست رفته یا بخندد بابت تجربه آنها !؟سوال بی جوابیست

( اقتباس از رمان دختری از آن سو اثر ناگابه )

دخترکرمانتلاشداستانداستانک
۵
۰
دختری از آن سو
دختری از آن سو
عزیزم ؛ این غم است که که مارا به یکدیگر محرَم میکند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید