
بخش اول :
طلوعی دیگر و بله صبح شده گمانم باید ترتیبش را میداد ، از تشک کهنه و فرسوده اش بلند میشود که مثل همیشه دچار سرگیجه میشود کمی خودش را با نان و مربا راضی نگه میدارد ،گوشه چشمش مدام به بیرون است ، مبادا سر برسند و ببعلندش.
صدایی همچون خرخر حیوانی میشنود ، گوشه در کلبه را باز کرده و یک چشمش را روانه منظره میکند ،ناگهان زمان میایستد این خون اوست که در رگهایش منجمد شده ، یکی از آن صبیک هاست یکی از آن هاست، دست و پا گم کرده در را میبندد و سراسیمه خود را به گوشه دیوار رسانده آنجا مچاله میشود صدا نزدیک و نزدیک تر میشود او دم کلبه است، اشک ها از چشم دخترک روانه میشود در کلبه به آرامی باز میشود و موجود از ریخت افتاده وارد میشود ، نوبت به نوبت رود از چشمان دخترک میریزد ، صبیک نابینا از بخت خوش دخترک کمی در کلبه پرسه میزند ، دستانش را سپر دهانش کرده مبادا صدایی از او سر بدهد و اورا به باد دهد ، کمی بعد صبیک خارج میشود ،
-هوففف، نفسی آسوده
مشغول انجام کارهای روزمره اش میشود از شستن همان یک تکه لباس و کمی برهنه ماندن و منتظر نور آفتاب ، تا با نگرانی جمع کردن فندق های گوشه درخت برای شام هرچند ناکافی ، شب که میشود فورا به کلبه برگشته و روی تشک میشنید، کتابی باز میکند پرواز کن
خیلی عنوان این کتاب را دوست دارد ، کاش او
نیز میتوانست پرواز کند و از اینجا برود اما افسوس ، کمکم نور شمع ضعیف میشود این یعنی وقت خوابیدن است ، اما کدام خواب دخترک که عادی نیست ، او اکنون باید سردرد مزمنی که امانش را میبرد تحمل کند وقتی کوچک تر بود طبیب به او گفته بود که بیماری عجیب و لاعلاجی دارد و مجبور است تحملش کند به امید اینکه روزی برود ،مثل هرشب چند سرفه و یک لخته سیاه در دستمال ، شب را با فکر صبیک ها میگذراند و فردا و فردا های آن روز را مثل امروز ، دخترک به این منوال زندگی عادت دارد گاهی نامش را فراموش میکند ،اماده است صدایی بشنود گویی بدنش آماده هر گونه مبارزه با کل نیرویش سپر به دست است ، امروز برف میبارد و اورا یاد خاطرات خوشش میندازد ، به راستی باید گریه کند بابت لحظات از دست رفته یا بخندد بابت تجربه آنها !؟سوال بی جوابیست
( اقتباس از رمان دختری از آن سو اثر ناگابه )