من دوران کودکی و نوجوانی ام را در این محله گذراندهام ، بهترین خاطرات من متعلق به همین محله هستند. هجده سالم که شد به کشور دیگری مهاجرت کردیم ، آنجا به دانشگاه رفتم، درس خواندم، کار پیدا کردم، ازدواج کردم و بچه دار شدم.
برای یک پروژهی کاری باید به اینجا سفر میکردم همین دیروز وارد این شهر شدم. امروز بعد از تمام شدن کارها گفتم بیایم و گشتی در شهر بزنم راستش نمیدانم چطور بگویم یک حسی مرا تا اینجا کشاند نمیدانم شاید همان خاطرات بود، سه سال اخری را که اینجا بودم دلبسته ی یک دختر شدم، شاید یک احساس بچهگانه بود اما ما بهترین اوقات را با هم گذراندیم، او مثل من عاشق کتاب بود، با هم توی کتابخانه ی همین محله اسم مان را نوشته بودیم و قرار گذاشته بودیم هر هفته یک کتاب بخوانیم و بعد در فرصت های اندکی که پیش میآمد یکدیگر را ببینیم داستان کتابها را برای هم تعریف میکردیم. او کتاب خواندنش خوب بود و من در تعریف قصه ها مهارت داشتم
وقتی کتاب میخواند من محو او میشدم طوری که چیزی از داستان دستگیرم نمیشد اما برعکس وقتی من برای او داستان کتابی را تعریف میکردم او غرق قصهی آن میشد، هر چه او بیشتر غرق میشد من هم با اب و تاب بیشتری برایش تعریف میکردم
گاهی کتابهایمان را با هم عوض میکردیم و من لایهی کتاب برای او یک شاخه گل میگذاشتم. واقعا روزگار خوشی بود...
دوست داشتم الان اینجا بود و قسمتی از یک کتاب را که خیلی دوست داشت همانطوری با احساس برایم بخواند.
جالب است که شما هم یک کتاب در دستتان است، راستش آن دختر در همین خانه زندگی میکرد که روبهروی آن نشسته ایم، البته آن زمان این پنجره به رنگ سرخ نبود. حالا بعد از گذشت سی سال به اینجا برگشته ام و به همان خانه خیره شده ام دقیقا مثل روزهای اولی که فهمیده بودم آن دختر را دوست دارم.
نمیدانم چرا با دیدن این ملافه ی سفید این فکر لعنتی میآید توی سرم که نکند او مرده باشد. قلبم از این فکر به درد میآید، نمیدانم شاید نباید به اینجا میآمدم.
دیگر بهتر است بروم، عذر میخواهم وقت شما را گرفتم از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم.
....
زن از روی صندلی بلند میشود، ملافه ی سفید را از روی طناب جمع میکند و به خانه میرود. وارد اتاق میشود، پنجرهی قرمز رنگ را باز میکند، کتاب و ملافه ی در دستش را کناری میگذارد و از کتابخانه کتاب دیگری برمیدارد.
صفحهای را که در آن گل خشک شدهای هست باز میکند و میخواند:
« دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچکس از عشق ما باخبر نشود.
آدم ها حسودند زمان بخیل است و زمان عاشق کُش.
بهناز سراوانی
و دنیا عاشق کش است.»