ویرگول
ورودثبت نام
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

اصلا عجیب

نشسته بودن سر یه میز . خانم غذا پخته بود اصلا عجیب. توران خانوم مادرشوهرش همیشه تو چشماش برق میومد با دیدن رنگ و لعاب خورش قیمه و فسنجوناش. این سری اما نمکش زیاد شده بود اصلا عجیب. آقا غذا رو پس زد. فرداش ناهار و شام نداشتن. پس فرداش هم همینطور. روز بعدش هم. زن و مرد باهم بحثشون شد اصلا عجیب. بچه کوچیکشون که کلاس اول بود فرداش سرکلاس تو نقاشی خورشید رو سیاه کشید. توران مامان بزرگش گفت همتون برین پیش مشاور . چندماه رفتن و اومدن‌. غذاهای زن چند بار دیگه بازم شور شداصلا عجیب‌. اما فردا و پس فرداش ناهار و شام داشتن. دخترشون هم خورشید رو تو نقاشی زرد میکرد و پررنگش میکرد اصلا عجیب. خانوم بچه رو بغل کرد و فشار داد اصلا عجیب. آقا فرداش به دوستش گفت این مشاوری که رفتیم یه چیزی بود اصلا عجیب.

زینب اردستانی

داستانکداستانادبیاتدلنوشتهقصه گو
۴
۰
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید