ویرگول
ورودثبت نام
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

شریک دل- پارت ۴

موسیقی آرام، اما پرشورتر از قبل شد. 

رضا با لبخندی که نویدِ توافقی جدید را می‌داد، دست الا را گرفت و به سمت فرهاد هدایت کرد. 

«پسرم، وقتشه یه رقص دونفره با نامزدت داشته باشی. این شب، شبِ جشن و روشناییه.»

فرهاد با اکراه، دستش را به سمت کمر الا دراز کرد. الا، که از نظاره‌گرانی که هر لحظه دوربین‌ها را به سمتشان می‌چرخاندند، کمی جاخورده بود، لبخندش را حفظ کرده و با دستش روی شانه فرهاد گذاشت.

وارد پیست رقص شدند. 

چند جفت دیگر هم مشغول رقص بودند، اما نگاه‌ها بیشتر به سمت این دو نفر جلب شده بود؛ تازه نامزد کرده، سوژه‌ی داغ رسانه‌ها.

ضربان موسیقی تندتر شد. 

فرهاد با صدایی که کمی سردتر از معمول بود، شروع کرد: 

«پس… این نامزدی واقعاً برای حل مشکلات ماست، درسته؟»

الامانع بود که سرش را به سمت او برگرداند. 

«یعنی منظورت اینه که همه‌اش به خاطر بدهی پدرم به پدر شماه؟»

فرهاد کمی او را به خودش نزدیک‌تر کرد. 

«بله. اکبر به خاطر بدهی‌اش در فشار بود، و حالا رضا، به خاطر دوستی‌اش به پدرت، سعی کرده این مشکل رو با این ازدواج حل کنه. خودت می‌دونی که بعد از سال‌ها، نمی‌شه به راحتی از این بار رها شد.»

#ادامه پارت بعد .

رقصرمانشریک تجاریعشقپدر
۸
۰
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید