ویرگول
ورودثبت نام
MSD
MSDانیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
MSD
MSD
خواندن ۷ دقیقه·۱ ماه پیش

مرگ (پارت یک)

(ایزابل)

مقابل جمع همکارهایم ایستادم و منتظر شدم تا سرهنگ معرفی‌ام کند. «ایشون سرگرد ایزابل رایت از بخش ویژه هستن و قراره روی پرونده شما نظارت داشته باشن.» هیچکدامشان مشتاق به نظر نمی‌رسید. من هم اگر یک افسر از واحد دیگری را می‌آوردند و می‌گفتند قرار است زیر دست این کار کنید، استقبال چندانی نمی‌کردم. حضور من عملاً اعلام می‌کرد که کارشان را درست انجام نمی‌دهند و نیاز به یک آقا بالاسر دارند. هیچ توهینی بالاتر از این را برای یک افسر FBI نمی‌شد متصور شد. تقصیر من چه بود؟! انگار من خودم خواسته بودم در همچین زمانی منتقل شوم! پس سرم را بالا گرفتم و گفتم:« از دیدارتون خوشحالم. امیدوارم بتونیم به خوبی با هم کار کنیم.» چشم غره‌ای به مسن‌ترین عضو تیم رفتم که اتفاقاً او هم به من چشم غره می‌رفت. با یک نگاه می‌شد تشخیص داد که دوست ندارد از زنی که نصف او هم سن ندارد دستور بگیرد. برای یک ثانیه تمام نگاهم را رویش نگه داشتم تا بالاخره کوتاه آمد و چشم‌هایش را دزدید. سرهنگ جونز که نتوانست جو سنگین دفتر را تحمل کند عذر خودش را خواست و من ماندم و پنج مرد بی‌اعصاب که زیر چشم‌هایشان از بی‌خوابی گود افتاده بود.

پروفایل تک تکشان را خوانده بودم ولی دست به کمر زدم و مثل یک بز نگاهشان کردم تا خودشان را معرفی کنند.جوان‌ترین عضو گروه که تیز تر از بقیه بود، منظورم را متوجه شد و گفت:« من سروان هنری اسمیت، مختصص صحنه جرم، هستم. از دیدارت خوشحالم.» دستم را دراز کردم و محکم دستش را فشردم. یک جوان پرشور و با انگیزه بود که مثل من مراتب ترقی را به سرعت طی کرده. به جنسیت یا سن آدم‌ها اهمیت نمی‌داد و یک عملگرای محض بود. از کت و شلوار گران ولی نامرتبش می‌شد حدس زد که از خانواده فقیری نیامده. ناخودآگاه لبخندی به صورتم نشست. با هم کنار می‌آمدیم. «من هم همینطور!»

نفر بعدی که خودش را معرفی کرد دو متر قد و صد و بیست کیلوگرم وزن (عضله) داشت. لبخندی روی صورت سختش افتاد که او را ده درصد کمتر ترسناک می‌کرد. «لئوناردو ایوانز، مسئول عملیات میدانی، به تیم خوش اومدی.» اگر طوری دستم را نمی‌گرفت که انگار می‌خواهد بشکندش، می‌گفتم این گرم‌ترین خوش‌آمدگویی بود که در یک هفته اخیر گرفته بودم. خم به ابرو نیاوردم و مثل خودش لبخند زدم. با توجه به فشاری که به دستم می‌آورد کار سختی بود. ده ثانیه تمام طول کشید تا بالاخره آزادم کرد. سومین عضو گروه به همان اندازه که یک مرد می‌توانست با یک مرد دیگر تفاوت داشته باشد، با لئوناردو فرق داشت. حداقل ده سانتی‌متر از منی که صدوهفتاد و هشت سانت بودم کوتاه‌تر بود و پوستش رسماً به استخوانش چسبیده بود. قوز کمرش را با یک کاپشن ضخیم می‌پوشاند و کج راه می‌رفت. علاوه بر اینها خستگی از تمام بدنش می‌بارید و این خستگی را در صدایش هم منتقل می‌کرد. « من مکس ماسک هستم. مسئول اطلاعات و تکنولوژی تیم.» لبخندی از روی دلسوزی زدم و به آرامی دستش را فشردم. هکرها معمولاً پر کار ترین اعضای یک تیم تحقیقاتی هستند و چیزی به اسم استراحت نمی‌شناسند. نگاهم به سمت مرد میان سال و چاقی که با او چشم در چشم شده بودم برگشت. بدون اینکه زحمت بلند شدن از پشت میزش را بکشد گفت:«سروان استیو مونت هستم.» هم زن ستیز بود، هم نژادپرست و هم از جوان‌های نابغه‎ای که کارش را از دستش می‌زدیدند متنفر بود. من، یک زن مکزیکی نابغه بیست و چهار ساله، در هر سه دسته قرار می‌گرفتم. عجب تیمی با هم می‌شدیم!

چشم چرخاندم و با لبحند آخرین عضو تیم، یک پسر خوشگل و خوشتیپ رودرو شدم. حاضر بودم قسم بخورم تا آخر هفته پیشنهاد می‌داد تا با هم قرار بگذاریم. همینم کم بود گیر یک زن‌باز پولدار بیوفتم.« منم ادوارد جکسونم! مسئول بازجویی و کلی کارهای دیگه! باعث افتخاره که با شما کار کنم سرگرد رایت!» پاچه خوار هم بود! با اکراه دست دراز کردم و دست دادم. از آنجایی که دیگر کسی برای معرفی کردن نمانده بود سریع سراغ اصل مطلب رفتم. «خب.... کسی می‌تونه خلاصه بگه پرونده چیه و چی داریم؟!» همه زیردست‌هایم ابرو بالا انداختند و مونت خنده بلندی سر داد.« تو حتی پرونده رو نخوندی؟! ببین ما قراره زیردست کی کار کنی...» سریع وسط حرفش پریدم و با نهایت تحکم گفتم:« من همین نیم ساعت پیش به این بخش منتقل شدم. پس نه! هنوز پرونده رو نخوندم. اگر هم مشکلی با کار کردن با من داری توصیه می‌کنم یه نامه برای سرهنگ بنویسی و درخواست تغییر پست بده.» دهانش را بست ولی آن نگاه غضب‌آلودش همچنان پابرجا بود. نادیده‌اش گرفت و به سمت بقیه برگشتم. مشکل من نبود که با وجود این همه سال سابقه نتوانسته ترفیع بگیرد! اسمیت که هیچ‌کدام از بحث‌هایمان به چپش نبود یک گزارش مختصر و مفید راجب قتل اتفاق افتاده ارائه داد.

« مقتول یه میلیونر بریتانیایی‌الاصل به اسم چارلز چارلتون بود. هفت و نه ساله. مالک یکی از بزرگترین‌ شرکت‌های وارد کننده تلفن همراه از چین. همسرش مرده. چهار پسر و دو دختر ازش باقی موندن که همشون روز قتل به عمارت چارلتون دعوت شده بودن و تو مهمونی پیرمرد به مناسبت روز شکرگزاری شرکت کرده بودن. پزشکی قانونی زمان قتل رو بین ده تا ده و نیم شب تخمین زده که همه اعضای خانواده اون زمان هنوز تو عمارت بودن. قتل تو دفتر کار پیر مرد اتفاق افتاده که درش از داخل قفل بوده و پنجره‌ها هم از داخل قفل شده بودن. آلت قتل هم یک گلوله 9 میلی‌متری بوده که از یه اسلحه نیمه اتوماتیک با یه صدا خفه کن شلیک شده و مستقیم بین چشم‌های چارلتون که روی صندلی‌اش نشسته بوده فرو رفته. فیلم‌های دوربین‌های مدار بسته نشون میده که هیچ‌کس زمان قتل وارد دفتر نشده و از اون خارج هم نشده. دفتر هیچ راه یا اتاق مخفی نداره و نگهبان‌هایی که بیرون دفترش مستقر بودن هیچ کسی رو ندیدن که از پنجره وارد یا خارج بشه. دوربین‌های خارج عمارت‌ هم هیچ شخص مشکوکی یا کسی که اون شب بیرون باشه رو ثبت نکردن. تمام اعضای خانواده هم شاهد یا شاهدانی دارن که حضورشون رو در اون زمان تایید می‌کنن. با دوربین‌ها هم بررسی کردیم و دیدیم تک تکشون درباره محل حضورشون تو اون زمان راست میگن. این قتل.... عملاً غیر ممکنه!»

چشم‌هایم را بستم و صحنه قتل را در ذهنم تصور کردم. «چرا هیچ چیزی راجب صحنه جرم نگفتی؟ آثار باز شدن در بدون کلید هست؟ رد پا؟ پودر نیتروسلولزی که از اسلحه بیرون ریخته چی؟ از چه فاصله‌ای گلوله شلیک شده؟ جسدش کِی و توسط چه کسی کشف شده؟ تو دفتر کار فضای کافی برای اینکه یه نفر تو کمد یا زیر میز مخفی بشه وجود داره؟ شلیک چقدر دقیق بوده؟» اسمیت که یخش آب شده بود گفت:« جواب سوالات به ترتیب میشه. نه. نه. نه. از روی نحوه نشستن چارلتون می‌شد حدس زد از فاصله پنج متری و درست روبروش شلیک شده ولی از لحاظ تئوری از هر فاصله‌ای بین یک تا سی متر می‌تونه باشه. جسد ساعت دوازده شب توسط یکی از خدمتکارها که نگران شده بود کشف شد. بله. بوده. ولی هیچ شاهدی از اینکه کسی مخفیانه بیرون اومده وجود نداشته و شلیک همونطور که گفتم به شدت دقیق بوده.»

ایوانز همزمان با افکار من گفت:« کار یه حرفه‌ای بوده. امکان نداره بتونیم پیداش کنیم. برای همین دنبال کسی می‌گشتیم که استخدامش کرده. تنها کسایی که رفع اتهام شدن خواهر و برادر دوقلوی ته تغاری چارلز هستن. به جز اونا..ـ» اسمیت حرفش را تکمیل کرد.« همشون مظنونین احتمالی هستن.» زیر لب گفتم:«حالا این فقط برای اعضای خانواده است. یه آدم پولدار مثل اون کلی دشمن پولدار هم داشته!» سکوت سنگینی فضای اتاق را فرا گرفت. پس برای همین پرونده‌ای که منابع بیشماری داشت، هنوز هم حل نشده باقی مانده بود. به سمت جکسون برگشتم.

_ تمام بازجویی‌هایی که از اعضای خانواده، خدمتکارها، نگهبان‌ها و آشپزها به عمل اومده را می‌خوام. به خصوص خدمتکارهایی که سالیان زیادی به چارلز چارلتون خدمت کردن.

مردک هیز یک لبخند بزرگ تحویلم داد و سر خم کرد. «تا نیم ساعت دیگه روی میزتونه.» نفسم را با حرص بیرون دادم و به سمت ماسک برگشتم.

_ می‌خوام تمام حساب‌های بانکی خود چارلتون و خدمتکارهای عمارت رو از سه سال پیش برام بیاری.»

سه ثانیه تمام نگاهم را رویش نگه تا مطمعن شوم منظورم را فهمیده و پشت میز کار جدیدم نشستم. اوضاع بدجور قمر در عقرب شده بود.

داستانرمانجناییداستان جناییپلیسی
۱۰
۲
MSD
MSD
انیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید