ویرگول
ورودثبت نام
Sara Ahmadi
Sara Ahmadiکه آرزوها، آرزو نمی مانند.…!
Sara Ahmadi
Sara Ahmadi
خواندن ۴ دقیقه·۵ ماه پیش

از یاد رفته

از یاد رفته ام

همچون تپانچه ای که پس از جنایت

به دریا پرتاب شده باشد...

از یاد رفته ام.... گم شدم و مقصدم مشخص نیست، اینجا جز سیاهی چیزی نمی بینم. جاده ی تاریک و بی انتهایی است، جاده ی بی انتهایی به درونِ من....

مدتهاست که دارم راه می روم اما چیزی مشخص نیست نمی دانم در کدام قسمتِ درونم گیر کرده ام ولی هر کجا که هست خیلی پیچ در پیچُ و تاریک است.

کمی ترس وجودم را فرا گرفته اوایل نمی ترسیدم اما الان کم کم دارم از این همه سکوت و تاریکی می ترسم هر چه بیشتر جلو می روم انگار بیشتر در خودم گم میشوم چرا نمی توانم راهِ روشنايى را پیدا کنم چرا هیچ هاله ی نوری نمی بینم آنقدر در این تاریکی راه رفته ام که دیگر چشمانم به نبودِ نور عادت کرده است جوری که حتی تصور اینکه روزی به نور میرسم چشمانم را به درد می آورد دیگر این چشم ها به روشنایی عادت ندارند و گویا در تاریکی راه خودشان را بهتر پیدا می کنند!!!!

نمی دانم دنبالِ چه هستم و اصلا برای چه هنوز در حال راه رفتن در این تاریکی و سکوت هستم. درونم خالی ست، هیچ علائمی از حیات نمی بینم گویا فقط جسم است و روحم مدتهاست که ساکِ خود را بسته و ترکِ ديار  كرده، آری! حتما همینطور است تنها جسمی که بدونِ روح باشد مى تواند اينقدر خالى و تاريک باشد، همه چی آرام است ولی شلوغیه غریبی در خود دارد، پارادوکسِ عجیبی ست.. به ظاهر آرام و ساکت مانند بیابان اما در این سکوت و پوچی غوغای عجیبی به گوش می رسد..! عجب درونی دارم... تاریک، پیچ در پیچ، ساکت اما شلوغ،عجب درونیست! کم کم دارم حسِ خستگی را در پاهایم حس میکنم اما این نشانه ی خوبی نیست نباید متوقف بشوم، نباید بشینم، اگر اینجا در درونِ خودم تسلیم شوم برای همیشه در جسمِ بدونِ روحم تبعید می شوم و دیگر کسی را نمی بینم، اگر تسلیم شوم محکوم به حبسِ ابد در درونم می شوم، می شوم زندانیه بی ملاقاتی ! اما نه!!! هنوز برای از پا در آودرن من زود است، هنوز برای حذف کردنم در این کره ی خاکی زود است،اما انگار دارم تسلیم می شوم. پلک هایم سنگین شده است بی خوابی و خستگی  دارد تمام وجودم را فرا می گیرد،کمی احساسِ سرما هم ميكنم، قدم هایم آهسته تر شده، انگار به زور دارم این تنِ خسته را به دنبالِ خودم می کشانم. اما من نمی خواهم تسلیم بشوم می خواهم به این راهِ بی پایان ادامه بدهم تا نوری پیدا بشود و مرا از این سیاه چاله ی تنهایی بیرون بکشد ولی انگار این تنِ خسته توجهی به خواسته ی من ندارد و می خواهد هر چه زودتر متوقف بشود. دلم می خواهد فریاد بزنم، فریادی به وسعتِ آسمان بلکه کسی صدایِ خفه شدنِ من در درونِ خودم را بشنود، بلکه کسی صدایِ خُرد شدنِ من در خودم را بشنود. آهااااای کسی هست که به این تنِ خسته و افسرده پناه بدهد؟.. آهاااای...

فایده ای ندارد کسی صدایم را نمی شنود فقط دارم خودم را بیشترخسته می کنم من واقعا دارم در خودم غرق می شوم در حالِ دست و پا زدنم اما دراین دریای طوفانی دست و پازدن  برای نجات شوخی ای بیش نیست...‌ انگار باید تسلیمِ خستگی و بی خوابی این تن بشوم، اشک از گونه هایم سرازیر شده است و صورتم را خیس کرده، می خواهم بروم می خواهم از این درونِ ساكت و پوچ بروم، می خواهم از خودم فرار کنم اما هر کجا که بروم این درونِ فرسوده و كرم خورده همراهِ من است، عضوى جدا نشدنى از من! اما الان چه کنم؟ چگونه خودم را نجات دهم یعنی واقعا باید قصه ی زندگی خودم را اینجا در درونم به پایان برسانم، اما خواسته ی من این نیست.خیلی خسته شده ام شاید برای ادامه دادنِ اين مسير، كمى بايد بنشينم و انرژی در پاهایم ذخيره کنم.تخته سنگی می بینم به آن تکیه می دهم و برای چند لحظه ای پلک هایم را بسته میکنم، سردی تمامِ وجودم را فراگرفته از نوکِ انگشتان تا پاهایم دیگر هیچ حسی ندارم فقط خیلی خسته ام ولی نباید بخوابم،چشمانم را باز میکنم اما یاده شعری از شاملو می افتم که می گوید:

در مرزِ نگاهِ من

از هرسو

ديوار ها بلند

ديوار ها چون نومیدی بلند است.

آری! در دیدی که من نسبت به اطرافم دارم چیزی جز ناامیدی و یأس نمی بینم.در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزهاهمیشه دردرون آدم اتفاق می افتد اگر اتفاق در بیرون بیافتد مثل وقتی که اُردنگی میخوریم، میشود زد به چاک، اما از درون غیر ممکن است،آری غیر ممکن است دیگر می خواهم بخوابم مدتِ زياديست كه نخوابيدم اما الان میخواهم بخوابم، خوابى عميق، و وقتى بيدار شوم از ياد رفته ام... همچون تپانچه ای که پس از جنایت به دریا پرتاب شده باشد...!

بی خوابیناامیدیخستگیتاریکیروشنایی
۷
۶
Sara Ahmadi
Sara Ahmadi
که آرزوها، آرزو نمی مانند.…!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید