از در پشتی مطبخ میرفتم پیش بابا که توی حیاط پشتی سرگرم ور رفتن با ماشینش بود و از آنجا دوباره برمیگشتم به مطبخ. آنقدر این مسیر را توی یک ساعت رفته و آمده بودم که کف پاهای برهنهام به سوزش افتاده بودند، اما باز هم دست از رفتوآمد برنمیداشتم. کاری از دستم برنمیآمد، اما فکر میکردم اگر یکجا بمانم، از تپش قلب میمیرم.
هرچقدر زمان بیشتر میگذشت، تاثیر حرفهای مامان بیشتر میشد.
از مطبخ داخل آمدم و به بهانه سرگرم شدن با گربهها به حیاط جلویی رفتم.
چند دقیقه بعد، زندایی هاجر، صابر و دایی مجتبی یکییکی از اتاق بیرون آمدند. روی سکوی کنار در نشستند تا کفشهایشان را بپوشند و راه بیفتند. اما از مامان و بابا خبری نبود.
وسط حیاط، مات و مبهوت ایستاده بودم. آخر سر بیاختیار رفتم کنار زندایی و روی آخرین پله نشستم. نمیدانستم میخواهم چه بگویم، فقط حس میکردم نباید بگذارم بروند.
نگاهم به آخرین پرتقالِ مانده روی درخت افتاد؛ همان که از بالاترین شاخه آویزان بود و انگار به همهی دستنیافتنی بودنش فخر میفروخت. روی پوست نارنجیاش لکهای سیاه نشسته بود.
ـ هانا جون، محو چی شدی دتر؟ پرتقال میخوای؟
با صدای زندایی از جا پریدم.
ـ ها؟
برگشتم و به چشمهایش خیره شدم، انگار جوابم را باید آنجا پیدا میکردم. اما هیچ کلمهای پیدا نمیشد. نگاهم را پایین انداختم و به دستهایم که محکم توی هم قفل شده بودند زل زدم.
ـ آره بدجور.
مثل همیشه نگاهش محکم و نفوذناپذیر بود، اما گوشهی لبش لبخند کمرنگی نشست.
ـ بگم دایی برات بچینه؟
- نه نمیخواد، خودم میچینم. بهتر نبود قبل از رفتن، یکم استراحت میکردین؟
لبخند خشکی روی لبم نشاندم تا خودم را دلسوز نشان دهم.
زندایی از همان خندههای معروفش که به آن خندهی جوکر میگفتیم کرد و گفت:
- نه مادر، کجا میخوایم بریم مگه؟ دو قدم راهه.
من هم سعی کردم قهقههای کوتاه و بیصدا بزنم اما صدای خندهام به ناله شبیهتر بود.
توی دلم گفتم:
آره زندایی، دو قدم راهه... ولی نمیدونی مامان و بابام جنی شدن که.
فقط توانستم بگویم:
ـ باشه... برین به سلامت.
بلند شدم و رفتم سمت درخت پرتقال. با هر دو دستم شاخه را گرفتم و آنقدر تکانش دادم تا آخرین پرتقال از شاخه جدا شد و افتاد جلوی پایم. میوه روی شیب کمِ حیاط چند دور قل خورد و کنار ریشهی درخت ازگیل ایستاد.
رفتم جلو، چمباتمه زدم و آن را برداشتم. انگشتم را محکم روی لکهی سیاهش کشیدم. اما بهجای اینکه پاک شود، سیاهی روی پوستش پخش شد. حالا هم پرتقال کثیفتر شده بود، هم دست من.
ادامه دارد...