ویرگول
ورودثبت نام
مرجان صالحی
مرجان صالحی
مرجان صالحی
مرجان صالحی
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

آن روز عصر-قسمت دوم

روز بعد و هفت روزی که از پیِ آن آمد را در بی‌خبری، دور از اطرافیان و با گوشی خاموش سپری کردم. آن‌قدر درگیر کار و درس شده بودم که حتی وقت نکردم موبایلم را از حالت پرواز دربیاورم. حتی وقت ناهار و شام هم برای خودم نمی‌گذاشتم.

روز هفتم هم مثل روزهای قبل، سر همه‌ی کلاس‌ها حاضر شدم، توی جلسات درمان با دقت به تمام مراجعینم گوش دادم و سعی کردم تا جایی که از دستم برمی‌آید کمکشان کنم حالشان بهتر شود. شب که به خانه رسیدم، حتی حوصله نداشتم لباسم را عوض کنم. خودم را همان‌طور روی مبل پرت کردم تا فقط چند دقیقه استراحت کنم.

رو به سقف دراز کشیدم و چشمم به پنکه‌ی خاموش افتاد. کم‌کم داشت خوابم می‌برد که صدای زنگ خانه یک‌دفعه هشیارم کرد.

تنم را به سختی از مبل جدا کردم، دمپایی‌های روفرشی مخمل صورتی‌ام را پوشیدم و با پاهای کرخت و جان خسته، به سمت در رفتم.

از چشمی در دیدم که خانم محمدی، همسایه‌ی واحد روبه‌رویی، پشت در ایستاده. در را باز کردم.

سلام کردیم و دست دادیم. زن جوان و خوش‌رویی بود، اما من آن‌قدر خانه نبودم که بتوانیم بیشتر از یک سلام و علیکِ همسایه‌وار با هم آشنا شویم. یک پاکت توی دستش بود. آن را سمتم گرفت و گفت:

ـ امروز شوهرم این پاکت رو از جلوی در برداشت. فکر کرد مال خودمونه، چون خودش هم منتظر یه نامه بود. بعد که آورد بالا، اسم شما رو روش دید. اصلاً بازش نکردیم، بفرمایید... ببخشید وقت استراحت مزاحمتون شدم.

پاکت را گرفتم و گفتم:

ـ ممنونم، منم قرار نبود چیزی برام بیاد.

ـ به‌هرحال ازتون معذرت می‌خوایم.

ـ خواهش می‌کنم، خودتونو اذیت نکنین.

با لبخند از هم خداحافظی کردیم. وقتی خانم محمدی وارد واحد خودش شد، من هم در را بستم، دوبار کلید را توی قفل چرخاندم و برگشتم سر جایم.

روی مبل سه‌نفره‌ی جلوی تلویزیون نشستم و به پاکت سفید خیره شدم؛ پاکتی که فقط اسم و فامیل من رویش نوشته شده بود.

لبه‌اش را پاره کردم و برگه‌ی داخلش را بیرون کشیدم. تا کاغذ را باز کردم، چشمم به کلمه‌ی پررنگ بالای صفحه خورد و نفسم به شماره افتاد؛

احضاریه...

ادامه دارد...

خانهدانشگاهتنهاییداستانرمان
۰
۰
مرجان صالحی
مرجان صالحی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید