ویرگول
ورودثبت نام
هانیه فتحی
هانیه فتحیاز بانو هانیه به اعماق نوازش چشم‌هایتان | دارای لوح از حوزه مشق | نویسنده کتاب مشترک به رنگ رخسار تو
هانیه فتحی
هانیه فتحی
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

داستان سایه‌ی درخت انجیر | هانیه فتحی

در دلِ کویری خشک، درختی انجیر می‌رویید؛ تنها، اما سرسبز. رهگذرانِ خسته، زیر سایه‌اش می‌آرمیدند، بی‌آن‌که بدانند ریشه‌هایش تا کجا در خاک فرو رفته‌اند، یا چه سال‌هایی را بی‌هم‌صحبتی گذرانده.

روزی مردی جوان، تشنه و خسته، به درخت رسید. زیر سایه‌اش نشست، آب نوشید، و گفت:

«عجب درختی! کاش می‌توانستم شاخه‌ای از تو را ببرم و در خانه‌ام بکارم.»

درخت گفت:

«اگر شاخه‌ام را ببُری، من زخمی می‌شوم و تو چیزی نخواهی داشت جز چوبی خشک. اما اگر دانه‌ای از میوه‌ام را برداری، شاید روزی در خانه‌ات سایه‌ای بیافرینی.»

مرد اندیشید، دانه‌ای برداشت، و رفت.

سال‌ها گذشت. درخت انجیر پیر شد، اما هنوز سایه می‌داد. مرد جوان، حالا پیر شده بود، و در حیاط خانه‌اش، درختی انجیر داشت؛ جوان، سرسبز، و سایه‌دار.

روزی به فرزندش گفت:

«معرفت یعنی بدانی از کجا سایه گرفته‌ای، و چگونه سایه ببخشی.»

هانیه فتحی | ماه بانو

نویسندهنوشتنداستانداستانکقلم
۱
۰
هانیه فتحی
هانیه فتحی
از بانو هانیه به اعماق نوازش چشم‌هایتان | دارای لوح از حوزه مشق | نویسنده کتاب مشترک به رنگ رخسار تو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید