ویرگول
ورودثبت نام
هانیه براتی
هانیه براتیسلام! من هانیه هستم. عاشق شعر و نوشتنم و دوست دارم احساسات و داستان‌های قلبمو با شما به اشتراک بذارم. امیدوارم نوشته‌هام براتون دل‌نشین باشه و بتونه لحظه‌های خوبی براتون بسازه.
هانیه براتی
هانیه براتی
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

تقصیرِ تو نبود

سال‌ها

فکر می‌کردم

اگر بیشتر تلاش می‌کردم،

اگر بهتر بودم،

اگر کمتر حرف می‌زدم،

اگر بیشتر

شبیهِ چیزی می‌شدم

که دیگران دوست داشتند...

شاید

کسی

رؤیاهایم را

از من نمی‌گرفت.

سال‌ها

هر اتفاقی

فقط

یک مقصر داشت.

من.

اگر کسی

مرا نفهمید،

حتماً

من

زیادی بودم.

اگر کسی

به رؤیاهایم خندید،

حتماً

رؤیا دیدنِ من

اشتباه بود.

اگر گفتند:

«آخرش

به چه دردت می‌خورد؟»

حتماً

خواستنِ من

اشتباه بود.

کودک بودم.

و کودکان،

دنیا را

از چشم‌های کوچکِ خودشان

تفسیر می‌کنند.

وقتی

محبت کم می‌شود،

فکر می‌کنند

دوست‌داشتنی نیستند.

وقتی

خواستن،

پاسخی

جز سکوت

یا تمسخر ندارد،

فکر می‌کنند

خواستن

اشتباه است.

وقتی

اجازه ندارند

آزادانه

خودشان باشند،

کم‌کم

یاد می‌گیرند

خودشان را

پنهان کنند.

نه از آدم‌ها...

از خودشان.

سال‌ها

با خودم

غریبه بودم.

آن‌قدر

که وقتی

از من پرسیدند:

«از زندگی

چه می‌خواهی؟»

سکوت کردم.

نه

چون جوابی نداشتم...

چون

سال‌ها بود

نامِ آرزوهایم را

بر زبان

نیاورده بودم.

با خودم

قرار گذاشته بودم

هیچ‌چیز را

آن‌قدر

دوست نداشته باشم

که

نبودنش

مرا بشکند.

هیچ رؤیایی

آن‌قدر بزرگ نباشد

که

اگر به آن نرسیدم،

خودم را

از دست بدهم.

فکر می‌کردم

اگر چیزی را

نخواهم،

کمتر

درد می‌کشم.

اما نفهمیده بودم

کم‌کم

داشتم

خودم را

از دست می‌دادم.

تا روزی

که

دوباره

آن دختر را

دیدم.

دختری

که فقط

می‌خواست

آزاد باشد.

آزاد

که دوست بدارد.

آزاد

که رؤیا ببیند.

آزاد

که بگوید:

«این،

چیزی‌ست

که قلبم

انتخاب کرده است.»

او

هیچ اشتباهی

نکرده بود.

فقط

زودتر از آن‌که

بزرگ شود،

یاد گرفته بود

بهایِ خواستن،

گاهی

نادیده گرفته شدن است.

آن روز

فهمیدم...

آن‌ها

رؤیاهایم را

از من نگرفتند...

جرئتِ خواستن را

از من گرفتند.

و دلم خواست

کنارش بنشینم.

دستش را بگیرم.

به چشم‌هایش نگاه کنم.

و همان جمله‌ای را

بگویم

که سال‌ها

منتظرِ شنیدنش بود.

نه یک بار...

بلکه

آن‌قدر

تکرارش کنم

تا دیگر

باورش شود.

تقصیرِ تو نبود...

اینکه

خواستن را

فراموش کردی...

تقصیرِ تو نبود...

اینکه

سال‌ها

خودت را

پنهان کردی...

تقصیرِ تو نبود...

تو

فقط

داشتی

به همان شکلی

که بلد بودی،

از قلبت

محافظت می‌کردی.

و حالا...

دیگر

لازم نیست

قلبت را

از خودت

پنهان کنی.

وقتِ آن رسیده است

که

دوباره

آزادانه

دوست بداری...

آزادانه

رؤیا ببینی...

و بی‌آن‌که

از قضاوتِ دنیا

بترسی،

زندگی‌ای را

انتخاب کنی

که

قلبت

سال‌هاست

آهسته

نامش را

زمزمه می‌کند.

دلنوشتهخودشناسیکودک درونروانشناسیرویا
۰
۰
هانیه براتی
هانیه براتی
سلام! من هانیه هستم. عاشق شعر و نوشتنم و دوست دارم احساسات و داستان‌های قلبمو با شما به اشتراک بذارم. امیدوارم نوشته‌هام براتون دل‌نشین باشه و بتونه لحظه‌های خوبی براتون بسازه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید