سالها گمان میکردم آدمی بیعلاقهام.
نه شوقی داشتم، نه رؤیایی، نه راهی که نامش را با اطمینان بر زبان بیاورم.
هر بار که میپرسیدند: «چه میخواهی؟»
سکوت، پاسخی قانعکنندهتر بود.
کسی نمیدانست سالها پیش، در گوشهای از وجودم، دختری دستِ رؤیاهایش را گرفته بود و آهسته زیر خاک دفنشان کرده بود.
نه از سرِ فراموشی...
از سرِ ترس.
ترس از آن روزهایی که هر آرزو، پیش از آنکه قد بکشد، با جملهای کوتاه بریده میشد.
«به چه درد میخورد؟»
«واقعبین باش.»
«همه که به خواستههایشان نمیرسند.»
و من، برای آنکه هر بار مرگِ آرزوهایم را تماشا نکنم، تصمیم گرفتم دیگر از آنها حرفی نزنم.
بعدها این سکوت، چنان به جانم نشست که خودم هم باور کردم چیزی برای خواستن ندارم.
چه آرام میشود انسان را از خودش پنهان کرد.
کافیست چند بار به او بفهمانی خواستنش بیهوده است.
سالها با خودم زندگی کردم، بیآنکه خودم را بشناسم.
تا روزی که میانِ ویرانههای ذهنم، صدایی آرام مرا صدا زد.
صدایی که هنوز نامِ علاقههایم را از یاد نبرده بود.
خم شدم.
خاک را با دستهایم کنار زدم.
و دیدم رؤیاها نمردهاند.
فقط سالها منتظر ماندهاند کسی دوباره نامشان را صدا بزند.
و شاید نجاتِ انسان، همین باشد؛
نه پیدا کردنِ رؤیاهای تازه...
بلکه جرئتِ بازگشت به چیزهایی که روزی برای زنده ماندن، مجبور شد زیر خاک پنهانشان کند.