
محبوب من، این نامه را برای تو مینویسم...
سلام
امیدوارم زمانیکه این نامه را میخوانی در بهترین حالت روحی باشی و زندگیات سرشار از آرامش و خوشی باشد.
سالیان دوری بود که جوانه این عشق در دلم رویید، درست از همان لحظه که برق آن نگاه جادوییات بر این پیکره فرسوده و مردهام افتاد و زندگی در من آغاز شد.
من دوباره متولد شدم و اینبار جهان را نه تیره و تار و پوچ، بلکه سرشار از رنگ و شور و شوق یافتم و زندگی برایم معنای دیگری پیدا کرد؛ گویی در یک چشم به هم زدنی تمام ساخته و پرداخته هایم فروریخت و دوباره از نو زاده شد و علت تمام این تغییرات و دگرگونی، تنها و تنها آن نگاه دلنشین تو بود.
از آن روز شاید سالیانی است که گذشته و روزها و هفتهها سپری شده و هزاران بار است که خورشید بر این پهنه تابیده و ماه در آسمان شبش عرض اندام کرده، در اینجا همه چیز عوض شده، فصل ها آمدهاند و رفتهاند، آدم هایی بودند و دیگر نیستند، خیابان ها و کوچه ها نیز تغییر کرده اند اما تنها چیزی که در این میان تغییری نکرده، یاد تو بوده؛ که همچنان مثل روز اول است، مثل حرارت همان لحظهای که انعکاس چشمانت در نگاهم افتاد، زنده و روشن مانده و یادش به زندگی ام گرما میبخشد.
تو به من جان دادی، روحی دوباره بخشیدی و مرا از زیر خاکستر زندگیای که به تباهی کشانده بودم بیرون آوردی، بال دادی، پرواز شدی، نبض شدی، شور شدی، نفس شدی، هدف شدی و در یک کلام، تو زندگی ام را از نو ساختی و زندگیام شدی.
حال که این نامه بیشتر به اعترافنامه تبدیل شده بگذار برایت بگویم که چه در دلم میگذرد؛ دیوانه ای که به سختی به سخن میآید، از برای تو میتواند یک دیوان بنویسد یا داستانی را تا یک مجموعه رمان ادامه دهد، بدون اینکه خسته شود؛ عشق تو بسان شعلهای است ازلی و فنا ناپذیر در دلم و هرچه بگویم و بنویسم و بخوانم تمام نخواهد شد.
تو همان معشوقهٔ تمام اشعار منی...
گاهی فکر میکنم که تو، روح منی در کالبدی که از من دور مانده؛ میدانم که در جایی ورای حواس تجربی و چیزی ورای ماوراء طبیعه به تو متصلم. عشق تو مرا «من» کرد و از من منی دوباره ساخت؛ تو در اندیشه منی، در شعور من، در عشق من، در نثر من و در شعر من و در تکبهتک لحظاتی که نفس میکشم.
چگونه بگویم که تو در من از من فراوانتری...
من هیچگاه زندگی را آنگونه که باید نمیدیدم و حتی الان هم نمیخواهم ببینم، تمام تمنا و خواسته و آرزوی من دیدن توست. معنا و مفهوم زندگی من در تو خلاصه میشود؛ تمام زیبایی های طبیعت برای من در صورت تو تجسم یافته.
آه، ارغوانی گونه هایت دشت بنفشه های بهاری است، سرخی لب هایت باغی است از سیب های سرخ لبنان، سیاهی چشمانت به شب پرستاره ای میماند که ماه را از یاد برده، زیبایی مژه هایت به نخل های نیپا میرسد و آن قوس قزح ابروانت که بر آسمان نیلی چهره ات کشیده شده جوانهای است برای سرزندگی روحم، موج گیسوی پر پیچ و تابت قرار از دلم میبرد و بلم عشق را غرق میکند.
تو آن باغ گلی هستی که در بهشت برین خدا خانه داری، نسیم خوشبویت هر روز صبح از دیار فطریتام میگذرد و جانی دوباره میگیرم با تو؛ زمانیکه عطرت به مشامم میرسد و آن را نفس میکشم دیگر نمیخواهم بازدم کنم، میخواهم با همان بوی خوش در سینه ام بمیرم و ابدی شوم؛ من فقط اینگونه میتوانم تورا در آغوش بکشم، و مرگ با یاد تو در آغوشم برایم بسیار دلنشین تر است از این زندگی که سالهاست عجین شده با فراق و هجر و دوری و دلتنگی...
زمانیکه بعد از سالها توانستم دوباره ببینمت را هیچگاه فراموش نخواهم کرد؛ زمان ایستاد، من ایستادم، تو ایستادی و از آن پس حس میکنم رویا شروع به حرکت کرد وهمان اندک لحظاتی که در کنارت بودم هم بسان یک خواب شیرین گذشت؛ حرف هایم بی مناسبت بود، سخنانم از برای رفع تکلیف در مکالمه، و در درون غرق رویای تو بودم.
آیا این یک واقعیت بود یا خوابی به غایت شیرین و دلپذیر که مطمئنا هیچگاه دوست نداشتم از آن بیدار شوم؟! تو را میدیدم، حضورت را حس میکردم، محو در تماشای زیبایی بیحد و حصری بودم که علت تمام غزل های عاشقانه من بود، و آنجا بود که فهمیدم شعر از برای توصیف تو بینهایت ذلیل و ناتوان است؛ بگویید سعدی و حافظ و عراقی و مولانا بیایند، بگویید شاملو و سایه و فروغ دست به قلم شوند، بگویید شاعران جامه بدرند که چرا با این همه توان در توصیف و فصاحت و بلاغت در کلام، از وصف زیبایی تو عاجزند؟!
همانقدر که هر روز وقت و دقت صرف دیدن عکس هایت میکنم را صرف دیدنت کردم و پی بردم که عکس فقط ثبت لحظه ای کوتاه است از آن همه زیبایی و دلربایی که با چشمانم میدیدم. نمیدانستم محو چشمانت باشم یا حرکت لب هایت یا آن صدای دلفریب؟ گویی در یک لحظه جهان برای من بود و من غرق در تو...
اگر عمرم کفاف دیدن دوبارهی روی تو را به من ندهد من نباختهام؛ میخواهم بگویم شاید تمام سرمایه احساسی زندگیام را در همان چند ساعت زیستم، با اینکه واقعا کم بود و بسیار زیاد. شیرینی دیدار بعد از هجران را عاشقان به هیچ دستاوردی در زندگی نمیفروشند.
در این لحظه میتوانم بگویم من تمام عمرم را بیهوده نزیستهام.
من از دست رفتم اما این هدر شدن نبود، من به بلوغ رسیدم، من در این عشق شکوفا شدم، شعر گفتم، نامه نوشتم، داستان نوشتم، ابراز علاقه کردم، خودم را موظف به پیشرفت دانستم، من طعم زندگی را برای چند ساعتی چشیدم؛ در همان شب پاییزی و در همان چند ساعت کوتاه در یک کافه دنج،
در کنار تو...