ویرگول
ورودثبت نام
پتریکور
پتریکورپتریکور (petrichor) بوی خاک نم گرفته ای است که بعد از بارش باران به مشام میرسد. اما برای هر فرد یک احساس متفاوت را بیدار میکند. عشق، تنهایی، دل تنگی، و یا حتی آرزوی شانه ای خالی...
پتریکور
پتریکور
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

نماندی پیشم، تا ابد...

سرامیک ها، سفید و سرد زیر پایم میلغزند. میدوم. می ایستم.
با هر نفسم بخار سرد میدهم به آسمان. زانوهایم کف دستانم را لمس میکنند.
میدوم. می ایستم. میدوم. می ایستم. میدوم به دنبال تو...

 

ایستادی. برگشتی. نفس نفس زدی و خندیدی. بین خنده هایت نا مفهوم گفتی صبر کنم.
میخندیدی و همین کار را برای نفس هایت سخت کرده بود. از دور آرام لبخند زدم. من هم ایستاده بودم. گلوله برف در مشت های مهربانت ذوب میشد. من اما، گلوله را آرام پرتاب کردم به سمتت. جیغ کشیدی و به پشت، دراز کشیدی روی برف های زمین. قدم زدم به سوی تو. وقتی که رسیدم کنارت...

 

نمیرسم. نمیرسم به تو. نمی بینمت.
نیستی. نیستی و من دارم آب میشوم روی سرامیک های سرد و سفید. نیستی و من دارم ...
واقعا پیدایت نمیکنم. هیچ کجا. آه میکشم. فریاد میزنم...

 

از خواب پریدی. صدایت زده بودم بلند در خواب. گفتی: «چیزی نیست، من اینجا هستم.»
انگشتانت قلاب شدند درون دستانم. گرفتمشان. انگار که زندگی ام را با دست هایم محکم چسبیده باشم.
گفتم: «میدانم.» لبخند زدیم. پرسیدم: «میدانی من چقدر...؟»
گفتی: «من هم.»
و چشم هایم را آسوده بستم.

 

چشم هایم را باز میکنم. می بندمشان و دوباره بازشان میکنم. میگردم به دنبالت.
میچرخم. سرد است زیر پایم. میدانم که آنها تا الان فهمیده اند که من سر جایم نیستم. به دنبالم می آیند. اما من به دنبال تو ام. دوباره میگردم. میچرخم تا ببینمت.

 

چرخیدم. چشم هایم چرخیدند. اما ناگهان روی تو، به جای یک ثانیه، ثانیه ها ایستادند. نگاهت کردم.
نگاهم کردی. دست تکان دادی از آن سمت خیابان شلوغ. چراغ های سرخ ماشین ها روی چهره ات. نور های زرد مغازه ها در تلاطم با چشمانت.
دویدم به سمتت. ایستادم روبرویت. باز نگاهت کردم. لب خند زدم.

 

لب هایم خشک شده اند. تشنه ام. می لرزم. سرد است.
کنار پنجره ی راهروی تاریک و تنگ ایستاده ام. بادی که از پنجره می آید فریاد میزند که دیر است. نصفه شب است. شهر خاموش است. اما اینجا چراغ ها به احترام من، به احترام فکر تو در وجودم، دانه دانه با قدم هایی که جلو میروم روشن میشوند.
لب هایم. لب های تشنه ام. خسته ام. نه آب نمیخواهم. فقط میگردم. دنبال تو میگردم.

 

زیر مبل را نگاه کردم. پرسیدی: «دنبال چه میگردی؟»
گفتم: «نمیدانم»
لبخند زدی. کشیدی مرا در آغوشت. چانه ام روی شانه ات مقدس شد. عطر آرامت بینی ام را نوازش داد. اما گوش هایم...
خواندی آرام لالایی برایم. من فقط گوش دادم. نرم شدم، گرم شدم در آغوشت.

 

اینجا سرد است. من، حالا، اینجا، خسته، آرام ایستاده ام. خمیده ام. دست میکشم به لباس سفیدِ کهنه ام.
این لباس دیوانه ام میکند. شاید برای همین این لباس را به من داده اند. آنها نمیفهمند اما میگویند من درک نمیکنم. مسخره است.
تار و پود لباس زیر انگشت هایم آرامم میکند. دگمه هایم. دارند باز میشوند دگمه های لباسم.

 

پرسیدم: «میشود دگمه های پیراهنت باشم؟»
نگاهت را از غروب آفتاب کنار ساحل کشاندی به سمتم.
پرسیدی: «چرا دگمه های پیراهنم؟»
رنگ نارنجی غروب با نسیمی که می وزید دست به یکی کرده بود تا تو را هر چه میتوانند زیباتر کنند.
گفتم: «کاش دگمه ات شوم تا قلاب باشم برای در آغوش کشیدنت.»
نفهمیدی. باز گفتم: «پیراهنت تو را در آغوش میکشد. دگمه اگر نداشته باشد تو را رها میکند. انگار افتاده است از بدنت. من دگمه اگر باشم، سفت میچسبمت. نمیگذارم بروی. هیچگاه نمیگذارم بروی.»
لبخند زدی. گفتی:«میدانی من چقدر...؟»
گفتم:«من بیشتر.»
گفتی:«می مانم پیشت. تا ابد.»
اشک ریختی.

 

اشک میریزم. گریه میکنم. من دارم زار میزنم.
چون دروغ گفتی آن روز. آن روزها، آن ماه ها. تنهایم گذاشتی با این دیوار ها. با این راهروهای تنگ و خالی. با این سرامیک های سرد و سفید.
در این لباس دیوانه کننده. با این آدم های خشک متوهم. در این ساختمان بزرگ سفید.

و من اینجا، در این وقت شب، تنها خمیده ام. تنهای تنها...
تو دروغ گفتی.
چون نماندی پیشم، تا ابد...


دلنوشتهعاشقانهداستانتنهایینویسندگی
۱۰
۳
پتریکور
پتریکور
پتریکور (petrichor) بوی خاک نم گرفته ای است که بعد از بارش باران به مشام میرسد. اما برای هر فرد یک احساس متفاوت را بیدار میکند. عشق، تنهایی، دل تنگی، و یا حتی آرزوی شانه ای خالی...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید