
از خود فرار کردهام. به نبودن تو پناهنده شدهام. از خویش به تو رسیدهام هر چند که وهمی بیش نباشد. و انصاف که نبودنت هم نوعی از بودنت است. همراهی از جنس خودت، سایهای از تو؛ سایهای که تو را پوشیده است. از این اندیشه پناه بر غم!
میگویند درد را باید با درد شست. غم را به غم.
خون روی خون ریختهام؛ دلخونی را به خون جگری و غم را به شببیداری درمان کردهام.
قدیمها میگفتند: گاهی درد همان شفاست. و من فکر میکنم مگر میشود بودنت را نبودنت شفا بدهد؟ سایهات تو را؟
چشمهایم را میبندم و نبودنت درمان میشود، باز میکنم و بودنت، نبودنت را میبلعد.
وقتی همه جا هستی یعنی فقط در خیال منی و وقتی دیگر نیستی یعنی خیال رنگ باخته است به واقعیت.
محو میشوی و شکل میگیری. بر نیستی دور میزنی و هست میشوی. بر تو پیروز میشوم و میبازمت. میبازم و باز هم ندارمت.
در یک قلب دو پادشاه نگنجد اما دو درد هر چند بخماند قلب را دست به هم داده بر آن چیره اند!
به خودم وعدهی آینده میدهم و آینده جایی در دیروز، میان وعدههای تو به خواب رفته است. به خودم گله میکنم و گلایهها سُر میخورند و به دام دیروز میافتند. من فردایی ندارم؟ نکند معنای فردا هم تو باشی؟
خوب بود که با خودت خیالت را میبردی وقتی فردا فقط نامی از نامهای توست...
تو تجارت مرگ میکنی، تو شفا دهندهای که درد تجویز میکنی! ای در سخاوتت بخیل! ای قانون بقا و جاذبهی فنا!
من تنورهی دردم، زبانه میکشم و پیچان بالا میروم. صدای خردشدن همه شاخههایی که زمانی تازه بودهاند را نغمهی گوشکردهام، جرقههای آتش که هوا میبلعند و بالا میخزند را طعمهی نگاه.
و میاندیشم آیا مرگ هست با مرگ مهربان؟ و جنگ با جنگ؟ و درد با درد؟ و آیا میشود تلخی را به تلخی بیشتر زدود؟ و آیا انتخاب میان بد و بدتر همیشه با بد است؟ پس چرا قسمت من همیشه بدتر است؟
پ.ن: در قسمت پیشنهادهای ویرگول، پستی دیدم، باز که کردم متوجه شدم توسط صاحبش بلاک شدهام! نه میشناختم و نه رفت و آمدی در صفحهاش داشتم و با قلم و عقایدش آشنا نبودم. گویا حضورم زحمت ایشان شده بود...به هر روی هر که میگرداند از ما روی ممنونیم ما...