
شروع همیشه برایم دشوار بوده چه در انجام کارها و چه در اول متن و دل نوشته هایم، افکاراتی که به کلام نمی آمدند اکنون به قلم می آیند.
ترس ها، دل نگرانی ها و افکار، خود را روی کاغذ سفیدی در دفتر تکالیفم می یابند،موقعیت غریبی است زمانی حتی از افکار خود شرمسار بودم اما در این لحظه شجاعانه آن ها را روی برگه سفیدی می آورم . تضاد عجیبی است چرا که نوشتن درباره ترس ها آن را دوباره در اعماق تاریک درونم زنده و بیدار میکند.
در سکوت خود غرق شده ام یاد دارم چندین سال پیش حاضر بودم هر کاری انجام دهم تا با شخصی فقط هم کلام شوم اما الان از تمام افراد به یک انداره تنفر دارم، ترجیحم چهارگوشه عزلتِ تاریک اتاقم است جایی که ترس ها در آن بزرگ تر و روشن تر جلوه می نمایند ولی این مهدی دیگر به آن اهمیت نمی دهد.
شمشیر به دست به سوی آن ها می روم گاهی من پیروز و گاهی ترس هایم اما هر چه که هست ایستاده ام، تک و تنها در دشتی عظیم و سرد با شمشیری پولادین و تنی زخمین.
به دنبال چه؟ خود نیز نمی دانم.
افکار هجوم می آورند ، شمشیر خود را در هوا می چرخانم یکی ، دوتا، سه تا اما چهارمی ،پنجمی و ششمی را میخواهم چه کنم.
زخم ها چرکین و متعفن ، پاها سست و دست ها کرخت و گرفته، روی دو زانو بر زمین می آیم افکار محاصره ام کردند و از چند جهت به من زخم میزنند اطراف را برانداز می کنم به دنبال کمک چشمی میگردانم ، و با چشمانی حیران و خسته به یاد می آورم که من در این وادی تنهام.
یک شکست دیگر برای من.