ویرگول
ورودثبت نام
دختر مهتاب
دختر مهتاب✍نویسنده روزمرگی ها و داستان ها 📸 شکارچی لحظه‌ها با لنز موبایلم ⛵ اگر مسیر این کشتی را می‌پسندید، باد موافقش باشید. https://www.coffeebede.com/d_mahtab
دختر مهتاب
دختر مهتاب
خواندن ۱۰ دقیقه·۷ ماه پیش

وقتی زندگی بهت یه نارنگی میده

پرده اول : ایران من

ایران من اگر میلیون ها نفر دوستت داشتند، من یکی از آنها هستم

اگر یک نفر دوستت داشت، من او بوده ام

و اگر هیچ کس دوستت نداشت، من مرده ام.

 

پرده دوم : جمعه 23 خرداد ماه 1404 ، ساعت 4:50

 بعد از نماز صبح روی تخت دراز کشیده بودم. معمولا طول می کشد تا وقتی روی تخت دراز می کشم حجم فکر و خیال هایی که در سرم جولان می دهند اجازه بدهند به سرعت خواب به سراغم بیاید. صدایی نظرم رو جلب کرد. شیشه های در رو به تراس اتاق 319  می لرزید ... فکرهای مختلفی به سرم آمد ... فکر کردم شاید یاکریمی است که هر روز روی لبه طاقچه پنجره می نشیند ولی صدا بیشتر از صدای اذیت های یک یاکریم بود ... فکر کردم کسی می خواهد به زور از در تراس وارد اتاقمان شود ... کمی روی تخت نیم خیز شدم.... کسی در تراس نبود.... حدس بعدی ام زلزله بود .... به سقف نگاه کردم... حدس آخرم طوفان بود ... ولی چند ساعت بعد خبرها، حاکی از حمله اسرائیل به ایران بود .. یاد خواهرم افتادم که ساکن تهران است و برادرم ....

حس عجیبی بود حسی که توصیفش اگر غیرممکن نباشد سخت است خیلی سخت .... فکر می کردم یکی از کاراکترهای یک داستان هستم ، فکر می کردم همه چیز یک خواب است ، یک کابوس وحشتناک ....

پرده سوم : کمی از لی لی

لی لی یکی از هم اتاقی های من است . من و لی لی از جهات مختلفی متفاوت هستیم ولی نه ، .... بهتر است بگویم : متضاد! ... من اهل نظم و ترتیب هستم و بی نظمی باعث آشفتگی ام می شود ولی هیچ بهم ریختگی باعث آشفتگی لی لی نمی شود . لی لی ادعا می کند که مذهبی نیست و مخالف ج.ا است . با همه ی اینها من و لی لی بدون هیچ آشنایی قبلی گویای قرابتی دیرینه داریم و هزاران سال است که  یکدیگر را می شناسیم . من و لی لی بارها شنونده نگفته های یکدیگر بوده ایم.

 

پرده چهارم : قلبی که برای تو می تپد ....

لی لی با تماس های مکرر پدرش از خواب بیدار می شود. پدر لی لی بارها تماس گرفته و او هر بار رد تماس داده ! لی لی از حجم تماس های پدرش شاکی می شود : تماس را پاسخ می دهد و در حالی که غرولند می کند می گوید : بابا! چه خبرته؟! .... یه روز جمعه رو بذار استراحت کنم ... صدای پدر لی لی را از آن سوی خط می شنوم : بابا جان ! تروخدا تلفن رو قطع نکن! کجایی بابا؟! ....

پرده پنجم : .....

حالا من تنها شوکه شده ی اتاقمان نیستم ! لی لی و فاطمه هم به من اضافه شده اند! من کمی زودتر از لی لی بیدار شدم و متوجه اخبار شدم ولی حالا اینترنت و تلگرام از دسترس خارج شده است.

 

پرده ششم : جشن تولدی با تم موشک!

قرار بود دورهمی داشته باشیم به مناسبت تولد مریم ، مریم یکی دیگر از هم اتاقی هایم است ... آن شب تصمیم گرفتیم برای تنوع به یک کافه روباز برویم و حدس بزنید کِی بود ؟! ده مهرماه! و حدس بزنید بک گرند عکس های ما در یک کافه روباز چه بود؟! .... موشک های شلیک شده!!!

لی لی خیلی بهم ریخت ! راستش آنقدر گفت و گفت که من هم این جور وقتها حس غرور می کنم ته دلم خالی شد . لی لی آنقدر آشفته بود و آنقدر گفت و گفت که بحث آن شب با تهدید مریم و به این صورت پایان یافت : "اگر کپه تون رو نذارید خودم یک موشک توی اتاق 319 می زنم!" ......... تمام شب را با استرس از مردن خوابیدم.

پرده هفتم : تقدیم به هم اتاقی عزیزم لی لی و همه  لی لی های سرزمین مان، که در طرف ایران ایستاده اند....

بعد از تماس پدر لی لی ، لی لی سراسیمه فاطمه را بیدار کرد و گفت : پاشو لباس بپوش بریم بیمارستان. احتمالا نیاز به کمک باشه ....

لی لی و فاطمه حدودا یک ساعت دیگر به خوابگاه برگشتند. نفس راحتی کشیدم ! پس حتما بیمارستان خبری نبوده است ... از لی لی و فاطمه پرسیدم چه خبر؟ .... لی لی سکوت کرد و فاطمه گفت : رفتیم پیش استاد و گفتیم اگر خبری بود و نیاز به کمک داشتید به ما اطلاع بدهید ... با توجه به سابقه ای که از لی لی داشتم خیالم راحت شد که حتما اتفاقی نیافتده ! وگرنه حتما لی لی به من می گفت ....

ولی من به طرز احمقانه ای اشتباه کرده بودم . نه به دلیل اینکه سکوت لی لی را متوجه نشده بودم بلکه حالا جای من و لی لی عوض شده بود. من که ادعا دارم که در شرایط بحرانی سعی بر صبوری و آرام کردن شرایط دارم جایم با لی لی عوض شده بود.... بیست و چهار ساعت بعد فهمیدم که خیلی هم بیمارستان آرام نبوده! .... و اگر لی لی همان موقع خبر واقعی را می گفت من که تا حد مرگ ترسیده بودم ، فرو می پاشیدم.

لی لی حالا سرباز خط مقدم است ... هم بخاطر شیفت های داوطلبانه ی بیمارستانی اش ، هم به خاطر مطالعات شخصی اش که بتواند بیشتر کمک کند و مفیدتر باشد ... هم بخاطر آرامش دادن به بقیه از جمله من ... لی لی عادت دارد که هر روز که از بیمارستان و شیفت برمی گردد ، ریز و درشت اتفاقات را برایمان بگوید .... لی لی چند روزی است که فقط سکوت می کند و وقتی می پرسم : "بیمارستان چه خبر؟" ..... لبخند کمرنگی می زند و می گوید : "اطلاعی ندارم!"

حالا ، لی لی نه یک مخالف ج.ا ، بلکه یک طرفدار تمام قد ایران است .

حالا من و لی لی وجه اشتراکی داریم به وسعت ایران ! حالا می فهم آن حس آشنای دیرینه بین مان چه بوده ....

پرده هشتم : تغییر نظام!

واکنش لی لی بعد از شیندن اطلاعیه خائنین و مزدوران و وطن فروشان مبنی بر ریختن به خیابانها و تغییر نظام :

لی لی : "چی؟ بریزیم توی خیابون و نظام رو عوض کنیم ؟؟؟ تنها چیزی  که من الان می خوام سَرِ شماهاست! .... ما هر وقت صلاح بدونیم خودمون نظام مون رو عوض می کنیم به شماها هم هیچ ربطی نداره ! .... ما هر مشکلی هم که داشته باشیم داخلی حلش می کنیم...."

پرده نهم : فروش به قیمت فاکتور به علت انبارگردانی !

لی لی در حالی که به سمت یخچال می رود تا کمی آب بنوشد رو به من و فاطمه میگوید : "ولی بچه ها ! من بابت اینکه موشک هامون تموم بشه نگرانم." ............. فاطمه که روی تخت نشسته و مشغول مطالعه است ، همانطور که سرش به کتاب است جواب می دهد : "فروش به قیمت فاکتور به علت انبارگردانی!" ...... لی لی می پرسد : "یعنی چی؟!" ...... فاطمه حالا سر از کتاب بر می دارد و می گوید : "مگه اطلاعیه ای که سپاه داده رو نشنیدی؟! .... سپاه گفته که این موشکها، موشکهای قدیمی ماست و هنوز از موشکهای جدید رونمایی نکردیم" ....... لی لی خندید و ادامه داد : اگر جای اسرائیل بودم خیلی بهم برمی خورد !

 

پرده دهم : ویرگول جایی برای نوشتن و خواندن

فرصت نشد تا در مسابقه جشن تولد ویرگول شرکت کنم ولی چه اشکالی دارد که حالا بنویسم؟! .... شعار ویرگول ساده ترین و در عین حال دلنشین ترین جمله ممکن است . دلیل آمدن من به اینجا ترک اینستاگرام بود و چقدر خوشحال هستم که اینستا را رها کرده و حدودا دو سال است که اینجا هستم. خانم الهه گلکار و آقای محسنی اولین دوستانِ ویرگولی بودند که با آنها آشنا شدم و البته که مورد لطف و حمایت این دو عزیز بوده ام.

 

پرده یازدهم : درهمه آقا! درهمه خانم!

احتمالا تا به حال به بازار میوه رفته باشید ، و احتمالا دیده اید که  بعضی میوه فروش ها اجازه نمی دهند خودتون میوه جدا کنید، ... میگن "درهمه آقا! درهمه خانم!" ..... سرزمین ویرگول هم همینطور است .... اینجا هم درهم است ..... وقتی آمدم ویرگول خیلی خوشحال بودم .... فکر می کردم آدمهای اینجا با آدمهای دنیای بیرون فرق می کنند ... فکر میکردم که می توانم از آدمهایی که اهل مطالعه ، کتاب و نوشتن هستند انتظار بیشتری داشته باشم .... ولی به قول فائزه : یک نویسنده خوب بودن الزاما به معنای آدم خوبی بودن هم نیست! ....

اهالی ویرگول هم خاکستری هستند درست مثل آدمهای خارج از ویرگول . بنظر شما هم یک چیزی این وسط عجیب است یا فقط برای من عجیب بنظر می آید؟؟؟ ... تازه داشتم با اینکه می گویند "تحصیلات و شعور ربطی بهم ندارند" کنار می آمدم ولی این که کتاب خوانها هم فرقی با دیگران نداشته باشند خیلی عجیب غریب است !

چه اهمیتی دارد که کتاب "جنگ و صلح" تولستوی را خوانده باشی ولی هنوز با خودت ، دنیای درونت و آدم های دیگر به صلح نرسیده باشی؟! .... چه اهمیتی دارد مطالعاتی وسیعی در زمینه روانکاوی و شناخت شخصیت انسانها داشته باشی ولی از شناخت خودت عاجز باشی؟!.... و دردناک تر اینکه در نوشته هایت یک آدم فرهیخته باشی ولی در دنیای بیرون یک عوضی!

با همه ی اینها من ، اینجا در ویرگول هم مثل دنیای بیرون ، دوستان خوب هم داشته ام ... از خانم دهقانی گرفته تا خانم بخشی ، خانم کاپوچینو تا سوسن، از حسین و احوال پرسی هایش ، از تلاش های بی وفقه اش برای فتح قله های موفقیت، تا علی شیمی و ماجراجویی های علمی اش ، سالوادور علی و داستاهای ترسناکش و ..... .

پ . ن : در متن به تعدادی از دوستان ویرگولی اشاره شد ولی مطمئنا دوستان ویرگولی بیش از اینها هستند و خودشان می دانند که جز حلقه دوستان هستند حتی اگر در متن اشاره ای به نامشان نشده باشد.

 

این وسطها چرا کولرها صدای پهپاد از خودشون درمیارن!!!!!🤣🤣🤣

پرده دوازدهم : سلام به بیکاری ، سلام به بی پولی!

به تازگی شغل مناسبی که با شرایط من از هر جهت تناسب داشت و بصورت دورکاری هم بود ، پیدا کرده بودم. دوره آزمایشی تمام شد و قرار شد رسما همکاری داشته باشیم . با توجه به اتفاقات اخیر ، فعالیت شرکت به حالت تعلیق درآمد. حالا هم دسترسی به اینترنت ندارم. آن هم برای من که همه چیز از شغل و کار و درآمد تا درس و مطالعه .... به اینترنت وابسته است . حالا قطعی و عدم دسترسی به اینترنت و موتورهای جستجوگر برای من برابر است با :

No Internet, No Job , No Money!

 

پرده سیزدهم : جنگ سی و سه روزه

وقتی از جنگ سی و سه روزه  لبنان می شنیدم با خودمان می گفتیم سی و سه روز که چیزی نیست ... می دونید تازه یک هفته شده؟؟؟!!!!

 

پرده چهاردهم : عروسی مریم

راستی ! این هفته جشن عقدِ مریمه! لی لی می خنده و میگه : این دختر تا این کشور رو به فنا نده دست بردار نیست!

 

پرده پانزدهم : بیداری اسلامی

نگاهم می افتد به گوشی لی لی ، از چیزی که می بینم متعجب می شوم . لی لی سر از گوشی بلند می کند و نگاهمان به هم گره می خورد . بدون اینکه چیزی بگویم گویا از چشمانم تعجبم را می خواند . لی لی ادامه می دهد : هیییی .... هیچ وقت فکر نمی کردم بیام ایتا و عضو کانال بیداری اسلامی بشم ... دو تایی می زنیم زیر خنده!

 

پرده شانزدهم : کیلومترهای فاصله از مرز

این روزها ، پیامهایی که در ایتا و بله می بینیم را برای هم ارسال نمی کنیم بلکه در همان لحظه برای هم می خوانیم . یکی از پیامهایی که لی لی برایم خواند :

"یادتونه همین هفته پیش می گفتم در مرز فروپاشی روانی ام ، اون روز گ... خوردم! من کیلومترها از مرز فاصله داشتم."

پرده هفدم : چون زندگی ادامه داره ....

به سفارش غزل عزیز که گفت : خسیسی نکن و عکس هات رو به اشتراک بذار چند تا از عکسهایی که اخیرا گرفتم رو به اشتراک می ذارم چون هنوز زنده ایم و چون هنوز زندگی ادامه داره ....

عکاسی بر روی پشت بام خوابگاه
عکاسی بر روی پشت بام خوابگاه

انارهای حیاط دانشگاه
انارهای حیاط دانشگاه

قشنگ بود! ولی نمی دونم اسمش چیه!
قشنگ بود! ولی نمی دونم اسمش چیه!

غذایی که باهاش توی مسابقه آشپزی هفته خوابگاه ها شرکت کردم.
غذایی که باهاش توی مسابقه آشپزی هفته خوابگاه ها شرکت کردم.

پرده هجدهم : وقتی زندگی بهت یه نارنگی میده

عنوان ، نام یک سریال کره ای است که اخیرا پخش شده و من هم سریال را دیده ام. سریال روایت داستان زندگی "اوه هه سون" از کودکی تا سالمندی است . اوه هه سون در سکانس پایانی سریال ، در حالی که شاهد همه ی فراز و نشیبهای زندگی اش بوده ایم می گوید : "فصل های زندگی مثل فصلهای طیبیعی نیست .... ممکنه در فصل پاییز باشید ولی فصل بعدی زندگی تون بهار باشه" ....

امیدوارم که زندگی بهتون یه نارنگی شیرین بده و اگر در فصل پاییز زندگی تان هستید، فصل بعدی برای شما و برای من فصل بهار باشد. آمین

به امید روزهای خوب برای ایران عزیزمان

 

ایرانایران منویرگول
۴۹
۴۳
دختر مهتاب
دختر مهتاب
✍نویسنده روزمرگی ها و داستان ها 📸 شکارچی لحظه‌ها با لنز موبایلم ⛵ اگر مسیر این کشتی را می‌پسندید، باد موافقش باشید. https://www.coffeebede.com/d_mahtab
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید