فرشتهی مرگ به نام آخرین قربانی امروز نگاه کرد. دفترچه کارهای روزانهاش را بست و داخل جیبش گذاشت. حساب کرد که اگر با سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ثانیه به آقای ث که آن طرف خیابان ایستاده بود بزند، چند ثانیه دیگر کارهای امروزش تمام میشود. پایش را گذاشت روی گاز. آقای ث با مرگ دو ثانیه فاصله داشت که چراغ چهار راه قرمز شد. فرشته ی مرگ زد روی ترمز. ۱۲۰ ثانیه. همین که چراغ سبز شد، یک تاکسی آقای ث را سوار کرد. فرشته در یک فرصت مناسب و مسیر خلوت، محکم از پشت به تاکسی زد. مردم جمع شدند تا به قربانیان کمک کنند. فرشته ی مرگ جلو رفت تا از مردن آقای ث مطمئن شود و تیک کار آخرش را بزند. راننده درجا تمام کردهبود اما آقای ث هنوز زنده بود. خیلی دلش میخواست همان جا کار آقای ث را یکسره کند اما آمبولانس سر رسید. فرشته مرگ از راننده آمبولانس اسم و آدرس بیمارستان را پرسید. برای حفظ ادب، از سوپرمارکت چند کمپوت خرید تا دست خالی سراغ آقای ث نرود. وقتی به بیمارستان رفت، پرستاران به او اجازه ملاقات ندادند. چون او از بستگان درجه یک آقای ث نبود. تصمیم گرفت تا شب صبر کند که شیفت پرستاران عوض شود و در یک موقعیت مناسب وارد اتاق آقای ث شود. شب شد. فرشته ی مرگ وارد بخش شد. پرستاران در ایستگاه پرستاری داشتند استراحت میکردند. فرشته خودش را کامل خم کرد و پاورچین پاورچین از جلوی ایستگاه رد شد. آرام و بی سر و صدا وارد اتاق آقای ث شد. مرد بیچاره از سرما پتو را تا روی صورتش کشیده بود. فرشته بالش پایین تخت را گذاشت روی صورت مرد و فشار داد. مرد از احساس خفگی و فشار شدید با باقیمانده توانش چندباری دست و پا زد و بعد آرام شد. فرشته وقتی بالش را برداشت و پتو را کنار زد، متوجه شد این مرد، آقای ث نبوده است. از اتاق بیرون رفت و شروع کرد به داد و بیداد کردن که آقای ث کجاست. پرستاران در حالی که به حراست زنگ میزدند تا کسی بیاید و فرشته را از بخش بیرونکند، به فرشته ی مرگ یادآوری کردند که اینجا بیمارستان است و باید آرام صحبت کند. فرشته ی مرگ بابت رفتارش عذرخواهی کرد و این بار با صدای آرام به پرستاران گله کرد که آقای ث کجاست؟ وقتی حراست داشت فرشته را از بخش بیرون میکرد، پرستارها به او گفتند که آقای ث دو ساعت پیش مرخص شده است. فرشته ساعتش را نگاه کرد. ساعت یازده و نیم بودو نیم ساعت دیگر تایم کاری امروز تمام میشد. همان طور که توی ایستگاه اتوبوس جلوی بیمارستان نشسته بود تا خودش را به خانه آقای ث برساند، پیرمرد کارتن خوابی وارد ایستگاه شد. از فرشته درخواست کمک کرد. فرشته جیب هایش را گشت و گفت پول نقد ندارد. مرد غرغرکرد و از فرشته خواست آن طرف تر بنشیند تا او بتواند روی نیمکت دراز بکشد. بعد شروع کرد به تعریف کردن بدبختی هایش برای فرشته. فرشته قبل از این که مرد بخوابد اسمش را پرسید. همین که مرد خوابید، فرشته برای کم کردن درد و کمک به مرد، جانش را گرفت. بعد اسم مرد را توی دفترش نوشت تا به رئیسش بگوید این یکی را هم برند به حساب. فردا، قبل از این که نامه ی استعفایش را به رئیس تحویل بدهد، چون نتوانسته بود کار دیروزش را تمام کند، برای چکاب سالیانه چشمش رفت. پزشک چشم های فرشته را معاینه کرد و گفت نیاز به عینک جدیدی دارد. فرشته در مسیر اداره، عینک جدیش را زد، دفترچه کارهای روزانه اش را از جیبش درآورد و به اسم قربانی دیروزش نگاه کرد. آقای ت. بعد به اسم کارتن خوابی که جانش را گرفته بود نگاه کرد. آقای ت. دفترچه را بست. لبخندی زد و نامه استعفا را پاره کرد. این بار شانس آورده بود. باید زودتر به چشم پزشکی میرفت.