ویرگول
ورودثبت نام
@faria_writer
@faria_writerفاریا صدام کن: )
@faria_writer
@faria_writer
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

پارت ۳ رمان «خانوم خبرنگار»

خودمو بغل کردمو سرمو گذاشتم رو زانو هامو سعی کردم به چیزی فکر نکم.

بعد از چند دقیقه صدای در اومد که سریع از جام بلند شدم

تا دیدمشون شروع کردم به حرف زدن

- اقا باور کنین من کاره ای نیستم.. 

دیاکو از بینشون اومد جلوتر.

با دیدنش سکوت کردم.

دیاکو-خب... مثل این که سوال داشتی.

خواستم مثل همیشه ترکی حرف بزنم که...

- لازم نیست... فارسی حرف بزن

با تعجب بهش نگاه کردم

-شما... فارسی بلدین.  

-فکرنکنم سوالت این بوده باشه.

- من. من اون جا یه سوال همین جوری رو هوا به ذهنم رسید که فوت پدرتون فقط سکته ی قلبی بوده یا نه.

- این سوال نمیتونه رو هوا باشه... ریشه ی سوال از زیره زمینه! 

-من...  واقعا نمیدونم منظورتون چیه.  اما منظور من این بوده که فقط سکته کردن ایشون یاکسایی بودن که باهاشون دشمنی داشتن یا به خاطر پول... ایشون فوت شده باشن.

- پشت خبرنگاری تو کیه؟

- کسی.. کسی نیست اقا من خودمم.   یعنی من اطلاعات رو جمع میکنم.   خب عکاسی هم انجام میدم. 

و بعد میفرستم برای یه انتشاراتی که تازه قرارداد بستم

تازه باهاشون اشنا شدم بخدا

دیدن پول نیاز دارم قبولم کردن. قبلش من با کسی نبودم... اطلاعاتو میبردم و به هرکی خواست میفروختم.

- به هرحال...  راه خروجی نیست.یا میمونی یا....

دستای لرزونمو رسوندم به پاشو محکم ازش گرفتمو زدم زیر گریه

- اقا... اقا توروخدا. غلط کردم... بخدا یه مادر مریض دارم. مجبورم شب تا صبح کار کنم پول عملش دربیاد اقا... تورو خدا رحم کن.

اقا منو مامانم تو روستا زندگی میکنیم... بخدا تموم جونشو برام گذاشت تا بتونم بیام این جا

اقا پول هر ماه عملش رو نریزم بخدا میمیره. من به درک به مامان بیچارم رحم کن اقا.

دو تا کلفتی که داشت اومدنو منو ازش جدا کردن

به گریه و ناله ادامه دادم.. 

-اقااااا بهم رحم کننن.. بخدا من از هیچی خبرر ندارممم.

در بسته شد و مثل قبل پشت در موندم

بلند شروع کردم به گریه کردن

اخه مگه میشه؟  به خاطر یه سوال بندازنت تو ماشین و ببرنت هر جا که میخان.

.

رمانداستانکداستان طنزرمان عاشقانهطنز
۱
۲
@faria_writer
@faria_writer
فاریا صدام کن: )
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید