
پارت ششم
💞شادی💞
سریع دستای سخت و گرمش رو گرفتم توی دستام
- خانوم!! به پسر اربابتون یعنی... کا.. کا
-کاژه
- اره کاژه... مگه نمیگید اینجا مال اونه؟
میشه باهاش حرف بزنین. میشه از شرایط من بهش بگین
خواهش میکنم.! شما که میگی مثل مادرشی.. روی شمارو زمین نمیندازه...
- این جا همه فارسی رو بلدن چون خیلی ساله که با اقا داریم زندگی میکنیم. من هرکاری بتونم برات انجام میدم... اما نمیتونم بهت قول بدم اره کاژه مثل پسرمه.
اما به خاطر مریضیش یکم عصبیه.. بستگی به شرایط داره عزیزم
بگیر بخواب... فردا بهت خبر میدم.
از دیوار گرفت و بلند شد
- این جا... سوسکی... حشره ای چیزی نداره؟
- نترس دختر. من اتاق بغلیم. کاری داشتی بیا اتاق خودم..
لرزی که به جونم افتاده بود که تمومی نداشت..
جای غریب دیگه برام آشنا بود... من خیلی وقت بود مه غریب بودم..
اما.. اینجا فرق داشت. اتاقی که با یک شمع کمسو روشن شده بود... نه پنجره و نه تختی داشت.
زمینی که با حصیر پوشیده شده بود و با هر تکان خش خش میکرد
و هوایی که لرز شونه هامو بیشتر میکرد
قرار بود چه بلایی سرم بیاد؟ پتورو کشیدمو سرمو به دیوار تکیه دادم
تاحالا انقدر از اینده نترسیده بودم. تاحالا... وارد همچین جای عجیبی نشده بود
مطمئنم این اتفاق برای هیچ خبرنگاری نیفتاده...
اون حتی من رو ندید... فقط برای یه سوال ساده؟
مگه این دنیا قانون نداره
مگه میشه انقدر ساده با آدم ها بازی بشه..
خسته بودم و حوصله ی فکر به این اتفاق عحیب رو نداشتم
گوشه ی اتاق پاهامو جمع کردمو چشمامو بستم
فردا همه چی درست میشه...