
هرچقدر خواستم که بهم دلیلشو بگن انگار نه انگار
سکوت کردم و باهاشون رفتم.
از یه جایی به بعد حتی چشمامم بستن.
سوالام بی جواب موند تا این که صدای در اومد
منو پیادم کردن و کشوندن.
- اقا... بخدا من کاری نکردم من فقط...یه خبرنگار ساده ام. از این که سوال پرسیدم ناراحت شدین؟ اقا...
خب... دیگه سوال نمی پرسم.اصلا میخواید درباره ی شما چیزی ننویسم؟
اقا...
چشمامو باز کردن...
نور شدی خورد به چشمم
تا چشمام رو باز کردم منو هول دادن تو یه اتاق و درم قفل کردن
از جام بلند شدم و تند تند دستگیره ی در رو تکون دادم
- اقااااا.... حداقل بگین چرا منو اوردین.. من کاره ای نیستم!!!
با ترس به اطرافم نگاه کردم.
این جا حتی یه فرش هم نداشت...
دیواره ها از چوب ساخته شده بود...
اتاق انگار برای دوران قدیم بود.
من برای چی این جا بودم...
کاش باهاشون نمیومدم.
چشمم به گوشه ی اتاق خورد
رفتمو پارچه ی ضخیمی که گذاشت بودن رو باز کردم.
مثل پتو بود...
دورم کشیدمو همون جا نشستم.
اروم باش چیزی نیست... حتما اشتباه منو گرفتن.