ویرگول
ورودثبت نام
@faria_writer
@faria_writerفاریا صدام کن: )
@faria_writer
@faria_writer
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

پارت 10 رمان«خانوم خبرنگار»

پارت دهم

– · – · – · 𔘓 · – · – · –

💞شادی💞

. .

لب های به هم فشرده شدش رو به سختی باز کرد تا چیزی به من بگه که صدایی از بالای پله ها اومد

-اون این جا میمونه!

منظورش.. من بودم؟؟

سرمو بلند کردم..

اون.. کاژه بود ؟؟ پسر تایلر بزرگ..؟

استرسم بیشتر شده بود.. این دو تا برای نفس کشیدن هم بادیگارد لازم داشتن.. و حالا به قدری بهشون نزدیک بودم که میتونستم بهشون دست بزنم..

گفت -اونو میبرم.. برای مصاحبه

کاژه- فکر نکنم اینجا کاروانسرا باشه.. شب یکی رو بیاری. بخوابه. صبح بیای ببریش!

دیاکو-جای مطمئن دیگه ای نداشتم. اوضاع خرابه کاژه. باید هر چه سریع تر این مسئله رو روشن کنم تا کل ترکیه شروع به قصه بافی نکرده.

-اقا ببخشید... من چیکار کردم.کار بدی کردم؟ من هزار بار معذرت خواستم.. منو ببخشین بذارین من برم ازتون خواهش میکنم..

کاژه-بی بی ببرش داخل

من-نه نه... توروخدا بذارین برم من کار دارم زندگی دارم. من فقط یه سوال پرسیدم

دیاکو-میخوای چیکارش کنی!؟

نفس عمیقی کشید و گفت-بالا بهت گفتم ببرش.. اما با ندونم کاریات میترسم کار دستم بدی.. اینجا میمونه. تو حق نداری بخاطر اشتباهی که کردی برای این دختر دردسر درست کنی

دردسر؟؟ برای من؟

دیاکو با تشر گفت- چه دردسری؟

سکوت کردم... جلوی گریه هامو گرفتم.

شاید بهتر باشه این جا بمونم. شاید این جا امن تر باشه.

بی بی- بیا دخترم.. بیا بریم داخل.

تا رسیدم به پله ها زدم زیر گریه

- اخه من چیکار کردم.. اخه من چیکار کردم.. بخدا یه سوال عادی بود...

بی بی-دخترم بلند شو قشنگم.. بلند شو اینجوری فقط خودتو اذیت میکنی. 

- معلوم نیست چه بلایی میخوان سرم بیارن.. من کاری نکردم خانوم!

- چیزی نیست. همه چی درست میشه تو که کاری نکردی پس از چی میترسی!؟

نگاهی بهش انداختم... راست میگفت... نباید میترسیدم. اما اینا هیچیشون منطقی نبود..

بی بی دستمو محکم گرفت و منو با خودش برد پایین.

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

𝕁𝕠𝕚𝕟⤷  @khanoom_khabarnegar 🌝🥐 °✧

داستانداستانکرمانعاشقانهداستان نویسی
۰
۰
@faria_writer
@faria_writer
فاریا صدام کن: )
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید