ویرگول
ورودثبت نام
@faria_writer
@faria_writerفاریا صدام کن: )
@faria_writer
@faria_writer
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

پارت 4 رمان «خانوم خبرنگار»

💞 شادی💞

انقدر به در کوبیده بودم که تموم دستم کبود شده بود...

بی حال پشت در افتادمو به دیوار خیره شدم...

بیست روز دیگه باید سی میلیون جمع میکردم و هنوز ده تومن هم نشده بود.  

خداروشکرحداقل داییم بود... مراقبش هست

اما خب چه فایده... داییم که این همه پول نداره.. با حقوقش چهارتا نون بتونه ببره خونه کلاشو میندازه بالا...

بوی غذا تموم اتاق رو پر کرد.

دستم رو محکم دور شکمم حلقه کردم.

صدای کلید اومد.

ازجام بلند شدمو رفتم کنار

یه خانوم تقریبا شصت ساله با قدی تقریبا کوتاه وارد اتاق شد.

به ترکی سلام دادم اما به فارسی جوابم روبا گرمی داد

-شما... شماهم فارسی بلدین؟ 

- اره دخترم...

به خاطر وزن زیادش به سختی نشست...

- بیا بشین... گفتم امشب شب اولیه که این جایی شاید بخوای یکی پیشت باشه.

من- خانوم.... من نمیخام اینجا باشم.. من نمیتونم... باید هر جور شده از این جا برم خانوم

-فعلا که اینجایی... بشین تا بعد ببینم چیکار میتونم برای تو و مامانت بکنم

من-شما از کجا میدونی

خندید و گفت-خودت با جیغ و داد همشو داشتی تعریف میکردی.

-اها...

با ناراحتی به غذا نگاه کردم

- ببینم گشنت نیس؟

-چرا.... اما تانفهمم قراره سر اینده ی مامانم چی بیاد غذا ازگلوم پایین نمیره.

اون بدون من میمیره. هیچ کس نیست براش پول بفرسته.

یدونه لقمه برام درست کرد و گفت- بخوری یا نخوری الان این جایی و کاری نمیتونی انجام بدی. نمیشه از گشنگی بمیری!

لقمه رو از دستش گرفتم

من- چند تا سوال میتونم بپرسم

- اره دخترم

-ببخشید ولی شما از کجا فارسی رو یاد گرفتین؟ 

خندید و گفت-این جا همه فارسی صحبت میکنن دیاکو... برات اشنا نیست؟  اسمش کُردیه

-من فقط میدونم یه زن ایرانی داشتن...

- این جاهمه ایرانین... خدمتکارا... دستیارا.. آقا...

- آقا کیه؟

-آقا کاژه... این عمارت برای کاژست...

-خیلی گیج شدم

-میدونی اینجا یه قانون عجیبی هم داره

با تعجب گفتم- قانون؟

رمانداستانرمان عاشقانهعاشقانهطنز
۱
۰
@faria_writer
@faria_writer
فاریا صدام کن: )
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید