
پارت نهم
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
💞شادی💞
- خیلی خب.. یکاریش میکنم. دختره کجاست؟
-پایین
از جام بلند شدمو به سمت در حرکت کردم
بیبی با عجله داشت میومد بالا
- آقا. اقا جان! بیا آقا جان
من- سلام بیبی چیشده؟ کاژه بالاعه
- اقا جان با خودتون کار دارم. شما.. شما این دختره رو دیدین؟ همونی که اوردینش؟
- دختره؟. اها.. چطور؟
-دیدینش اقا؟
-خب.. نه.. ینی هوا هوا تاریک بود.. چطور چیشده؟
-اون.. اون خیلی..
#شادی
از پله ها رفتم بالا و یواشکی به اطرافم نگاه کردم
یه عمارت خیلی بزرگ..
اما تاریک..صبح و شب معلوم نبود
همه در حال جنب و جوش بودن..
اما نه با لباسای عادی.
لباسی با دامن صورتی... سبز.. ابی...
صدای افتادن چیزی اومد
به رو به روم نگاهی انداختم
اون... خودش بود.. دیاکو! تاحالا انقدر از نزدیک ندیده بودمش..
حتی تو تصوراتمم نمیتونستم تجسم کنم
خواستم برم سمتش
اما اون سر جاش خشک شده بود و به من زول زده بود
کمی که بیشتر نزدیک شدم.. قطره اشکی که از روی گونش ریخته شد رو با تعحب نگاه کردم
نکنه... صورتم واقعا چیزیش شده
دستس به صورتم کشیدم
موهامو مرتب کردم
با چشمام دنبال اینه گشتم اما اینه ای نبود
داشت به سمتم میومد
اما ترسیدم که جلوتر برم
من- سـ.. سلام اقا... من.. خیلی خوشحالم از این که.. اممم. اینکه من شمارو.. دارم.. چیز.. من شمارو ملاقات کردم
هیچ واکنشی نشون نمیداد.. خیره نگاه میکرد و اشک میریخت
وای... حتما بیچاره شدم خودم خبر ندارم...
بغض کرده بودم
-اقا دیاکـو... بخدا من نمیدونستم انقدر ناراحت میشین از این که من سوال ازتون بپرسم. باور کنین دیگه چیزی نمیگم... ینی من اصلا..
دیاکو-اسمت... گفتی اسمت چیه؟؟
-شا.. دی...
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃