ویرگول
ورودثبت نام
@faria_writer
@faria_writerفاریا صدام کن: )
@faria_writer
@faria_writer
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

پارت 7 رمان خانوم خبرنگار


#part7

پارت هفتم

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

شادی

با صدای همهمه از خواب بیدار شدم

اما بیدارشدنم فرقی با خواب نداشت

اطرافم تاریکی مطلق بود

کمی که به صداها دقت کردم اسم کاژه به گوشم خورد

من هنوز توی اون خراب شده بودم؟؟

سریع از جام بلند شدمو رفتم سمت در

نه...

مثل این که خواب نبودم.

نشستم و از زیر در به اون طرف نگاه کردم

پاهایی که سریع این طرف و اون طرف میرفت

با استرس بلند شدم

چند بار که محکم کوبیدم داد زدم-من جــــا موندم!! درو بازکنین ! من جا موندم.

صدای کلید اومد

رفتم کنار....

یک خانوم با قدی بلند و صورتی لاغر جلوم ایستاده بود

با ترس گفتم-من جا موندم!

- چی؟ از چی جا موندی

- چرا.. انقدر همه میدوعن این ور اون ور

خانومی که دیشب دیده بودم داشت نزدیکم میشد

- دارن اماده میشن برن بالا... کم کم باید هم ناهار بار بزا...

تازه چهرش رو دیده بودم..  زن مهربونی به نظر میومد

ولی جور عجیبی بهم خیره شده بود

کارتونی که دستش بود رو بدون این که چشم ازم برداره گذاشت زمین

خانوم لاغر با جدیت گفت-بی بی لباسارو بهش بده. بعد بیارش بالا

من- من چی؟؟ نمیتونم بیام بالا؟ 

یه نگاهی بهم انداخت و رفت...با رفتارش میخواست بگه اون قدر حرفام براش اهمیت نداره که جواب بده.  

شایدم من زیاد سوال پرسیدم.  

- خانوم ببخشید...

با دیدن قطره اشکی که از گوشه ی چشماش چکید ماتم برد

دستی کشیدم به سرو صورتم... مقنعه رو منظم تر کردم و گفتم-خیلی بدم؟

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

رمانعاشقانهسرگذشتداستانرمان عاشقانه
۱
۰
@faria_writer
@faria_writer
فاریا صدام کن: )
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید