
مامانش به زور راضیش کرده بود بره مهد کودک
میگفت من اونجا هیچ کسیو نمیشناسم و نمیخوام برم
با کلی خواهش و تمنا بالاخره راضی شده بود حداقل یه روز بره و اگه دوست پیدا نکرده بود یا خوشش نیومده بود دیگه نره
اخماشو تو هم کرده بود و آماده بود با کوچکترین بهانه ای گریه بکنه
اصلا دلش نمیخواست وارد محیطی بشه که کسی رو نمیشناسه و چون دوست زیادی نداشت فکر میکرد پیدا کردن رفقی کار خیلی سختیه و قراره تا آخر مهدکودک تنها بمونه
وارد حیاط که شدن، همه بچه ها گروه های چند نفره ساخته بودن و میگفتن و میخندیدن به جز یه نفر که گوشه حیاط وایساده بود و با هیچ کس بازی نمیکرد
مامانش بهش گفت ببین مثل اینکه اون آقا پسر هم هیچ دوستی نداره
میخوای بری باهاش بازی کنی؟
با اینکه دلیش نمیخواست ولی رفت و خودشو معرفی کرد
سلام
من اسمم محسنه میای باهم بازی کنیم؟
یه نگاه بهش کرد و وقتی دید کسی دور و برش نیست و فهمید تنهاست گفت سلام
منم اسمم حسینه
باشه چه بازی ای؟
و اینجوری بود که دوستی محسن و حسین شروع شد.
هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که ...
ادامه