ویرگول
ورودثبت نام
آقا معلم
آقا معلمنوشته های یه معلم دور افتاده ...
آقا معلم
آقا معلم
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

داستان ترسناک شماره ناشناس

وقتی فهمید تو رشته ای که آرزوش رو داشت قبول شده سر از پا نمی شناخت. سال های زیادی تلاش کرده بود و بالاخره رشته و داشنگاه مورد علاقه اش رو به دست آورده بود. با اینکه خانواده اش چندان راضی نبودن ولی بیتا به خاطر یه مخالفت ساده حاضر نبود دست از آرزوش بکشه.
رتبه و دانشگاهش رو استوری کرده بود، به همه ی دوستا و هم کلاسی هاش زنگ زده بود و خلاصه به همه خبر داده بود که بالاخره تونستم.
از یه شماره ناشناس پیام تبریک براش اومده بود و بیتا انقدر خوشحال بود که به هیچ چیزی اهمیت نمیداد و از خودش نپرسید این کیه که به من پیام داده.
اما اگه می دونست اون شماره قراره زندگیشو خراب کنه شاید همون روز بلاکش میکرد و شاید حتی قید رفتن به دانشگاه رو هم میزد.

چند هفته از اومدنش به شهر جدید و رفتنش به دانشگاه گذشته بود. وضع مالی خوبی داشتن و برای همین یه خونه اجاره کرده بود و تنهایی تو اون خونه می موند.
وقتای آزادش رو با مطالعه و طراحی و گرافیک و …. می گذروند، خیلی کم بیرون می رفت و میخواست نتیجه ی اون همه زحمتی که کشیده بود هدر نده و مراقب درس و نمره هاش بود.

یه روز وقتی تازه رسیده بود خونه از یه شماره ناشناس براش یه پیام اومد.
_ فردا میری بیرون با خودت چتر ببر میخواد بارون بیاد
بیتا یاد اون روز که از یه شماره ناشناس براش پیام تبریک اومده بود افتاد و با خودش گفت حتما همون شماره است.
یعنی کی میتونه باشه؟
توی جواب پیام یه شما نوشت و فرستاد. ولی جوابی نیومد.
بیتا هم خیلی اهمیت نداد و به کاراش رسید. فردا وقتی میخواست از خونه بره بیرون ...

ادامه

داستانداستان ترسناکداستان کوتاهداستان کوتاه ترسناکداستان ترسناک کوتاه
۲
۰
آقا معلم
آقا معلم
نوشته های یه معلم دور افتاده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید