
بعد از کلی تلاش بالاخره تونسته بود دوربین مورد علاقه اش رو بخره، از بچگی به عکاسی علاقه داشت و با هر تلفن جدیدی که می خرید کلی عکس می گرفت. ولی هیچ چیز براش مثل دوربین نبود. تصمیم گرفته بود یه سایت بزنه و عکس هایی که می گیره رو داخل سایتش بذاره
بعد از یکی دو ماه سایتش کم کم شروع به بازدید گرفتن کرد و نظرات مختلفی هم می گرفت. از بین کامنت هایی که گرفته بود یکیشون خیلی براش جالب اومد. آدرس یه شهر متروکه رو نوشته بودن و در موردش کلی مطلب که خوراک عکاسی بود.
رضا تصمیم گرفت تو اولین فرصت راهی اونجا بشه تا بتونه با گرفتن عکس های خوب بازدید سایتش رو بیشتر کنه.
روزی که می خواست به شهر متروکه بره به یکی از دوست هاش هم خبر داد تا دوتایی برن. چون کمی که درباره اون شهر تحقیق کرده بود چیزای جالبی به چشمش نخورده بود و برای همین کمی می ترسید. فاصله ی شهر متروکه با شهر خودشون حدود نیم ساعت بود. دوستش قرار بود ماشین بیاره و با همدیگه یه گردش دوستانه داشته باشن ولی رضا نمی دونست شهری که داره میره قراره تبدیل به آخرین جایی باشه که میتونه بره.
ورودی شهر یه تابلو نصب شده بود که اسم شهر رو نوشته بود ولی انقدر کثیف و زنگ زده بود که هیچ چیز مشخص نبود. دیوار های خونه ها همشون ترک برداشته بود و پنجره ها شکسته بودن. همینطور داشتن داخل شهر قدم میزدن و رضا داشت از جاهایی که به نظرش جالب می اومد عکس می گرفت. یه خونه دو طبقه که همه ی پنجره هاش سالم بود و قاب جالبی داشت توجه رضا رو جلب کرد. دوربین رو به سمت خونه گرفت و وقتی چشمش رو گذاشت رو لنز تا عکس بگیره متوجه یه سایه پشت یکی از پنجره ها شد. دوربین رو برد کنار و یبار دیگه به همون پنجره نگاه کرد ولی این بار نتونست چیزی ببینه
شنیده بود که ...