
سارا که بعد از تموم کردن دانشگاه و پیدا کردن شغل مورد علاقه اش وقت آزاد پیدا کرده بود، به خاطر عادت به مطالعه چند هفته ای بود به یه کتابخانه قدیمی که چند کوچه با خونشون فاصله داشت می رفت و یا توی کتابخانه می نشست و کتابشو می خوند یا بر می گشت تو خونه و توی اتاقش
صاحب اونجا پیرمردی بود که مثل کتابخانه قدیمی شده بود و کل روز رو پشت میز می نشست و یا چرت میزد و یا کتاب می خوند. مشتری هاش که همه بیشتر از چند سال بود می شناختن باهاش کاری نداشتن و خودشون هر کاری میکردن
از پیدا کردن کتاب گرفته تا تمدید عضویت و پرداخت هزینه ها
سارا هم تو این چند هفته با روال کتابخانه قدیمی آشنا شده بود و کتاب هایی که می خواست رو خودش پیدا میکرد و می خوند.
هر روز تقریبا سر یه ساعت مشخص به کتابخانه و به قفسه کتاب های روسی می رفت و رمان های نویسنده های روسیه رو می خوند. تصمیم گرفته بود تا اون قفسه رو تموم نکرده سراغ ژانر دیگه ای نره. وقتایی که توی کتابخانه می نشست همیشه یه جای مشخص داشت که بغل پنجره بود و می تونست رفت و آمد بیرون رو هم تماشا بکنه
با خودش یه فلاسک کوچیک که توش قهوه بود می آورد و کتاب رو هم مثل اون قهوه می خورد. انقدر غرق می شد که انگار داره بین اون صفحات زندگی میکنه، وقتی هم می خواست بره کتاب رو می ذاشت سر جاش و بر می گشت.
یه روز دوباره سر همون ساعت وارد کتابخانه قدیمی شد، رفت سراغ کتابش و
از قفسه برداشت و پشت میز نشست. شماره ی صفحه ای که تا اونجا خونده بود رو روی دستش می نوشت تا همیشه جلوی چشمش باشه و اگه احیانا پاک شد هم یادش مونده باشه. صفحه رو که باز کرد وسط کتاب یه تیکه کاغذ تا شده بود. تعجب کرد
خودش که نذاشته بود و تا اونجایی هم که می دونست کسی با اون کتاب کاری نداشت.
اولش فکر کرد شاید ...