
مینا اولین و تنها فرزند خانواده بود و وقتی به دنیا اومده بود کل فامیل خوشحال بودن چون پدر و مادرش چند تا بچه از دست داده بودن تا اینکه مینا به دنیا اومده بود. از اون روز دنیا براشون یه جای بهتر شده بود و همه چیز طعم بهتری می داد. رنگ ها زیبا تر، صدا ها دلنشین تر و حتی گریه های مینا برای پدر و مادرش بهتر از هر موسیقی بود. ولی این خوشحالی قرار نبود مدت زیادی دوام بیاره و دنیایی که مینا و خانواده اش از اون روز تصمیم گرفته بودن بیشتر بهش دل ببندن باهاشون مهربون نبود و مادر مینا رو توی قبرستون و پدرش رو تو خانه سالمندان می دید.
چند روز بعد از تولد 3 سالگی مینا وقتی پدر و مادرش برای یه سفر کاری رفته بودن بیرون از شهر، موقع برگشت تصادف کردن و مادر مینا فوت شد. پدرش هم زخمی شده بود و تا چند هفته تو بیمارستان بستری بود و توی هیچ کدوم از مراسم های ختم همسرش نتونسته بود حاضر بشه. مینا هم که اون روز پیش یکی از خاله هاش بود هنوز نگه داشته بودن چون جایی نداشت که بره
پدر مینا بازاریاب یه شرکت بود و برای سفر های بیرون از شهر با همسرش می رفت. تا توی رانندگی مسیر های طولانی بهش کمک بکنه. اون روز هم موقع برگشتن وقتی مادر مینا رانندگی میکرد تصادف کرده بودن و اون همون جا مرده بود.
بعد از چند هفته وقتی پدرش از بیمارستان مرخص شد تا چند روز سراغ دخترش نیومد و اکثر اوقات سر مزار همسرش بود و حتی بعضی شب ها همونجا می خوابید.
مینا که 3 سال زندگیش رو همیشه پیش پدر و مادرش بود و حتی یک روز هم ازشون جدا نمونده بود، از همون روزی که گذاشته بودن کنار خاله اش گریه می کرد و پدر و مادرش رو می خواست.
اون روز هم به خاطر طولانی بودن مسیر مینا رو با خودشون نبرده بودن وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی ممکن بود بیفته
بالاخره بعد از مراسم چهلم مادر مینا پدرش اومد و اون رو از خاله اش گرفت و با خودش برد. ولی نه مینا همون دختر شیطون و نه پدرش همون پدر مهربون سابق بودن. مینا با اینکه 3 سال بیشتر نداشت ولی خیلی خوب نبود مادرش رو حس میکرد و کنار هیچ کس آروم و قرار نداشت.
پدرش یه آدم دیگه شده بود و به مینا زیاد رسیدگی نمی کرد. به جای اینکه ...