
بعد از مرگ شوهرش خیلی سختی کشیده بود. شوهرش تو یه شرکت کار میکرد و با حقوقش به زور می تونست کرایه خونه رو بده و برای ادامه زندگی و خرید نیاز هاشون کارهایی که از دستش بر می اومد رو انجام میداد. بنایی، مسافرکشی و گاهی وقتا نگهبانی و حالا که از پیششون رفته بود همه ی این مسئولیت ها افتاده بود رو دوش اون
بچه هاش کوچیک بودن و نمیتونستن کار کنند. خیالش از کرایه خونه راحت بود چون حقوق شوهرش به اون رسیده بود و هر ماه به موقع واریز میشد ولی برای بقیه خرج هاشون باید یه فکری میکرد.
فامیل زیادی هم نداشت و اونایی هم که بودن وضع مالی چندان خوبی نداشتن و نمی تونستن بهشون کمک کنند. از اون روز زهرا هم مادر و هم پدر بچه هاش شده بود و باید براشون هر کاری میکرد.
چند روز بعد از مرگ همسرش شروع کرد به گشتن توی روزنامه ها تا بلکه بتونه کار پیدا بکنه. دوخت و دوز و بافتن لباس های مختلف رو بلد بود و دنبال خیاطی هایی می گشت که نیرو میخواستن
چند تایی رو پیدا کرده بود و باهاشون تماس گرفته بود ولی وقتی گفته بود من بچه کوچیک دارم و مجبورم اونا رو هم همراه خودم بیارم قبول نکرده بودن
ولی اون نا امید نشده بود چون نمی تونست این کارو بکنه و همون لحظه ای که دست از تلاش می کشید باید قید زندگی و بچه هاش رو میزد.
روز ها پشت سر هم می گذشت و زهرا روزی نبود که دنبال کار نگرده. توی روزنامه ها، مغازه ها، کارگاه ها و ...