ویرگول
ورودثبت نام
آقا معلم
آقا معلمنوشته های یه معلم دور افتاده ...
آقا معلم
آقا معلم
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

داستان کودکانه درخت پیر

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. تو یه شهر سرسبز و زیبا که همه خونه ها تو حیاطشون درخت داشتند. یه خانواده 3 نفره زندگی میکردن. پدر، مادر و یه دختر کوچولو به اسم فرشته
فرشته کلاس دوم بود و بعد از انجام دادن تکالیفش زیر سایه درخت گردوی بزرگی که تو حیاطشون بود بازی می کرد. از پدرش شنیده بود که اون درخت خیلی قدیمی و اونا اسمش رو درخت پیر گذاشته بودن.
فرشته بالا رفتن از درخت پیر و نشستن رو شاخه هاش و نگاه کردن از بلندی به اطراف رو خیلی دوست داشت و بیشتر وقت تفریحش رو کنار درخت می گذروند.

یه روز فرشته وقتی از مدرسه برگشت خیلی عصبانی بود. مادرش پرسید دخترم چیزی شده؟
فرشته گفت: یکی از دوستام مسخرم کرد و گفت تو ترسویی و برای همین نمیای بیرون بازی کنی. من که ترسو نیستم، اتفاقا خیلی هم شجاعم
اگه ترسو بودم که نمی تونستم برم بالای درخت پیر
مادر فرشته بغلش کرد و گفت: درست میگی عزیزم، تو خیلی شجاعی
شاید دوستت منظورش یه چیز دیگه بوده و اشتباهی اون کلمه رو گفته. از دستش ناراحت نباش
فرشته هم قبول کرد و رفت تو اتاقش تا تکالیفش رو انجام بده و بعدش هم بره تو حیاط بازی کنه

فرشته کوچولو رفت و نشست زیر سایه درخت و شروع کرد به بازی با عروسک هاش که یهویی یه صدای کلفت گفت: امروز چرا عصبانی بودی دختر کوچولو
فرشته از جاش پرید و به اطرافش نگاه کرد. فکر کرد شاید پدرش و میخواد باهاش شوخی بکنه ولی کسی اونجا نبود. یکم ترسیده بود و می خواست برگرده خونه که ...

ادامه

داستانداستان کودکانهداستان کوتاهکودکانهداستانک
۲
۰
آقا معلم
آقا معلم
نوشته های یه معلم دور افتاده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید