
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. نیما کوچولو که داشت کم کم راه رفتن رو یاد می گرفت و پدر و مادرش بیشتر از قبل می بردنش بیرون، یه دوچرخه آبی رنگ دیده بود که خیلی ازش خوشش می اومد. اون توی ویترین یه مغازه اسباب بازی فروشی بود و هر بار که از جلوش رد میشدن نیما می ایستاد و چند دقیقه نگاهش می کرد. اما چون هنوز کوچولو بود و نمی تونست دوچرخه سواری بکنه پدر و مادرش اونو براش نمی خریدن.
نیما خیلی به دوچرخه سواری علاقه داشت و هر موقع جایی دوچرخه می دید باید چند دقیقه نگاهش می کرد. وقتایی که گریه می کرد برای آروم کردنش فیلم دوچرخه سواری می ذاشتن و نیما با علاقه مشغول نگاه کردن به اونا میشد.
روز ها پشت سر هم می گذشت و نیما بزرگتر و بزرگتر میشد. اسباب بازی هاش بیشتر دوچرخه و موتور بودن و کلا به وسیله هایی که دو تا چرخ داشتن خیلی علاقه داشت.
هنوز هم اون دوچرخه آبی که توی ویترین مغازه گذاشته بودن اونجا بود و نیما بدون نگاه کردن بهش امکان نداشت از جلوی مغازه رد بشه
پدر و مادرش تصمیم گرفته بودن برای تولد 7 سالگیش اون دوچرخه آبی رنگ توی مغازه رو بخرن، به خود نیما هم نگفته بودن تا غافلگیرش کنند. ولی صاحب مغازه گفته بود اون فروشی نیست. خانواده نیما با خودشون گفتن باز خوب شد به نیما نگفتیم که میخوایم اون دوچرخه رو برات بخریم وگرنه وقتی می فهمید خیلی ناراحت میشد. هنوز چند هفته به تولدش مونده بود و ...