
تابستون سال ۹۸ بود، ساعت ۹ شب پدرم گفت برو پیش راننده تراکتور که داشت رو زمینمون کار میکرد و براش چایی ببر، فلاسک پر کردم و با موتور رفتم پیشش کنار زمین که رسیدم راننده داشت اون طرف تر کار میکرد. منو که دید اومد پیشم، نشستیم و براش چایی ریختم
بعد اینکه چاییشو خورد میخواستم برگردم که گفت یکم دیگه کارم تموم میشه صبر کن باهم برگردیم
سوار تراکتور شد و رفت و منم نشستم رو موتور و گوشیمو درآوردم که باهاش بازی کنم
چند دقیقه گذشته بود که صدای خنده شنیدم، انگار یه بچه چند ماهه داشت قهقهه میزد.
اطراف زمین پر از دره و کوه بود و صدا می چرخید
به راننده نگاه کردم، تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ولی معلوم بود که اون به خاطر صدای زیاد تراکتور چیزی نمیتونه بشنوه
با خودم گفتم لابد حیوونی چیزی بوده
دوباره سرمو انداختم تو گوشی و مشغول بازیم شدم، چند دقیقه بعد دوباره همون صدای خنده رو از همون سمتی که اومده بود شنیدم.
اینبار دیگه مطمئن بودم صدای خنده است و هیچ شباهتی به صدای حیوون نداشت
موتور رو روشن کردم و نور چراغشو انداختم به سمتی که صدا می اومد، هیچ چیزی دیده نمیشد ولی من از صدایی که شنیده بودم مطمئن بود.
گوشیم رو گذاشتم تو جیبم و کامل سوار موتور شدم و با نور چراغش هی اطراف رو بررسی میکردم
چند دقیقه بعد دوباره همون صدای خنده اومد، چراغو که گرفتم سمت صدا فکر کردم یه سایه با سرعت رد شد
ترس کم کم داشت تمام وجودم و پر میکرد
نگاهم به راننده تراکتور بود که ببینم داره میاد به سمت من یا نه؟ ولی اون همون طرف زمین داشت کارشو میکرد و از صدای خنده و سایه و اتفاقاتی که داشت
می افتاد بی خبر بود
با دقت داشتم به جایی که سایه رو دیده بودم نگاه میکردم و همه حواسم به اون سمت بود که ...