
سارا
سارا
صدای مادرش بود که داشت صداش میکرد
چشماشو که باز کرد یه نگاه به ساعت انداخت، 8 صبح بود
انقدر خوابش میومد که نمیتونست چشماشو باز نگه داره چون از هیجان سفر امروزشون دیشب نتونسته بود درست و حسابی بخوابه
قرار بود امروز برن روستایی که مادر بزرگ و پدربزرگ سارا اونجا زندگی میکردن و قرار بود تعطیلات تابستان رو کلا اونجا باشن
خیلی وقت بود برای این سفر برنامه ریزی کرده بود و وسایلش رو از مدت ها قبل آماده کرده بود.
مادرش در اتاق رو باز کرد و گفت: سارا جان دخترم بلند شو دیگه دیر وقته
وسایلتو جمع کن و بده به بابات تا بذاره تو ماشین
میخوایم صبحونه بخوریم و زود حرکت کنیم
سارا هم که وسایلش از قبل آماده بود سریع بلند شد و دست و صورتشو شست و وسایلشو داد به باباش
بعد از خوردن صبحونه به سمت روستا راه افتادن و ساعت 9 شب بود که رسیدن
انقدر خسته شده بودن که اصلا نفهمیدن کی شام خوردن و خوابیدن
البته به جز سارا که اون اصلا خسته نبود و انقدر هیجان زده بود که شاید تا صبح خوابش نمیبرد
خیلی وقت بود به این روستا نیومده بود و آخرین باری که اینجا بودن خیلی بهش خوش گذشته بود و با همون تصور بچگیش برگشته بود روستا تا تعطیلات تابستون رو خوش بگذرونه
یه اتاق مخصوص زیر شیرونی داشت که چند تا پنجره کوچیک و یه پنجره بزرگ داشت که با یه پرده کلفت پوشونده شده بود.
وسایلشو مرتب کرد و جاشو انداخت که بخوابه ولی هر کاری کرد خواب به چشمش نیومد که نیومد و برای همین شروع کرد به سرک کشیدن تو اتاق و همه جاشو نگاه کردن
پرده کلفت پنجره بزرگ توجهشو جلب کرد و با خودش گفت چا اینجارو پوشوندن
بذار بازش کنم تا هم بتونم بیرون رو ببینم و هم کمی نور بیاد داخل
پرده رو کشید و از پنجره بیرون رو نگاه کرد
از چیزی که دیده بود کمی ترسید ولی ...
ادامه