
خیلی وقت بود دلشون یه ماجراجویی می خواست، تا الان کلی شیطنت کرده بودن و با وجود تنبیه ها و گاهی وقتا اتفاقات بدی که بعدش افتاده بود دست بردار نبودن.
انگار بهشون ردیاب دردسر وصل شده بود و هر جا که بوی اتفاق بد می اومد اونجا ظاهر میشدن.
چند بار به بهونه درس خوندن شب رو تو خونه همدیگه موندن و به غیر از خوندن درس هر کاری کرده بودن
فرار از مدرسه، خراب کردن وسایل، آتیش روشن کردن تو خونه و …
ولی این کار ها اون حسی که دلشون میخواست رو بهشون نمیداد و دنبال کارای بزرگتر بودن و برای همین رفتن سراغ یه ماجرای دیگه
ولی بی خبر از اینکه این بار دیگه مثل قبل نیست و یه ماجراجویی نافرجام در انتظارشون بود
رضا، امیر، ماهان و حسام
4 دوستی که از کلاس اول باهم بودن و الان که 17 سالشون بود تقریبا هر روز کنار هم و مشغول دردسر درست کردن بودن
خونه هر 4 تاشون تو یه کوچه بود و هر روز سر ساعت مشخص تو پاتقی که برای خودشون ساخته بودن حاضر، و مشغول بازی و کنجکاوی و ماجراجویی میشدن
چند روز گذشته رو کار خاصی نکرده بودن و انگار کِرمای وجودشون داشت دیوونه میشد، دنبال یه چیزی بودن که سرشونو باهاش گرم کنن
حسام یه ایده ای داشت ولی چون خودش می ترسید انجامش بده به دوستاش هم نمی گفت، چند روز دیگه هم خیلی معمولی سپری کردن و از شدت بی حوصلگی اعصابشون خورد شده بود.
حسام بعد از کلی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودش ایده ای که داشت رو گفت، به امید اینکه دوستاش مخالفت بکنن و اونم خوشحال از اینکه به خاطر مخالفت اونا انجامش ندادن به زندگیش ادامه بده
ولی همین که دوستاش حرفاشو شنیدن انگار نقشه گنج پیدا کرده بودن
هیجان زده و خوشحال شروع کردن به برنامه ریزی برای اینکه کِی و چجوری انجامش بدن
حسام گفته بود چند روستا اون طرف تر یه خونه متروکه هست که ...