ویرگول
ورودثبت نام
آقا معلم
آقا معلمنوشته های یه معلم دور افتاده ...
آقا معلم
آقا معلم
خواندن ۱ دقیقه·۳ ساعت پیش

نامه ای که حرف میزد

سال آخرش تو دانشگاه بود، مشغول آماده کردن پایان نامه اش بود و بیشتر وقتش رو تو کتابخونه و حیاط می‌گذروند.
ورودی های جدید هنوز نیومده بودن، دانشگاه خلوت بود و محسن با خیال راحت هرجا میخواست کاراشو انجام می داد، تا اینکه بالاخره سال اولی ها اومدن و دانشگاه برای ترم آخری ها تبدیل شد به جهنم
سال اولی ها به خاطر هیجانشون از حضور توی دانشگاه همیشه تو حیاط و کتابخونه و سالن های مختلف و کلا همه جای دانشگاه بودن تا اونجا ها رو بهتر
بشناسن، محسن بعد از اومدن سال اولی ها یه گوشه خلوت برای خودش پیدا کرده بود که چند تا نیمکت داشت و کمتر کسی اونجا رفت و آمد میکرد.
یه روز طبق معمول مشغول کارش بود که صدای چندتا دختر رو شنید که داشتن به سمتش میومدن
سال اولی بودن و مشغول گشت و گذار تو حیاط دانشگاه
هنوز محسن رو ندیده بودن و داشتن صحبت میکردن که اینجا چقدر خوبه
باید اینجا رو پاتوق خودمون بکنیم و … که متوجه محسن شدن، داشت چپ چپ نگاهشون میکرد
انگار بدون اجازه وارد ملک شخیصش شده بودن
همینجوری داشتن به هم نگاه میکردن که یه دختر دیگه به جمع دخترا ملحق شد، اسمش بهاره بود. محسن تا بهاره رو دید قند تو دلش آب شد
حالت نگاهش عوض شد و از اون قیافه عصبی که گرفته بود اثری نموند. حالا انگار محسن شده بود صاحبخونه و دخترا شده بودن مهمونش
بهشون گفت به بهترین جای دانشگاه خوش اومدین
دخترا هم انگار که اجازه ورود گرفته باشن رفتن و ...

ادامه

داستانداستان کوتاهداستان عاشقانهنامهداستانک
۴
۴
آقا معلم
آقا معلم
نوشته های یه معلم دور افتاده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید