ویرگول
ورودثبت نام
آقا معلم
آقا معلمنوشته های یه معلم دور افتاده ...
آقا معلم
آقا معلم
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

داستان ترسناک شب اول قبر

همه چیز از اون روز لعنتی شروع شد. روزی که با اصرار پسر عموم به قبرستون رفتیم و از اون روز به بعد دیگه هیچی مثل سابق نشد.
سال 89 بود. خانواده ما تو یه روستای قدیمی زندگی میکردن و بهترین دوست من پسر عموی 2 سال بزرگترم بود. ما دو تا شبیه سیبی بودیم که از وسط نصف شده باشیم ولی پسر عموم نصفه ای بود که برعکس شده بود. من هر چقدر آروم بودم اون به همون اندازه شر و شیطون بود. من هر چقدر ترسو بودم اون به همون اندازه نترس بود. از اوایل بچگیمون عادت داشت وقتی کسی تو روستا می مرد، اون شب می رفت قبرستون و می گفت باید شب اول قبر اونجا باشی، صداهای عجیب و غریبی میاد.

این کار رو هر بار انجام می داد و اتفاقاتی که به نظرش توی قبرستون می افتاد رو برام تعریف می کرد. هر بار که یکی می مرد می خواست من رو هم به زور ببره، ولی چون من می ترسیدم قبول نمی کردم و اون دوباره تنهایی می رفت و شب اول قبر هر مرده ای رو تجربه می کرد. می گفت: بالاخره یه روز می برمت، باید صدا هایی که از تو قبر میاد بیرون رو بشنوی. من هر چقدر هم تعریف کنم فایده ای نداره باید خودت تجربه کنی. ولی من هیچ علاقه ای به تجربه شب اول قبر هیچ کسی نداشتم و نمی خواستم از چند کیلومتری قبرستون رد بشم. مخصوصا وقتی کسی رو تازه دفن کرده بودن.

روز ها می گذشت و هر باری که یکی از اهالی روستا فوت می شد. داستان اصرار از پسر عموم و انکار از من شروع می شد. اون که براش عادی شده بود و چه با من و چه بی من کار خودشو می کرد و بدون استثنا اولین شب دفن هر مرده ای تو قبرستون بود.
تا اینکه بعد از چند سال ...

ادامه

داستانداستان ترسناکداستان کوتاهداستانکترسناک
۲
۰
آقا معلم
آقا معلم
نوشته های یه معلم دور افتاده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید