
٫به رنگ و روی مهتابیاش نگاه میکنم، لبهایش آنقَدَر سفید و بیلعاب شده که حالا با گچ دیوار هم مو نمیزند! سر انگشتهایم را با سیاهدانه روغنی میکنم و بعد مسافتِ بین گردن تا شانهاش را مالِش میدهم. یکمرتبه نگاهم میریزد روی بازوهای شل و وارفتهاش. دلم میپیچد بهم! مثل یک طاقهی پارچه، هرروز بیشتر از دیروز آب میرود؛ طوریکه حالا همهی لباسهایش یکی دو سایز بزرگتر به نظر میرسند...
ماساژ گردنش را که تمام میکنم، میروم سراغ مچ و مفصل انگشتها. سرش را میگذارد روی بالشت و روی بازوی چپش یکپهلو میشود. به چاشتِ فردایمان فکر میکنم، به اینکه تا کی باید نخوریم و نپوشیم و همینی هم که داریم را بریزیم توی جیب طبیب و بِهداری! به اینکه این حقوقِ بخورنمیر و کارگری دیگر کفافِ خورد و خوراکِ یک هفتهمان را هم نمیدهد. سرم داغ میکند، دنبالهی ملافه را میکشم روی سینهاش و صدای دکتر، برای بارِ نمیدانم چندم توی سرم مرور میشود. همین سرصبحی دکتر آبِ پاکی را ریخت روی دستم و گفت «گردن و دست راستش آسیب جدی دیده، دیگر صلاح به کار کردن نیست» و من نتوانستم بگویم «ما هیچوقت به صلاحمان زندگی نکردهایم، ما همهچیزمان به اجبار بوده است» مرور میکنم و بعد به طور مضحکی یادم میافتد سمانه دخترم میگفت امروز روز کارگر است! به حجم قرصهایی که روی اپنِ آشپزخانه ریخته و هرروز تعدادشان بیشتر میشود، زل میزنم. حالا نمیدانم باید دلخوش باشیم که در عوضِ تمام چیزهایی که بهمان ندادهاند، اقلاً یک روز در تقویم داریم؟ یا به این فکر کنم که چقدر امسال، بیشتر از پارسال خستهتر و نَدارتریم...