
پسر دلشکسته هر صبح با طلوع آفتاب میزد دل به کوه . آفتاب تازه از پشت قلهها بالا میآمد، نورش مثل نخی باریک از لابهلای شاخههای کاج میریخت روی جادهی خیس از شبنم. او عادت داشت همیشه تنها رانندگی کنه، مسیرهای طولانی و پیچهای مارپیچ جنگل را بلد بود، جادهای که از دل شهر بیرون میرفت و آرام آرام در دل کوهها گم میشد.
ماشینش آرام میرفت، اما دلش پر از شتاب بود. هیچ یاری کنارش نبود، هیچ دلداری همراهش نشد. لباس مشکیاش مثل پرچم تسلیت بود به نبودنها، به غیبت کسی که هیچوقت پیدا نشد. دستهایش چیزی برای گرفتن نداشت، فقط فرمان سرد ماشین را میفشرد، مثل روحی که در میان درختان پرسه میزد.
هر پیچ جاده مثل خاطرهای بود که دوباره تکرار میشد. صدای پرندهها از بالای شاخهها میآمد، اما برای او همهچیز سکوت بود. باد سرد از پنجرهی نیمهباز میوزید و بوی خاک نمخوردهی جنگل را میآورد، بویی که بیشتر از هر چیز یادآور تنهایی بود.
پسر با رنج و درد بالا میرفت، پاهایش سنگین، نگاهش خسته. خورشید کمکم خم شد، نورش نارنجی شد و سایهها کشیدهتر در غروب، جاده باریکتر شد، کوهها بلندتر شدند، و او آرام آرام در دل تاریکی گم شد. هیچوقت دلدارش پیدا نشد، فقط صدای باد بود که در میان درختان میپیچید و قصهی تنهایی او را تکرار میکرد.

Writer:Parsa
Illustration by Microsoft Copilot
!