
یه پسری بود که هر وقت دلش میگرفت همینجوری پا میشد میرفت سمت جنگل، نمیدونست چرا، فقط یه چیزی تو دلش بود که میکشوندش اونطرف، انگار یه صدایی از لای درختا میگفت بیا، و اونم میرفت، بدون فکر، بدون مقصد، فقط میرفت جلو، هوا نیمهخنک بود، بوی خاک خیس پیچیده بود تو هوا، همون بویی که آدمو یه لحظه از خودش پرت میکنه بیرون، پسر همینجوری قدم میزد و زیر لب غر میزد که چرا هیچچیزی تو زندگیش سرِ وقت نمیرسه، تا اینکه رسید به یه چشمهی کوچیک، همونجایی که همیشه صدای شرشر آبش انگار داشت یه راز قدیمی رو یواشکی تعریف میکرد

همونجا بود که دیدش، یه پری، نه از اون پریهای کارتونی فیلم ها ، یه چیزی بین نور و مه و شراره ، انگار از غروب خودش شکل گرفته بود و ایستاده بود روبهروش، موهاش مثل بخار آب روی سطح چشمه بود، نگاهش آروم بود ، نه لبخند کامل بود ، نه غم، یه چیزی بینشون، یه مکث، یه سکوتی که پسر رو همونجا میخکوب کرد، نه میتونست جلو بره، نه دلش میخواست برگرده، فقط خیره نگاهش میکرد، انگار یه چیزی تو دلش باز شد، یه چیزی که مدتها بسته بود، پری یه لبخند کوچیک زد، از اون لبخندایی که نه قول میده، نه امید الکی، فقط میگه میبینمت، پسر چند روز بعد دوباره برگشت، بعدش دوباره، هر بار پری همونجا بود، همون نور، همون نگاه، اما هیچوقت نزدیکتر نشد، انگار یه خط نازک بینشون بود که هیچکدوم اجازه نداشتن ازش رد شن، یه شب که پسر از هزار تا فکر خسته بود، آروم گفت چرا نمیتونم بهت برسم، پری نگاهش کرد، همونجوری که آبِ چشمه ماه رو نگاه میکنه، گفت من برای رسیدن نیستم، من برای اینم که یادت بندازم هنوز میتونی حس کنی، پسر همونجا فهمید، بعضی عشقها برای داشتن نیستن، برای اینن که یه گوشهی خاموش دل آدمو روشن کنن، برای اینکه آدم یادش بیاد هنوز زندهست، هنوز میتونه بلرزه، حتی اگه آخرش دستش به چیزی نرسه، از اون شب به بعد پسر دیگه دنبال رسیدن نبود، فقط میرفت جنگل، تا نورشو ببینه...

Parsa
Illustration by ❤️Microsoft Copilot
!