
باران، این جویبار بیپایانِ آسمان، چون رشتههای نقرهای بر پردهی خاک فرو میریزد و هر قطرهاش حکایتی از گذشته و گرهای از رازهای نهان دارد. زمین، زیر قدمهای خیسِ جهان، به نجوا درمیآید و هر برگ و شاخه، با صدای ترنم باران، سرود فراموششدهی روزهای دور را بازمیخواند.
هر قطره، آینهایست از لحظههای از دست رفته، از خندهها و اشکهایی که در گذر زمان دفن شدهاند. و انسان، در میان این رقص بیصدا، میان نورِ مهآلود و بوی خاک خیس، با خود نجوا میکند: آیا ما همچون این باران، گذرا و تکرارناپذیر نیستیم؟
باران، نه تنها آب است، که زبانِ دلِ زمین، واژههای نانوشتهی آسمان و انعکاسِ خاموشِ خاطرات انسانهاست. و در این سکوتِ پرطنین، روح آدمی پی میبرد که زندگی، همانند این قطرات، بیوقفه جاریست، هر لحظهی کوتاه و در عین حال ابدی…