ویرگول
ورودثبت نام
دفتر خیال
دفتر خیال✦ اینجا خیال نفس می‌کشه و قصه‌ها متولد می‌شن ✦ روایتگر دنیایی که شاید واقعی نباشه… اما حسش واقعی‌ه ✦ داستان می‌نویسم؛ از دل احساس، خیال و رویا ✦ فرار کوتاه از واقعیت؛ خوش اومدی به دفتر خیال
دفتر خیال
دفتر خیال
خواندن ۱ دقیقه·۸ ساعت پیش

باران

باران، این جویبار بی‌پایانِ آسمان، چون رشته‌های نقره‌ای بر پرده‌ی خاک فرو می‌ریزد و هر قطره‌اش حکایتی از گذشته و گره‌ای از رازهای نهان دارد. زمین، زیر قدم‌های خیسِ جهان، به نجوا درمی‌آید و هر برگ و شاخه، با صدای ترنم باران، سرود فراموش‌شده‌ی روزهای دور را بازمی‌خواند.

هر قطره، آینه‌ای‌ست از لحظه‌های از دست رفته، از خنده‌ها و اشک‌هایی که در گذر زمان دفن شده‌اند. و انسان، در میان این رقص بی‌صدا، میان نورِ مه‌آلود و بوی خاک خیس، با خود نجوا می‌کند: آیا ما همچون این باران، گذرا و تکرارناپذیر نیستیم؟

باران، نه تنها آب است، که زبانِ دلِ زمین، واژه‌های نانوشته‌ی آسمان و انعکاسِ خاموشِ خاطرات انسان‌هاست. و در این سکوتِ پرطنین، روح آدمی پی می‌برد که زندگی، همانند این قطرات، بی‌وقفه جاری‌ست، هر لحظه‌ی کوتاه و در عین حال ابدی…

بارانداستانکداستانداستان کوتاهدلنوشته
۱۲
۰
دفتر خیال
دفتر خیال
✦ اینجا خیال نفس می‌کشه و قصه‌ها متولد می‌شن ✦ روایتگر دنیایی که شاید واقعی نباشه… اما حسش واقعی‌ه ✦ داستان می‌نویسم؛ از دل احساس، خیال و رویا ✦ فرار کوتاه از واقعیت؛ خوش اومدی به دفتر خیال
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید