بالاخره رفتم دیدن مامانت. یه جوری برنامه رو چیدم که خودمون دو تا باشیم و نهایتاً هما... از همون لحظه که وارد شدم بغض گلوم رو گرفت درست مثل روزهای اول. انگار نه انگار که چند سالی اونجا نبودم. چی شد؟ چه اتفاقی افتاد که یهو همهچیز از هم پاشید؟ تو رفتی و من رو با این همه سؤال بیجواب به امون خدا ول کردی... من همهش گریه کردم. هی اشک ریختم. حس میکردم الآن در باز میشه و میآی. تا نشستیم مامان گفتن: دلم تنگ شده بود. واقعیت دل من هم تنگ شده بود... برای کسی که چندسالی از دیدنش اجتناب کردم. حس میکنم همهی واقعیت رو نمیدونم. مامان خاطره میگفتن و من اشک میریختم. از این هماهنگتر مگه میشد؟ چی شد که تعلل کردی؟ چی شد که میترسیدی؟ من آدم ترسناکی بودم؟ یا این زندگی؟ همه دارن عبور میکنن. همه به زندگیها برگشتن. من اما دلم تو قاب اون اتاق گیر کرده...
اگر اینجا نمینویسم دلیلش این نیست که فراموش کردم. اینه که نمیخوام فراموش کنم. من هنوز هم دارم بلند و رو در رو باهات حرف میزنم. هر روز و هر لحظه...