به تمامی فلجم. تراپیستم میگه شاید تنها کار تو فعلاً اینه که باشی. حتی اگه هیچکاری انجام ندی. به خودم میآم و میبینم دوست دارم فقط بشینم. فکر کنم و ولی اینم تهش خبر خوبی برام نداره. شاید دوست دارم فقط بخوابم. اما از یه ساعتی بیشتر بدنم روی تخت درد میگیره. هیچکار مفیدی ازم برنمیآد. لامصب یه جوری تمام انرژی من رو با خودت بردی که به هیچ صراطی مستقیم نیستم. چیکار کنم؟ به چی فکر کنم؟ چی ازم برمیآد؟ تو جواب اینا رو میدونی؟!...
روزا لباس میپوشم و میآم اینجا میشینم. برای اینکه تو خونه نباشم. اینجا که هستم میخوام برگردم خونه. مرغ پرکنده مصداق بارز من و وضعیت فعلی منه. باید چیکار کنم؟ چطوری عبور کنم؟ از این حال مگه راه گریزی هم هست؟ خستهم. بار زیاد انگار روی قلبمه و من خیلی خستهم... حتی از نوشتن...