ویرگول
ورودثبت نام
منوچهر
منوچهر
منوچهر
منوچهر
خواندن ۸ دقیقه·۲ روز پیش

روزهای زمینی

آقا علاالدین وثوق‌الدوله
آقا علاالدین وثوق‌الدوله


داستانک ۴۹. تهران. سال ۲۰۳۴
« ایستاده در اقیانوسی بی‌انتها. تا مچ پا در آب. بر سطحی همچون آینه‌ای شکسته که تا بی‌کرانه ادامه داشت. نور بعدازظهر بر آن می‌رقصید. قطار سرخ رنگ با دو واگن روبرویش ایستاده بود. روی سطح آب... با ریل‌هایی که در آب فرو رفته بود. دستش را گذاشت روی دستگیره. سردیِ فلز تا استخوانش رسید. نفسش را حبس کرد. با تمامِ قدرت کشید. در با صدایِ کش‌داری باز شد... ببببعععععع! »
سامان سیخ نشست... انگار چیزی از پشتِ گردنش گرفته و کوبیده بودش... در این آپارتمان کوچک.
« سامان... آقای اسکندری دوباره آن واحد زنده‌ی چهارپا را آورده در بالکن! »
سرش را چرخاند سمت صدای ویزویز ویرا، تخم‌مرغ پرنده‌ای که بالای سر گربه‌ی سیاه می‌چرخید. گربه مثلِ یک لکه‌ی جوهر، وسطِ پتویِ روشنِ سامان مچاله شده بود. دمش را آرام تکان می‌داد و روی پهپاد مگسی قفل کرده بود...
« گوسفند ویرا... آن واحد زنده‌ی چهارپا اسمش گوسفند هست! و گربه هم پهپاد مگسی تو را یک گنجشک ۸۷ گرمی می‌بیند. سعی کن از شکمش سر درنیاوری! » چیزی زیر لب غرّید و برگشت سمت مانیتور. لیوانِ چای دارچین را بین دو دستش محکم چسبید. عطرِ تند و گرمش مشامش را نوازش می‌داد. اما سردردِ لعنتی مثل یک جریانِ برقِ ضعیف پشتِ پیشانی‌اش وول می‌خورد. « ۳۴ تا داستان، ویرا؟ چرا اینقدر زیاد قراداد بستی؟! من تا کی داستانهای سفارشی را برای آن مجله‌ی نامعلوم بنویسم. » ویرا که حالا روی سر سامان چرخ می‌زد گفت: « سامان... زمان مورد پسند، هشت و نیم ماه است. اما من پروتکلِ استانداردِ انسدادیِ تو، یعنی همان "نمی‌توانم بنویسم ویرا!!" را نیز در نظر گرفتم. پس تخمین دوازده ماهه، هماهنگ با پرداخت اقساط بدهی به بچه‌های ناصرخسرو کاملا مناسب است. نگران نباش سامان! با ۸ داستان در دو ماه گذشته هنوز از برنامه عقب نیستی. »
سامان پوزخندِ تلخی زد و جرعه‌ای از چایِ گرم را نوشید. « چه جالب! پس به من تخفیف هم دادی! بنده نوازی کردی ارباب!! »
« سامان... طیب را که یادت هست دیگر؟ » تصویر مانیتور ناگهان تغییر کرد و یک اکانتِ اینستاگرامِ عمومی بالا آمد؛ عکس بزرگی از یک مردِ درشت‌هیکل با تی‌شرتِ مشکیِ چسبان و بازوهای پهن پر از خالکوبی، کنجِ یک سفره‌خانه در فرحزاد، در حالِ خندیدن با دندان‌های طلا، بر صفحه نقش بست. ویرا ادامه داد: « می‌خواهی باقی عکس‌های اینستاگرامش را هم ببینی تا دوباره برای نوشتن انگیزه بگیری؟ بخشِ کامنت را ببین سامان... طیب تأکید کرده که نسبت به تاخیرِ در پرداختِ دیون، رفتارهای بسیار غیرمنعطفی نشان می‌دهد. پس برای سلامتِ استخوان‌هایت، تمرکزت را بگذار روی نوشتن داستان جدید به جای اعتراض به زمان‌بندی من. »
گربه‌ی سیاه روی تخت، کش‌وقوسی آمد و چنگال‌هایش را در پتو فرو کرد، انگار او هم با ویرا موافق بود.
هنوز چند خط بیشتر ننوشته بود که صدای جیغ بنفشی در فضا پیچید. سامان از جا پرید و لیوان چاییش ریخت روی شلوارش. هراسان گفت: « چی شد؟!!! یک بچه از پنجره پرت شده؟! کسی را دارند می‌کشند!!؟ » ویرا خیلی خونسرد پاسخ داد: « نترس سامان... رفتار معمول آقا علاالدین وثوق‌الدوله همینطور هست! »
سامان در حالی که شلوارِ داغ و خیسش را از پوستش فاصله می‌داد، با آشفتگی گفت: « آقا علاالدینِ چی‌چی‌الدوله؟ این یارو دیگر کی هست؟! »
ویرا گفت: « سامان... پسر مستاجران جدید واحدِ کناریست. به جای دکتر فرشاد گورانی آمدند، ساعت ۶:۳۲ صبح امروز. آقا علاالدین وثوق‌الدوله یک کاکادویِ چترسفید است. سامان... یادت باشد به والدینش راجع به روان‌پریشی پسرشان حرفی نزنی. »
سامان دستمالی روی شلوارش کشید و پوزخند زد. « پسر؟ جدی؟ »
« بله، سامان. او یک کلاغِ سفیدِ جیغ‌جیغو با اختلالِ بیش‌فعالی و آژیتاسیون مزمن است. هرچند والدینش به توصیه‌ی من برای استفاده از مهارکننده‌های عصبی و آرام‌بخش خندیدند. » سامان دستمال را انداخت توی سطل و گفت: « دیگر در بالکن و خانه‌ی همسایه‌ها نرو. این هزار بار... ببینم آخر کی به گوش می‌گیری! »
ویرا چرخید سمت گربه. « سامان... گفته بودم گربه‌ی ۷۴-سیاه، با توجه به ۳۲٪ آسیبِ لگن و سوابقِ رفتاری‌اش در کوچه، گزینه‌ی بهینه‌ای برای زندگی در یک آپارتمانِ ۵۰ متری نیست. نرخِ تولیدِ مو و نویزِ صوتی‌اش، بازدهیِ نویسندگیِ تو را پایین می‌آورد... اما تو گوش ندادی و نگهش داشتی. پس چرا هنوز اسمی برایش نگذاشتی؟! حتی آن واحد زنده‌ی چهارپای آقای اسکندری هم نام دارد. صنوبر... اسمش صنوبر است. »
سامان یادش آمد از روزی که گربه را از دامپزشکی آورد خانه و گذاشت روی کاناپه، درست کنارِ خودش. و شاید لبخندی هم می‌زد؛ او می‌دانست این موجودِ آسیب‌دیده، هیچ برنامه‌ی پنهانی برای شرطی‌سازی یا کنترل کردنش ندارد. گربه... فقط هست. حتی وقتی با همان پای گچ‌گرفته‌اش سعی می‌کرد پهپاد ویرا را در هوا شکار کند. پوزخندی زد و گفت: « چون اسمش گربه هست. »
ذهن سامان هنوز تا مچِ پا، وسط آن آب‌های سردِ اقیانوسِ رویایش گیر کرده بود. جایی که قطار بر بستری از اقیانوسی کم عمق پیش می‌رفت. از پنجره کوپه بیرون را می‌نگریست. باد خنک و نمکی دریا به موهایش می‌خورد. خورشید در خلاف مسیر حرکت غروب می‌کرد و قطار به سمت دروازه‌ی خورشید می‌رفت. دروازه‌ای سرخ و چوبی که در میانه‌ی آب منتظر ایستاده بود. توریئی...
ویرا گفت: « سامان... الگوی حرکتیِ چشم‌هایت نشان می‌دهد که دوباره وارد فازِ انحرافِ ذهنی شده‌ای. درصدِ پیشرفتِ داستان: صفر. انگیزه‌ات کافی نیست؟ می‌خواهی شماره‌ی طیب را بگیرم تا... »
« خفه شو ویرا... به کمی سکوت احتیاج دارم. » سامان زمزمه کرد و چشم‌هایش را بست.
اما سکوت در این آپارتمان، حکم جنس قاچاق را داشت. در همین بین از پشت‌بام، صدای کشیده شدنِ چیزی سنگین آمد. نوه‌های دوقلوی آقای اسکندری، با پاهای برهنه و فرز، روی سقفِ سیمانی چهارنعل می‌تاختند. آن‌ها کارتنِ بزرگِ فشفشه‌ها را پیدا کرده بودند؛ انبارِ باروتِ کوچکی که آقای اسکندری برای مراسم تولد هفته‌ی بعد پنهان کرده بود. یکی از بچه‌ها، کبریتِ سرقت‌رفته از آشپزخانه را کشید و انداخت وسط جعبه.
یک ثانیه سکوتِ مطلق برقرار شد. و بعد... بوم!
کل جعبه یک‌جا، در یک انفجارِ زودرسِ احمقانه، دهان باز کرد. آسمانِ بعدازظهرِ تهران، از روی پشت بام خانه‌ی سامان ناگهان به رنگِ سبز و ارغوانیِ تند درآمد. صدای جیغِ ممتد و دیوانه‌وارِ فشفشه‌ها دیوارها را می‌لرزاند. یکی از موشک‌ها شیشه‌ی نورگیرِ راه‌پله را خرد کرد و رفت توی شکمِ آسمان.
ویرا در صدم‌ثانیه تغییر وضعیت داد. چراغِ قرمزِ روی بدنش چشمک زد: « پروتکلِ تهدیدِ آتشفشانی یا حمله‌ی ریزپهپادی! سامان! بنشین کف اتاق! »
هشت ریزپهپادِ ویرا از آشیانه‌های روی بالکن بیرون خزیدند و مثل یک دسته خفاشِ گیج الکترونیکی، شروع کردند به ویراژ دادن میان جرقه‌های سرخ اطراف ساختمان.
صنوبر زبان‌بسته، از صدایِ ترقه‌ها رم کرده بود. با چشمانی گرد و وحشت‌زده، بع‌بع‌کنان از دست نوه‌ی کوچک آقای اسکندری دوید توی راهرو. از واحدِ کناری، آقا علاالدین وثوق‌الدوله چنان جیغ‌های بنفش و ممتدی می‌کشید که سامان می‌توانست قسم بخورد دیده که ترک دیوار با جیغ کاکادو کمی بازتر شده. صدایِ طوطیِ روان‌پریش، بع‌بع هراسان صنوبر، ترکیدن ترقه‌ها و ویزویز و ویراژِ خفاش‌های ویرا سمفونی ناکوک وحشت را خوب کوک کرده بود.
سامان دیگر نتوانست تحمل کند. سردردش به اوج رسیده بود. از جا پرید، درِ آپارتمان را با خشم باز کرد تا سر واحد کناری داد بزند و بگوید آن دایناسورِ پرنده‌شان را خفه کنند. صنوبر از کنار پایش با سرعت رد شد و پشمش به شلوار سامان گرفت.
سامان دهان باز کرد که فریاد بکشد، اما کلمات در گلویش ماسیدند.
درست مقابلِ درِ نیمه‌باز، میان دودِ باروتِ فشفشه‌ها که از نورگیر بالا می‌آمد و نورهای سبز و قرمزی که روی دیوارهای سیمانیِ راه‌پله می‌رقصیدند، مردی ایستاده بود. آشنا ولی ناآشنا. کسی که می‌شناخت اما نمی‌شناخت.
مرد میانسال با آرامشی که هیچ سنخیتی با این جهنمِ آشفته‌ی فشفشه‌ها و گوسفندِ رم‌کرده نداشت، به چهارچوبِ در تکیه داد. به چشم‌های گشادشده‌ی سامان نگاه کرد، دستش را جلو آورد و با صدایی که انگار از تهِ همان اقیانوسِ آینه‌ایِ رویا می‌آمد، گفت: « سلام سامان... خیلی گذشته، نه؟ »
سامان یخ زده بود. همانطور در چشمان آن مرد می‌نگریست که آقا علاالدین وثوق‌الدوله چنان جیغی کشید که یک تکه از گچ سقف ریخت جلوی پای سامان... یا شاید هم از انفجار روی پشت بام بود. در هرحال سامان را برگرداند داخل بدن خودش. و گفت: « شرمنده الان یک کاری دارم. » رفت درِ واحد کناری را کوبید. مرد میانسال نیز با آرامش دنبال سامان آمد. صنوبر در راهرو سر خورد و با پهلو کوبیده شد به در آسانسور. دوباره دست و پا زنان برخاست و شروع کرد به دویدن به سمت دیگر راهرو. از واحد کناری فقط صدای جیغ بنفش می‌آمد و کسی جواب نمی‌داد. سامان مجدد در زد. مرد کنار سامان بود و با همان آرامش سرد گفت: « چقدر فرق کردی سامان... در هر حال فرقی ندارد. هرچقدر هم که فرق کنی باز هم همان سامان خودمان هستی. فرمانده سلام رساند... » برای سامان لحظاتی همه چیز در سکوت فرو رفت. زمان قفل شده بود.
بالاخره در باز شد. زنی با موهای فر و آشفته آمد دم در، پشت سرش آقا علاالدین وثوق‌الدوله از لوسترِ پذیرایی آویزان بال‌بال می‌زد و با تاجی کاملاً باز، یک‌نفس جیغ می‌کشید. زن با دیدن سامان و مرد میانسال و گوسفندی که داشت انتهای راهرو گلدانِ باباآدمِ مدیر ساختمان را می‌جوَد، جیغی کشید که دست‌کمی از کاکادویش نداشت و گفت: « چی شده آقا؟! زلزله آمده؟! این حیوان وحشی از کجا آمده در راهرو؟! »
قلب سامان که یک تپش را جا انداخته بود دوباره به راه افتاد. حتی آن مرد خونسرد هم از جیغ خانم کمی جا خورده بود. در این میان پهپاد مگسی ویرا هم بین مرد و سامان پیدایش شد. « سامان... این مرد به تو دست زده؟! مهم نیست... از کنارش فاصله بگیر. با من نفس بکش. ۴ ثانیه... » مرد با انگشت اشاره پهپاد تخم مرغی ویرا را مانند مگسی که از سفره کیش می‌کنند هل داد کنار و خیلی آرام گفت: « جالب است... چطور گذاشته‌اند یکی از شماها اینقدر مستقل رشد کند. » و رو به سامان ادامه داد: « به پهپادهای ارزان بازاری مجهزش کردی... مثل همیشه، متخصص راه‌حل‌های خلاقانه و غیر قابل پیش‌بینی... انگار هنوز هم چیزهایی در تو تغییری نکرده. خوبه... » کمی مکث کرد، لبخندش محو شد و سپس ادامه داد: « بگذریم... فرمانده گفت دیگر وقتش رسیده که برگردی... » نفس کوتاهی کشید. به آشوبی که در جریان بود نگریست و افزود: « بهتر است آماده شوی... »

علمی تخیلیداستانکداستان طنزهوش مصنوعیداستان
۷
۰
منوچهر
منوچهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید