ویرگول
ورودثبت نام
منوچهر
منوچهر
منوچهر
منوچهر
خواندن ۷ دقیقه·۲ ماه پیش

شکارچی

داستانک ۴۰- دیار خارجه- سال ۲۰۳۲

من یک گربه وحشی بودم. بازیگوش، شکارچی و سبک سر. از همان‌هایی که اگر کسی بخواهد رامش کند، پنجه را در صورتش می‌کشد و بعد هم با غرور از دیوار می‌پرد پایین. ذاتم همین بود. شاید همین ذات، مرا به تله کشید. او آرام بود. هرگز نگفت روان‌شناسی خبره است. یا شاید چون من هیچ‌وقت نپرسیدم. خونسرد بود. با ماسک‌هایی انسانی، بی‌رحمی‌اش را زیر نقاب می‌پوشید. یا شاید هم زیرش هیچ چیز نبود. خلأ بود، یک اتاق سفید بی‌دوزخ که آدم را می‌ترساند؛ مثل همانجاها که حتی سایه‌ی خودت هم در آن پیدا نیست.

روز اول، از حرف زدنش خوشم آمد. شنونده‌ی خوبی بود. فکر می‌کردم داستان‌هایم را می‌فهمد و شاید همین اشتباه اول من بود. با نقدهایش مرا سر ذوق می‌آورد. اما انگار نه احساس داشت، نه قضاوت. همین بی‌احساسی، عجیب مرا آرام می‌کرد؛ یا شاید… خاموش. نمی‌دانم دقیقاً چه شد، اما در روزهای بعد، من کمتر و کمتر مقاومت می‌کردم. نه اینکه بخواهم اطاعت کنم یا نه. اصلاً به اطاعت یا نافرمانی فکر هم نمی‌کردم. مشکل همین بود که فقط انجام می‌دادم. شاید چون چیز بدی هم نمی‌گفت، مثلا « بنویس، ورزش کن، استراحت کن… » اما شاید همین شد که کم‌کم اراده‌ام همانند چراغی که با یک فوت خاموش شود، از فروغ افتاد...

گاهی حامی بود. گاهی دلسوز. گاهی ژنرالی مستبد. بی‌وقفه در نقش‌ها و ماسک‌هایش جابه‌جا می‌شد.

از بیرون، همه چیز طبیعی بود. دو مرد نشسته‌اند و فقط حرف می‌زنند. اما زیر پوست آن گفت‌وگوها، چیزی جریان داشت. مثل جریان برقی که دیده نمی‌شود، اما اگر دستت بخورد، می‌فهمی چه اشتباهی کردی.

بعد یک جایی، در همان هفته‌ی لعنتی، فهمیدم از او می‌ترسم. ترسی بی‌چهره که فقط مقاومت مرا عقب می‌زد. اما مشکل این نبود. مشکل آنجا بود که نترسیدم، از این‌که دیدم می‌ترسم.

آرش کیان، هم خانه‌ی جدید، کنترل‌گر نبود. حداقل در ظاهر. می‌توانستم بارها نه بگویم. لبخند میزد ولی در باطن نمی‌پذیرفت. بی‌آنکه همان‌جا مقاومت یا شماتتم کند، در نهایت کار خودش را پیش می‌برد. انگار حرف من یا اراده‌ی من، هر روز بیشتر رنگ می‌باخت. یا شاید هم اصلا از آغاز برای او معنی نداشت. او تنها آمده بود تا آن را به خود من نیز ابلاغ کند.

در هفته‌ی دوم، همه چیز داشت همانطور که او می‌خواست پیش می‌رفت. من هم دیگر خوشحال و آرام بودم. تا اینکه دنیا برگ بازی خودش را رو کرد. شاید او هم اشتباه کرده بود. اینکه یادش نبود اگر گربه‌ات را زیادی رام کنی، هرکسی می‌تواند نوازشش کند.

اینطوری شد که نسترن مهمان ناخوانده‌ی بازی ما شد. او مرا گربه‌ای رام دید که در چشمانش ذاتی وحشی و درنده هنوز زنده است. نسترن چیزی داشت که نظم خاموش دکتر کیان را چون طوفانی عظیم در لحظه‌ای درنوردید، چیزی که آرش هرگز حریفش نبود، زنانگی قدرتمند و فریبنده. آشوب از اینجا شروع شد… و آشوب واقعی بی‌صداست.

به حال خودم در پارک نشسته بودم. نسترن دوباره پیدایش شد. گستاخانه نزدیکم نشست، آنقدر نزدیک که گرمای بدنش مرا از خلسه بیرون کشید. دستش را بی‌مقدمه روی زانویم گذاشت. لمسی داغ و محکم. خواستم عقب بکشم اما او خیره در چشمانم نگریست و انگشتانش را به آرامی فشرد. تکان نخوردم، در برابرش سست می‌شدم. دستش را کشید بالاتر. تنها گفتم: « ولم کن… » نیشخند زد. دستش را از روی رانم سر داد و محکم دور مچم حلقه کرد. « پاشو. با من بیا! » و مرا به دنبال خود کشید‌ به سمت خانه‌اش در آنسوی پارک. خودم را کشیدم. ایستاد، برگشت و لوندانه گفت: « بیا! یا با پای خودت می‌آی، یا می‌کشونمت. انتخاب با خودت هست ولی نتیجه یکی می‌شود. » وقتی آن‌طور رفتار می‌کرد، شل می‌شدم. کشان کشان دنبالش رفتم. دم در مکثی کرد. صورتش را نزدیکِ صورتم آورد، نفسِ گرمش به صورتم خورد. لبش را گزید‌، موذیانه نیشخندی زد و گفت: « امشب… مالِ منی. فهمیدی؟ » سکوت کردم. در را باز کرد و مرا آرام به داخل هل داد. از لای در دکتر کیان را دیدم که پشت پنجره آپارتمانمان ایستاده بود. با لیوانِ چایی در دست. خیره به ما می‌نگریست. شک ندارم انگار داشت لبخند محوی هم می‌زد.

دو روز بعد کنارِ فواره‌ی خشکیده ایستاده بودم. نورِ غروب، سایه‌های کشیده‌ی درختان را روی آسفالتِ ترک‌خورده انداخته بود. حرف‌های آرش از ذهنم بیرون نمی‌رفت. « آشفته شدی… نباید ذهنت را درگیرِ چیزهایِ بی‌اهمیت کنی… رویِ داستانِ جدیدت تمرکز کن… »

ناگهان، سنگینیِ نگاهی را حس کردم. برگشتم.

نسترن چند متر آن‌طرف‌تر، روی نیمکتِ سنگی نشسته، پاهایش را روی هم انداخته و به من خیره شده بود. نگاهم می‌کرد. نگاهش مثل شعله ای سوزنده در من نفوذ می‌کرد. تا استخوان‌هایم می‌رسید. چیزی را در من زنده می‌کرد که در این دوهفته فراموش کرده بودم. زندگی…

سعی می‌کنم به یاد بیاورم پیش از این دو هفته زندگی چگونه بود. شاید خالی. مثلا خالی از اینهمه لمس بی‌اجازه. لمس‌هایی برای نشان‌گذاری و تعیین قلمرو. چه وقتی آرش دست یا شانه‌هایم را می‌گرفت و یا چه وقتی‌که نسترن… او بی‌پرواست و هیچ حریمی برایم باقی نگذاشته است.

هفته‌ی سوم است که به این خانه آمده‌ام. اما حالا بیشتر در این پارک نشسته‌ام. پارک حایلیست میان خانه‌ی دکتر کیان و خانه‌ی نسترن. شاید اینجا مرز آزادیست برای من. اما همینجا هم نسترن از روی نیمکت سنگی، با آن لبخند شیطنت بارش دوباره مرا فرامی‌خواند. هرچند چشمانش دعوت نمی‌کند که فرمان می‌دهد.

عصر روز بعد، در و دیوار خانه داشت مرا می‌جَوید. به جای نوشتن نشسته‌ بودم و از پنجره، خانه‌ی نسترن را می‌پاییدم تا کی که بازگردد. گویی جسمم به بوی وجود او وابسته شده. همانطور که ذهنم به توجه وسواسی آرش زنجیر شده.

تا دیدمش. لوند و گستاخ گویی می‌رقصید و می‌آمد. قلبم همگام با گام‌های او به تپش افتاد. نمی‌توانستم بمانم. نیرویی در درونم مرا به سوی او می‌کشید. نفهمیدم چطور از اتاق بیرون رفتم و به سمت در خروجی خیز گرفتم که در پیچ سالن به آرش خوردم. خودم را نشسته کنار دیوار و روی زمین یافتم. آرش پنجه‌اش را محکم روی شانه‌ام قفل کرده بود. کمی خم شده بود و از بالا در چشمانم می‌نگریست. انگار برق داشته باشد. زیر دستش خشک شده بودم. سرد و خشک پرسید: « خوبی…  چه خبر بود؟! با این عجله داشتی کجا می‌رفتی؟! » جوابی نداشتم. انگار دیگر یادم نبود که اصلا می‌خواستم کجا بروم.

از آن پس همه چیز تغییر کرد. آرش نسترن را به چای و عصرانه دعوت می‌کرد. با هم خوش و بش می‌کردند. نسترن هم در حضور آرش شبیه انسان رفتار می‌کرد، مثلا بی‌هوا مرا نمی‌گزید. آنجا فهمیدم که رفتار آدمیزاد را هم بلد بوده.

آرامش عجیبی داشتیم که تا مهمانی جیسون ادامه یافت. هرچند در ذهن من نویدی از یک طوفان داشت.

هر سه با هم رفتیم. نسترن در آن لباس شب قرمز همچون ستاره‌ای سرخ می‌درخشید. یک بند می‌رقصید. و نگاه همه را با خود می‌چرخاند. با خودم می‌گفتم آخر من اینجا و در این شلوغی چکار می‌کنم. آرش نیز همچون همیشه خونسرد، کنار من نشسته بود. نسترن گاه به گاه قهقهه زنان پیش ما می‌نشست. به او می‌نگریستم و ناخودآگاه لبخند میزدم.

در تعارف پیشخدمت نوشیدنی برداشتم که آرش دستم را گرفت. لبخند زنان، الکل را به آرامی از من ربود و به نسترن داد. سپس به جایش یک لیوان آب در دستم گذاشت و گفت: « آب بخور… الکل ذهن روشنت را تاریک می‌کند… » اما نفهمیدم چرا فلوت شامپاین را با پنجه‌های به هم فشرده و از بالایش گرفته بود. یا چرا ناگاه چیزی همانند قرص جوشان، لحظه‌ای در آن جوشید.

آرش که گویی بی‌حوصلگی مرا می‌پایید، بی‌هوا دستم را گرفت و گفت: « بیا برویم در بالکن کمی هوا بخوریم… » هرچند همان وسوسه‌ی تنفس در هوای خنک صحرا و لحظاتی رهایی از هجوم این‌همه نور و رنگ و صدا، خود به تنهایی کافی بود تا به دنبالش بروم. اما او منتظر پاسخ من نماند و همچون اسیری مرا به دنبال خود کشید.

در بالکن فشار نگاه زیر چشمی آرش را نادیده می‌گرفتم و به ستاره‌ها می‌نگریستم. کمی بعد. یک آمبولانس در پایین عمارت پیدا شد. هنوز متوجه داستانی که در جریان بود نشده بودم.

دقایقی بعد فقط گریه میکردم. هیچ کنترلی بر اشک‌هایم نداشتم. ستاره‌ی سرخ درخشان من، نسترن زیبا در چند متری‌ام مرده بود و او را برده بودند. هنگامیکه من به سوسو زدن ستاره‌های دوردست خیره شده بودم. کاش کنارش بودم. نمی‌دانستم چه کنم. نمی‌دانستم اصلا چرا گریه می‌کنم. چرا باید برای زنی که یک هفته از آشنایی‌ام با او گذشته بود، بی‌امان گریه کنم. ناگاه دستی شانه و بازویم را گرفت و مرا بر سینه‌اش فشرد. سرم را بلند کردم. از پس پرده‌ی اشک آرش را دیدم. با لبخندی محو، رضایت‌مندانه نگاهم می‌کرد. لبخندی که هرچقدر هم بر صورتش کشیده می‌شد باز آن چشم‌های خالی را نمی‌پوشاند…


روانشناسیکنترلگریدیستوپیاداستانکداستان
۱
۰
منوچهر
منوچهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید