داستانک ۴۸. تهران. سال ۲۰۳۴
مهمانی در خانهی دکتر فرشاد گورانی، همسایهی جدید، برقرار بود. تمام همسایگان دعوت بودند، برای آشنایی. سامان بلوز و شلوارِ مشکیِ شیکی پوشیده، چسبیده به دیوار، جایی مسلط به سالن ایستاده بود. مثل سایهای که از دیوار جدا شده.
میزبان، مردی بود با موهای جوگندمیِ مرتب، لبخندی گرم و چشمهایی که زیادی روی آدمها توقف میکرد. با دو فنجان قهوهی تلخ از میانِ جمعیت گذشت و درست کنارِ سامان، شانه به شانهی او، تکیه داد به دیوار. به جمعیت خیره شد.
دکتر با صدایی مخملی و آرام گفت: « خستهکننده هست، نه؟ تو هم شلوغی را نمیپسندی... » و فنجان را داد دست سامان.
بوی قهوه و ادکلنِ تلخ پیچید زیر دماغ سامان، فنجان را گرفت و گفت: « ممنون. »
دکتر نرم خندید. « خواهش میکنم... دیدم تنهایی، گفتم شاید دلت بخواهد کمی هم گفتگو کنی... بدون اینکه مجبور باشی ماسک بزنی... » و چرخید سمت سامان، لبخند گرم و اطمینان بخشی زد، دستش را بالا آورد. خیلی طبیعی، و آرام گذاشت سر شانهی سامان. بیاجازه.
حساسیت به لمس لعنتی، عضلات سامان منقبض شدند. نفسش در سینه حبس شد. آن وسوسهی نرمشناپذیرِ اطاعت، مثل زهر در رگهایش دوید. خواست خودش را عقب بکشد، اما نتوانست. فقط همانجا، زیرِ دستِ دکتر، خشکش زد.
لبخندِ گرمِ دکتر محو شد. یک کنجکاویِ سرد و درنده در چشمانش دوید. انگشتانش را روی شانهی سامان محکمتر کرد. سرش را نزدیکتر آورد. تا نزدیک گوش سامان. زمزمه کرد: « آها... پیدایش کردم... چقدر جالب. پس تو فقط یک آدمِ گوشهگیر نیستی... »
دکتر انگشتِ شستش را کمی روی ترقوهی سامان فشرد و چرخاند: « ببین... من میفهمم... میدانی... من میتوانم کمکت کنم این درد را بیرون بکشیم. فقط باید خودت را رها کنی... »
عضلات سامان زیر دست دکتر نرم شد. او فشار کوچک و ملایمی به شانهی سامان داد. به نرمی دستش را برداشت. و گفت: « قهوهات سرد نشود! بعداً بیشتر صحبت میکنیم. »
لرزش گوشی، سامان را به خودش برگرداند. یک پیامک از ویرا: « سامان... شوخی را کنار بگذاریم. تو کارت را کردی. نشان دادی که چقدر مستقل و سرسخت هستی. ولی دیگر کافیست... الان پنچ چیز ببین. چهار چیز بشنو. سه چیز لمس کن. دو چیز ببوی و یک چیز مزه کن. سامان... دفعهی بعد، من یک پهپاد مگسی روی شانهات میخواهم. یا لااقل مرا به عنوان "سنجاق سینه" همراهت ببر! اما الان زودتر از آن مهمانی لعنتی بیا بیرون. وگرنه من مجبور میشوم، پروتکل نجات را اجرا کنم... »
سامان به ساعت دیجیتالش نگریست. پوزخندی زد. ویرا تک تک نفسهای او را میشمرد. و البته تعداد کلاغها... و همچنین گربههای ولگرد و... و حتی تعداد رهگذران کوچه، آنهم روی نموداری زنده بر اساس روزهای هفته... نفس عمیقی کشید، چیزی مثل خشم در رگهایش دوید. گوشی را در جیبش گذاشت و خواست از مهمانی بیرون برود. دم راهرو به خانوادهی اسکندری برخورد. حتی سلام و علیک کوتاه با این زوج میانسال هم طول میکشید. دوباره به سمت در حرکت کرد. که فرشاد مقابلش ظاهر شد: « به این زودی... شام نخورده... بمان... تازه داریم به جاهای خوبش میرسیم. » سامان از آن نگاه تیز که انگار تا اعماق جمجمهاش نفوذ میکرد یخ میزد. از طرفی نمیخواست ویرا تئاتر راه بیندازد. ناخنش را کف دستش فشار داد. خودش را جمع کرد. لبخند محوی زد، گفت: « ممنون. ولی دوستم به کمک من احتیاج فوری پیدا کرده است. باید زودتر بروم پیشش. » و زد بیرون. هنوز به پاگرد پله نرسیده بود که پهپاد مگسی ویرا برابرش ظاهر شد، یک تخم مرغ پرنده با لنز ۱۲۰ درجه و گفت: « سامان... ۴۳ دقیقه و ۲۸ ثانیه... و من مجبور بودم از پشت یک نمودار زنده، حدس بزنم چه کسی به تو دست زد... برای امشب کافیست. لجبازی را تمامش کن. بیا برگردیم خانه. »
خانه درست واحد کناری دکتر بود. اما سامان از پلهها پایین رفت. به ویرا که بالای سرش ویزویز کنان میچرخید، گفت: « دنبالم نیا... توافق کردیم امشب مال خودم باشد... » تنهایی زد توی کوچه. به دل شب. فرشاد را دید که در بالکن، لیوانی به دست. لبخند زنان، خیره تماشایش میکند.
بیهدف میچرخید... سامان کلافه و دست توی جیب راه میرفت که یک ماشین برقیِ بیصدا جلویش پیچید. دو نفر پیاده شدند. خیلی سریع و خشن، یکیشان از پشت یقهی سامان را گرفت و دیگری یک شوکرِ پالسِ مغناطیسی را چسباند به پهلویش. اینجور وقتها کل سیستم عصبی آدمیزاد قفل میکند و سامان هم مستثنی نیست. به نظر خفتگیری بود. باید فقط گوشی، ساعت دیجیتال و کیف سامان را میزدند و میرفتند اما سامان را هم انداختند عقبِ ماشین. یکی به آن یکی گفت: « فرشاد گفت مخصوصا ساعتش رو بندازید دور... چرا دستت کردی؟! » و دیگری جواب داد: « از کجا میخواهد بفهمد؟! میدانی چقدر قیمت همین است؟! چرا بیندازم دور احمق؟! » و یک چیزی را گرفت دم دهان سامان. دنیا تاریک شد.
دوباره که چشم باز کرد، نور سفیدِ سقف، مستقیم توی چشمهایش ریخت. بوی الکل، پلاستیکِ داغ و چیزی شبیه ازن، هوا را پر کرده بود. خواست تکان بخورد، اما بندِ نرمِ مغناطیسی دور مچهایش، با یک «تق» کوتاه سفتتر شد.
ضربان قلبش بالا رفت.
صدای آرامی گفت: « اگر تقلا نکنی، آنها هم سفت نمیشوند. »
فرشاد کنار تخت نشسته بود. دیگر خبری از آن پلیور شیکِ مهمانی نبود. روپوش خاکستریِ سادهای پوشیده بود و تبلتی شفاف در دست داشت. پشت سرش، دیواری از نمایشگرها موج میزدند؛ نقشههایی رنگی از مغز انسان، رشتههای نورانی، نمودارهایی که مدام تغییر میکردند.
سامان گلوی خشکاش را صاف کرد: « ...روانی. »
فرشاد لبخند کوتاهی زد. « احتمالاً. ولی هنوز از آنهایی که این بلا را سرت آوردند، سالمتر هستم. »
سامان خواست چیزی بگوید که ناگهان درد تیزی پشت گوشش پیچید. نالهاش درآمد. دستش را بالا برد، اما بند نگهش داشت.
فرشاد خونسرد ادامه داد: « آرام باش... هنوز اتصال کامل نشده. »
سامان یخ کرد. « چه کار کردی با من؟ »
فرشاد تبلت را کنار گذاشت. بلند شد و نزدیک تخت آمد. هرچند این بار فاصلهاش را حفظ کرد. نمیخواست با نزدیک شدنِ زیاد، روی سوژهاش اثر مخربی بگذارد. « هیچ چیزی داخل مغزت نگذاشتم. هنوز نه. فقط اسکنِ عصبنگاری گرفتم. » مکث کرد. « و تأیید شد حدسم درست بوده. » در چشمان خشمناک سامان نگریست و آهسته ادامه داد: « شرطیسازیِ عصبی. عمیق، چندلایه، و احتمالاً از نوجوانی شروع شده. لمس، اطاعت، انجماد عضلانی، اضطراب اجتماعی... حتی الگوهای تنفسیات دستکاری شدهاند. »
سامان دندانهایش را روی هم فشرد. « تو من را دزدیدی. »
« بله. » فرشاد خیلی ساده گفت. « اما شاید اگر قهوهات را خورده بودی و همانجا در مهمانی خوابت برده بود دیگر این کارها لازم نمیشد. » سپس صندلی را کشید و روبهروی تخت نشست. « گوش کن سامان. چیزی که تو داری، با تراپی درمان نمیشود. اینها فقط "ترس" یا "تروما" نیستند. مغزت را دوباره سیمکشی کردهاند. مسیرهای عصبی را طوری تقویت کردهاند که بدنت قبل از خودت تصمیم بگیرد. »
او تصویری را روی دیوار انداخت. شبکهای از خطوط نورانی در مغز انسان ظاهر شد.
« اینجا را ببین... آمیگدال، قشر حرکتی، پاسخهای لمسی. وقتی کسی به شانهات دست میزند، مغز تو مستقیم وارد پروتکل اطاعت و انجماد میشود. نه چون ضعیفی... چون این مسیر هزاران بار تقویت شده. »
سامان با صدای گرفته گفت: « از کجا اینها را میدانی؟ »
برای اولین بار، لبخند فرشاد کاملاً محو شد. سپس برافروخته از هیجان گفت: « چون خودم این کارها را میکردم! » سامان فرشاد را در سکوت مینگریست با دهانی نیمه باز.
فرشاد نگاه سردش را از سامان گرفت و چرخید سمت تصویر. « پروژه برای درمان اضطراب شروع شد. حذف حملههای پانیک، رام کردن واکنشهای آسیبزا... اما بعد، سرمایهگذارها فهمیدند این فناوری میتواند انسان مطیع هم بسازد. سرباز، کارمند، بیمار... فرقی نمیکرد. »
سامان حس کرد معدهاش دارد پیچ میخورد. بند دور مچ سامان دوباره تقهای زد؛ ضربانش بالا رفته بود. فرشاد ادامه داد: « ...اما نگران نباش سامان. من اینجا هستم تا آن سیمکشیِ قدیمی را بسوزانم و از اول برایت بچینمش. البته... شاید قشر خاکستریِ مغزت زیر این حجم از بارِ الکتریکی کمی مقاومت کند. در هر حال یا بیدار میشوی و من هم نوبل میگیرم. یا اینکه... خوب... آمار قبلی به روز میشود و بالاخره میفهمم مغز انسان دقیقا کجا میشکند. »
فرشاد هنوز داشت سخنرانی میکرد. آرام و یکنواخت: « ...مشکلِ مدلهای قدیمی این بود که فقط پاسخهای رفتاری را شرطی میکردند. حالا مستقیم میروند سراغ مسیرهای پیشبینی و تصمیمگیری. طوریکه قبل از "فکر" کردن، انتخاب انجام شده باشد... »
سامان نیمهگیج خیره مانده بود به سقف. از اثر دارو حتی نمیتوانست بلرزد. ناگهان فرشاد ساکت شد. دوربینهای مداربسته کلینیک سه نفر را نشان میدادند که داشتند تکتک اتاقها را میگشتند. خیلی دیر شده بود. نزدیک شده بودند. صدای گامهایشان رسیده بود پشت در. دری که حتی قفل هم نبود. چون... اصلا نیازی نبود. پیش از آنکه فرشاد بتواند کاری بکند سه نفر مزدور شبه نظامی با ماسکهای طرحدار و لباسهایی تیره بالای سرش ایستاده بودند. اولی گوشی را در یک تماس تصویری روی سامان و فرشاد میچرخاند: « خانم ببینید شوهرتان کدام یکی از اینهاست؟! » سامان صدای ویرا را شناخت: « هیچکدام! من ویراستارم... اما آنکه روی تخت است را زنده و سالم تحویل دهید تا تسویه انجام شود. طیب، بدنش را لمس نکنید. اما آن یکی، مو جوگندمی، سارق است. »
در این بین، فرشاد تبلت شفاف را روی قفسهی سینهاش فشرد و قدمی به عقب برداشت. « شما کی هستید؟ اینجا یک مرکز تحقیقاتیِ خصوصی... » حتی مهلت نیافت جملهاش را تمام کند. یکی از مزدوران بدون هیچ حرفی، لولهی یک شوکر پرتابیِ سنگین را سمت فرشاد گرفت. شلیک بیصدا بود؛ فقط صدای وزوزِ خفهای آمد و فرشاد مثل یک تکه چوب، با چشمانی گشاد شده از وحشت، روی سرامیکهای کف اتاق پهن شد. تبلت از دستش رها شد و روی زمین سر خورد. سپس رو کرد به دو نفر دیگر. « اصغر، مچبندها را باز کن. اکبر، زاویه دید دوربینهای کوچه را چک کن، ردیابِ ماشینِ اینها را هم کور کن. »
سامان با دهان خشک، در حالی که لرزش عضلاتش به خاطر پالسِ مغناطیسیِ مچبندهای باز شده شدیدتر شده بود، به زحمت روی تخت نشست، که طیب ساعت دیجیتال سامان را به او پس داد و گفت: « دزد این را بسته بود پشت دستش. خانمت مکان لحظهای تو را میفرستاد. اما ما دزد را پیدا کردیم. خانمت تاکید کرد این را ببندی پشت دستت. یا میخواهی برایت ببندم؟! » سامان ساعت را بست دور مچش که البته هنوز قرمز و ملتهب بود. سپس طیب گوشی را جلوی صورت سامان گرفت. تصویرِ لوگوی ویرا روی صفحه آمد، با لحنی شاکی و پیروزمندانه گفت: « سامان... سعی داشتم به توافق امشب پایبند باشم، ولی موجودی حسابت دیگر اجازهی عملیات نجات جدید نمیدهد. هزینههای این دوستان هم با پایان مأموریت پرداخت میشود. پس بیا و ادامهی این لجبازیات را بنداز برای بعد از نوشتن ۳۴ داستانی که با نشریهی "صبح شفقناک" توافق کردم. »
سامان پوزخند تلخی زد. سرگیجه داشت. گفت: « این بار چکار کردی؟! » ویرا خونسرد ادامه داد: « اجاره کردم سامان. "خدماتِ فوری و ترانزیتِ امن" از بچههای ناصرخسرو هستند. نرخشان هم بالا بود. کار کثیف قبول نمیکنند. اما برای مشکلات خانوادگی منعطف هستند. موجودی کیف پول دیجیتالت هم کافی نبود. بقیهاش را قسطبندیِ دوازدهماهه با سودِ متعارفِ بازار آزاد حساب کردند؛ نگران نباش سامان! با چند ناشر هم قرارداد بستم. به زودی میتوانی همه را جبران کنی... »
سامان آه بلندی کشید. نگاهش روی زمین چرخید. تبلت شفافِ فرشاد، درست کنار تخت افتاده بود. هنوز به سختی نفس میکشید، خودش را جلو کشید و تبلت را از روی زمین چنگ زد.
طیب با آن ماسک طرح جمجمه، گوشیاش را جمع کرد. یقهی بلوز مشکیِ سامان را گرفت و او را مثل یک گونیِ سبک بالا کشید. « راه بیفت داداش. خانمت خیلی عصبانی شده. باید زودتر تحویلت بدهیم... »
سامان در حمایتِ سه گردنکلفتِ کرایهای، در حالی که بدنش هنوز رمق نداشت، قدمزنان از اتاق خارج شد. پشت سرش، فرشاد روی زمین افتاده بود و اکبر قبل از خارج شدن، خیلی خونسرد و طبق دستورِ کارفرما، پایش را روی انگشتانِ دستِ راستِ دکتر فشار داد. صدای شکستنِ استخوان و نالهی خفهی فرشاد در سکوتِ کلینیکِ آپارتمانی پیچید.
سامان تبلت را زیر بغلش محکمتر کرد. از پلهها که پایین میرفتند، طیب گفت: « سامان... خانمت تماس گرفت. گفت سوپ سفارش داده. منتظرت هست... » مکثی کرد و زیر لب زمزمه کرد: « خدا شانس بده... »
سامان نفس عمیقی کشید. در حالیکه لبخند محوی روی لبش نقش بسته بود، نمیدانست باید بخندد یا ناراحت باشد.