داستانک ۵۲. جنوا. سال ۲۰۵۰
نفیر بلند و یکنواخت کشتی را میشنوم؛ یک لکهی خاکستری پهن که روی سینهی فراخ و آبی دریا دراز کشیده و اندک اندک... نازکتر میشود.
هنوز از روی این تپه دیده میشود. در انتهای گندمزار طلایی و درست در امتداد ریل سیاه راهآهن که تا بندرگاه کشیده شدهاست.
بادی نرم بوی نم دریا را میآورد و میپیچد لای موهایم. زیر این آسمان آبی عمیق با چند لکه ابر سفید پنبهای، به صدای باد گوش میدهم که در لابلای خوشههای گندم زمزمه میکند. عجیب است که امروز هنوز قطار نیامده. بیست دقیقه بیشتر، گذشته است...
شاید چون دیگر قطاری نیست که بیاید. همه از شهر کوچکمان رفتهاند و من، جا ماندهام...
همهچیز عادیست تا قبل از واقعه؛ مادر به پسرها غر میزد که کفشهای گلیشان را روی فرش نیاورند، مادربزرگ از سوی کم چشمهایش مینالید، پدر روزنامه به دست نگران اقتصاد و آیندهی این جنگ بود، و پسرک دماغو هنوز برای گم شدن قورباغهاش فینفین میکرد. غذا داشت روی میز چیده میشد. یک معمولیِ ساده و همیشگی. پر از دلمشغولیهای احمقانه که حالا دورترین چیز دنیاست؛ دورتر از آن کشتی.
چطور شروع شد؟! دل پسرک دماغو درد گرفت... و من مأمور گرفتن شربت دلپیچه از همسایه شدم. ولی نرفتم؛ دلم خواست بروم لب برکه بیحاصل بایستم تا دلم خنک شود. همانجا بود که دیدم کامیونهای ارتش با سرعت به سمت دهکده رفتند. کمی بعد صدای تیر آمد و فریاد. پنهان شدم. وقتی برگشتم... درِ خانهها باز بود ولی هیچکس نبود. تنها سکوت بود؛ یک سکوت تاربک و خفهکننده.
حس میکنم دستم میسوزد، انگار چیزی را با تمام توان فشرده باشم. نگاه که کردم دیدم؛ عینک مادربزرگ هنوز توی دستم است. یادش رفته بود بردارد؛ با آن چشمان کمسویش حتماً بی این عینک خیلی سختش میشود. تا این تپه به راه جاده دویدم، اما زیادی دیر شده.
دوباره باد میپیچد لای گندمزار. امروز چقدر ساکت است... کتاب پدر را هم برداشتم. او هم رفته و تنها کتابش در دست من است. نگاهش میکنم، کَمَک مرغ، پرندهی آدمخوار. اهریمن تاریکی... از روی این تپه پهنهی دریا را مینگرم. پر است از مرغان دریایی...