داستانک ۴۱- دیار بینام- سال ۲۰۲۷
« بیدار شو جوان! » مردی میانسال با نگاهی سنگین شانهاش را تکان میداد و گفت « ایستگاه آخر است. خوابت برده. » صورتش به شیشه چسبیده بود. آفتاب در چشمش میتابید. بازگشت به بیداری شبیه بیرون خزیدن از مایع غلیظی بود. بدنش به این دنیا متصل نشده بود. گویی بخشی از او، یا پارهای از ذهنش، هنوز در دنیای رویا معلق مانده است. کمکم صدای همهمهی صبحگاهی خیابان، در اتوبوس خالی میپیچید.
گوشیاش لرزید. پیامکی از سعید: « کجایی؟ هنوز در راهی؟ » مکث کرد. پنجره را نگاه کرد. خانههای آجری، درختان، پیادهرو… همه آشنا بودند. اما نه کاملاً. انگار در یک فیلم قدیمی، آنها را برای اولین بار میدید. حسی غریب از آشنایی و ناآشنایی همزمان داشت. گوشی دوباره لرزید: « آدرس خانهی جدیدت را بفرست. یادم رفته کجاست. » گیر کرد. آدرس؟ خانهی جدید؟! چرا یادش نمیآمد؟! پیش از آنکه بخواهد فکر کند پیامی دیگر آمد: « پلاک ۱۷، خیابان رودخانه. درست است؟ » دستش لرزید. چرا نمیدانست. راننده گفت: « ایستگاه آخر است. پیاده شو. »
پیاده که شد، زنی با کت چرمین از برابرش رد شد. نگاه سنگینی بر او افگند. آدرس، یک ساختمان قدیمی با دری کوچک و آبی بود. وارد که شد، بوی قهوه پیچید زیر دماغش. در آشپزخانه قهوه ساز روشن بود و یک فنجان داغ قهوه روی میز بخار میزد. زیرش یادداشتی بود: « همانطور است که دوست داری. امتحان کن. »
دستش لرزید. کسی در خانه نبود. همه جا را بررسی کرد. پشتی در را انداخت. قهوه را خالی کرد در سینک. و آرام نشست روی مبل.
خانه هم آشنا بود، هم ناآشنا. گویی خانهای است که هرگز در آن نبوده. کتابخانه، پنجرهها، مبلمان. چشمانش حتی لکههای روی دیوارهای قدیمی را هم دنبال میکرد. اما بازهم انگار چیزی را در اینجا میشناسد، هرچند نمیتواند خاطرهاش را بیرون بکشد. اما یک چیزی هم درست نبود. همه چیز زیادی مرتب و تمیز بود. انگار برای صحنهای از یک نمایش چیده شده باشد. با لرزش گوشی از جا پرید، پیامک ناشناس نوشته بود: « به خانه خوش آمدی. دوستت دم در است. » صدای زنگ در بلند شد. سعید بود.
سعید حتی فرصت نداد حرف بزند با باز شدن در، گرم او را در آغوش گرفت و فشرد. چند ماچ آبدار از گونهاش گرفت. صورتش را با دو دست گرفت و خیره در چشمانش پرسید: « کجا بودی پسر؟! چند روز نبودی! » معین سکوت کرده بود. جوابی نداشت. سعید دستش را گرفت و کشیدش داخل. طوری خانه را مینگریست که گویی به یک گالری قدم گذاشته، سپس ادامه داد: « خوب هم چیدی! پس مشغول اینکار بودی. میگفتی من هم میآمدم کمکت. ولی خوب کردی برگشتی به خانهی قدیمی. اینجا خیلی دلبازتر است. چی بود آن قوطی کبریت! » ولی معین یادش بود. خانهی قدیمیاش کوچهی پشت میدان بود و اینجا خیابان رودخانه است.
« صبر کن! » و دستش را از دست سعید بیرون کشید. سعید کمی مکث کرد. آرام برگشت و نگاهش کرد. با لبخندی ساختگی پرسید: « چی شده؟! »
« تو داری با من شوخی میکنی؟! یا به کسی گفتی این بازی را ترتیب دهد؟ مثلا آدرس این خانه را به کسی دادی؟! این پیامکها… قهوهی روی میز… کار تو بوده؟! » و گوشی را به سمتش گرفت. سعید شانهای بالا انداخت، با لبخندی عمیقتر: « شاید همکارانت حوصلهشان سر رفته. بیا برای چندتا پیامک روزمان را خراب نکنیم. چایی میخوری؟! بنشین، خودم درست میکنم! »
سعید با دو تا چایی از آشپزخانه میآمد و میگفت: « از مهمانی خیلی زود رفتی. آن خانم خوشگله هم بود. یادت نیست؟ » لیوان چایی را داد دستش و ادامه داد: « موی و قد بلند داشت، چشم و ابروی مشکی... چی بود اسمش... آره! ندا، ندا یعقوبی. یادت آمد؟! » معین لیوان را گذاشت روی میز. کمی فکر کرد. دیشب مهمانی بود؟ چیزی یادش نمیآمد. سعید که مستقیم در چشمانش خیره شده بود، ادامه داد: « بعد از تو او هم رفت. ولی چه لباسی پوشیده بود… چه اندامی! چطور یادت نیست؟ دکلتهی مشکی داشت. ندا دیگر!! » چیزی در سر معین نهیب زد. شاید یک سایه از یک خاطره. همانند سایههایی که در تاریکی میدوند و وقتی نور میاندازی ناپدید میشوند. سعید در سکوت، دقیق و مستقیم به معین چشم دوخته بود. معین نفهمید چقدر گذشت که سعید چایی را داد دستش و گفت « سرد نشه. »
بیاختیار لیوان چایی را سرکشید که پیامک جدید آمد. از همان شماره ناشناس: « طعم چایی را دوست داشتی؟! شکلات هم در کابینت بود! » معین گوشی را به سعید نشان داد و با خشم گفت: « کار توست؟! داری لذت میبری؟! »
سعید ابرویی بالا انداخت « گفتی خانه را درست گشتی؟! کمدها، کابینتها، همه جا؟! که مطمئن بدانی کسی در خانه پنهان نشده باشد؟! دنبال دوربین مداربسته هم گشتی!؟ اصلا پاشو… من میروم اتاق خواب را میگردم و تو کابینتها را بگرد. »
هنوز لختی نگذشته بود که فریاد کشدار سعید برخاست: « معین!!!! خاک بر سرت… مگر تو تنها زندگی نمیکنی؟! این لباسهای زنانه چیست که داری؟! »
معین با سرعت سرش را بالا آورد که خورد به بالای کابینت. گیج و دست بر سر گرفته دوید سمت اتاق خواب. آخر کدام لباس زنانه؟!!
ناباورانه در آستانه ایستاد. و برابرش کمد سپیدی پر از لباسهای زنانه، دهان گشوده بود. در آینهی قدی روی درب آن خودش را میدید که همچون غریبهای بر او چشم دوخته بود. درست کنار آینه، سعید دست به لباسها، با چشمانی ریز کرده و از روی شانه تماشایش میکرد. گویی کمد، قاب صحنهی نمایش است با دو تماشاگر. و اکنون نیز منتظر بازیگرش.
معین سرش را به درون کمد فرو برد. شاید چیزی دستگیرش شود. تلخی لطیف عطری زنانه، آغشته به شیرینی لوسیون دست، پیچید توی دماغش. همچون دریچهای که به دنیایی دیگر گشوده شده باشد، او را گرفت و کشید در اتاقی دیگر. اتاقی با سقف بلند، کف مرمرین، مبلمان چرم، فرش خز نرم، همگی سفید. با همین کمد که چارتاق گشوده بود. در میان لوسترهای نوردیک، قاب پنجرهها و دری که همه سیاه مات بودند؛ از پنجرههای بلند که تا سقف کشیده شده بودند، باغ را مینگریست. فضای سبزی مرتّب و شستهرفته. در آغوش آسمان ابری سپید عصرگاه. گویی مهمانی در پیش بود. زنی کشیده با لباس مشکی بلند، نرم سخن میگفت، گام میزد و دستهایش را لوسیون میزد… زنی که صورت نداشت… معین با لمس سعید برگشت به زمین هرچند نمیدانست چرا آنجا آنقدر نزدیک، و همزمان دور است.
سعید بازویش را گرفته بود « کجایی؟! چه دیدی؟!! » درد در استخوان معین فرو رفت. « آخ آخ!! یادم نبود. خیلی درد گرفت؟! » معین یادش نبود چرا دستش درد میکند. سعید درب کمد را کمی چرخاند تا معین صورتش را در آینه بییند. کبود بود با لبی پاره. « وقتی پیدایت کردیم فراموشی داشتی. دکتر گفت شاید خاطراتت بازگردد. شاید… اگر خودت بخواهی. بگو چه چیزی یادت آمد؟! » و معین را که هنوز گیج بود، کمی تکان داد. معین بیاختیار هرچه دیده بود از اتاق سفید و زن سیاهپوش، بازگفت. سپس مکثی کرد. خواست لباسش را درآورد تا جراحات بدنش را ببیند که سعید دستش را گرفت. « چکار میکنی؟! یادت رفته کسی دارد تماشایت میکند؟! بیا اول او را پیدا کنیم… نگران نباش، کل بدنت کبود است. که چیز چندان دیدنی هم نیست. »
گوشی لرزید: « پیدا کردی؟ بالاخره از اتاق شروع میکنی یا از خودت؟ »
معین گوشی را پرت کرد روی تخت. چیزی درونش همانند نخی نازک داشت باز میشد، یا چون پلی که زیر وزن خودش آرام آرام میشکند.
سعید گوشی را برداشت. داشت پیامک را میخواند که صدایی از سالن آمد. مثل صدای خرخر. سعید ساکت شد و با دست به معین اشاره کرد که « ساکت. » گوشی را در جیب شلوارش گذاشت. بیصدا چند قدمی به درون سالن رفت و معین نیز به دنبالش. قلبش همچون چکشی بر سندان میکوفت.
در ورودی باز بود و باد، پردهها را تکان میداد. روی مبل، چیزی افتاده بود. یک گربهی سیاه و سفید که خون از گوشهی دهانش قطره قطره میچکید روی پارچهی کرم.
صدای کشیده شدن گلنگدن فلزی و کلیکی آمد، سعید نگاهش به پنجرهی روبرو افتاد. سایهای را از پشت پرده دید. فقط دست معین را گرفت و کشید. فریاد زد « بدو!!! » و شیرجه رفتند در اتاقک تاریک بغل دست. پشت سر صدای رگبارِ بیامان برخاست، شیشههای پنجره چون تکههای الماس بر فراز رقص پردهها شناور بودند و گلوله بود که بر سر سالن میبارید.
کمی بعد صدای رگبار گلوله قطع شده بود و طنین نفسهای بریدهی ایشان در تاریکی پستو میپیچید. خزیده بودند تا انتهای آن دخمهی دراز و بیپنجره. معین سعید را محکم بغل کرده بود. سعید کورمال کورمال دستش را روی دیوار بالای سرش کشید و کلید برق را زد که از اقبال خوش، درست همانجا بود. در نور کم سو و زرد چراغ سقفی، سعید و معین چسبیده به هم، خود را در کنار نفر سومی یافتند. یک جنازه…
فریاد کشان و دست و پا زنان، خودشان را از کنار جنازه دور کردند. معین لرزان به آغوش سعید چنگ انداخته بود. « معین… تو آدم کشتی؟! این چی هست؟! » و آرام تکانش داد « حداقل نگاهش کن و بگو این جنازهی کیست که در پستوی خانهات پنهان کردی؟! »
معین سرش را بالا آورد. هراسان به جنازه نگریست. چیزی در درونش لرزید، این صورت را میشناخت. لبهایش بیاختیار لرزیدند « محسن… » اشک از چشمانش جاری شد. با چشمانی قرمز و نگاهی گیج رو به سعید گفت « محسن... مرده... »
ولی کی؟ کجا؟ یادش نمیآمد. فقط میدانست اکنون این محسن است، دوستی عزیز که دیگر نیست.
چند ثانیه سکوت وهم آلودی برقرار شد. از صدای وییرهی گوشی معین هردو از جا پریدند. سعید معین را از خودش کَند تا گوشی را از جیب شلوارش بیرون بکشد. پیامک ناشناس نوشته بود: « پس محسن را پیدا کردی؟! خوب شد حالا هر دو افتادید در تله موش. پشت در مخفی برایت یک کادو گذاشتهام. » و صدای کلیک قفل شدن در پستو به گوش رسید.
قلب معین در گوشهایش ضرب گرفته بود. در میانهی پستو ایستاده بودند. سعید گفت « در مخفی کجاست؟! سعی کن یادت بیاید!!... اصلا بیا پیدایش کنیم! » و بازوهای معین را گرفت و محکم تکان داد تا خودش را جمع کند. معین از درد آه کوتاهی کرد و اطراف را به دنبال در مخفی نگریست. بر دیوار، پشت چند جعبه، علامت خاصی بود. سعید سریع رفت و بررسی کرد. « معین… اینجا جدی یک در هست. چطوری باز میشود؟! » معین همچون یک خوابگرد نگاهش میکرد. « تو هم که گیج هستی… خودم… بازش… میکنم… » و با لگد میکوبید به در.
در مخفی با گرد و خاک بسیار به اتاقکی کوچکتر باز شد. معین همچنان به جنازه چشم دوخته بود. گرچه در آن نور کم حتی نمیتوانست درست بفهمد که چه بر سر محسن آمده است. سعید اندکی معین را نگریست، سپس دستش را گرفت و با خود به داخل اتاق برد.
در اتاق یک میز کوچک کنار دیوار بود. و روی آن لپتاپی روشن متصل به جعبهای تایمر دار. صفحهی سفید لپتاپ تنها جعبهمتنهایی برای ورود یک کد ۱۶ رقمی را نمایش میداد. جعبهی دارای زمانسنج نیز شامل کپسول کوچکی بود از مایعی سبز و شفاف. اتاق از چند نوار نئونی سفید نور میگرفت.
گوشی دوباره لرزید: « زیاد وقت نداری معین. تا زمانسنج صفر نشده، با دوستت خداحافظی کن. پیش از انتشار آن گاز اعصاب. مگر اینکه معجزهای شود و بتوانی آن ۱۶ رقم خنثیسازی بمب را وارد کنی. و راستی، نفس عمیق بکش. »
سعید صورتش را گرفت و شیون نمود. گریه کنان معین را بغل کرد. معین میخواست سعید را که در آغوشش کشیده بود، دلداری بدهد. دستش را کمی بالا برد، ولی نمیدانست چه کند. به لپتاپ نگاه کرد. به میز، به بمب، به آن تابلوی عجیب پر از نوشتههای بیمعنی و رنگارنگ روی دیوار. چیزی در چشمانش درخشید.
سعید که انگار متوجه چیزی شده باشد بدون حرف به معین فضا داد. نگاهش میکرد که میخواهد چکار کند. معین حس آشنایی داشت. میدانست این لپتاپ خودش است. این جای مخفی حتی اگر تلهی مرگ بود. برای او تنهای جای آشنای این خانه بود. البته بدون آن بمب کوچک.
معین بدون اضطراب به تابلوی پشت لپتاپ مینگریست و کد را میزد. دکمهی تأیید را زد و پیام موفقیت آمد.
سعید تقریبا از جا پرید. شانهی معین را گرفت « توانستی! همه چیز یادت آمده؟!! » معین خونسرد گفت: « نه چیزی یادم نیآمده. » و با دیدن گیجی و دهان باز سعید ادامه داد: « اینجا روی تابلو نوشته بود… » سعید نگاه کرد « اینکه نوشتههای انگیزشی و شاعرانه هست نه عدد! » و معین با لبخندی آرام پاسخ داد: « این جملهی این جایش را ببین. ۱۶ حرف است. و خیلی هم بیمعنی است. فقط از ده حرف الفبای انگلیسی استفاده کرده، به نماد صفر تا نه. این کد سیفر است. در آن به جای "ایی" ۳ گذاشتم. به جای "بی" ۸ به جای "جی" ۶ و … عکس این روش را در اسمگذاری استفاده میکردیم. یعنی برخی حروف اسم را عدد میگذاشتیم. خواندنش شاید یک عادت و قرارداد نانوشته بین هکران باشد. » سعید وا رفته بود. با حیرت به تابلوی روی دیوار چشم دوخته بود و با حسرت گفت: « تمام این مدت درست جلوی چشم ما بود!! پس این همه صحنه پردازی… »
از پستو صدای گامهای چند نفر و خش خش بیسیم بلند شد. معین هراسان به سمت در نگاه کرد. سعید خودش را جمع کرد. بازوی معین را گرفت و کشید انتهای اتاق و خبردار ایستاد، که کسانی از در وارد شدند. سعید پا زد و احترام گذاشت آنها نیز متقابلاً به او سلام دادند.
مرد جوانی رفت سمت لپتاپ و جعبه تایمر دار را جدا کرد، که هرچند با ورود کد نیز بیتوقف تا صفر رسیده بود. لپتاپ را بررسی نمود، برداشت، خبردار ایستاد و رو به مرد میانسال گفت: « وارد شبکه شدیم قربان. ندا یعقوبی با شناسهی ندا فعال است. » بازرس گفت: « عملیات را آغاز کنید. دقت کنید پوشش حفظ شود. ندا یعقوبی یکی از سرشبکههای خرابکاران است، او را زنده میخواهیم. »
سعید همچنان خبردار کنار دیوار ایستاده بود. معین گیج و درمانده، در پنجهی سعید، نظارهگر صحنه بود. از خودش میپرسید، آن مردی که امروز صبح در اتوبوس بیدارش کرد، اینجا چه میکند؟! چرا بیسیم دستش دارد! با زنی گرم گفتگو بود که معین او را نیز شناخت. همان زنی بود که تا از اتوبوس پیاده شد، نگاه تیزی برو افکند.
مرد میانسال لبخند محوی زد: «خسته نباشید خانم دکتر. امیدوارم بتوانیم به این همکاری ادامه دهیم. فقط اثر این کار هیپنوتیزم شما چقدر است؟! » و به معین اشاره کرد. دکتر افشاری لبخندی زد « من به دستور شما تنها خاطرات هفتهی اخیر را موقتا پاک کردم تا ذهن بازداشتی برای یادآوری گذشتهی پیش از دستگیریاش آماده باشد. ولی جناب بازرس، نگران نباشید. تا هر وقت شما خواسته باشید میتوان تمدیدش کرد. »
معین نگاه سعید کرد که ساکت و بیحرکت به بازرس خیره مانده بود. « دستت را… » معین نفسش بند آمده بود. « محکم گرفتی. روی کبودیهاست. درد دارد. » سعید خونسرد بیآنکه سر بچرخاند گفت « حواسم هست… این قدیمیتر هست. » پنجهاش را سُر داد نزدیک آرنج معین و کمی فشار داد. معین دندانهایش را به هم فشرد. « این یکی جدید است. »